پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و بیست و هشتم :
حنا آنجا بود. کتوشلوار زرشکی بر تن داشت؛ با وقار و زیباییِ زن چهلوچندسالهای که زمان چیزی جز شکوه به او نیفزوده بود.
رفتم جلو.
- خسته نباشی نفس کوروش… دلم برات تنگ شده بود. هنوزم وقتی میبینمت، دلم ضعف میره.
لبخند زد؛ همان لبخندی که سالهاست روشنایی شبهای تار من است.
- توام خسته نباشی، عشق حنا.
نزدیک شدم و بیقرار و دلتنگ بوسیدمش. با همان اشتیاق روز اول همراهی
لطفا صبر کنید...