دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه اعل بخارا از فاطمه علی آبادی در دنیای رمان https://novelonline.ir

رمان لعل بخارا

  • زبان فارسی
  • 72.9K 👁
  • 505 ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تاریخی لعل بخارا

نبات‌ بنت علی نگارگر دختری‌ست در دل تاریخ؛ دخترکی اهل نیشابور که رویای طبابت در سر می‌پروراند و هزاران مانع بر سر راه دارد. در همان زمان در دل بخارا، پسرکی زندگی می‌کند که رویایش نبودن تبعیض است و اختلاف طبقاتی. پسری اشراف‌زاده که رویای هم‌سفرگی با رعایا را دارد. آیا قرار است این دو به رویاهای‌شان برسند؟ چه می‌شود اگر تحولات سیاسی چون مرگ منصورابن‌نوح سامانی درست در همین خلال باشد؟

پارت اول

فصل اول
بر بام کاه‌گِلی چهارزانو نشسته و لبه‌ی پیراهن آبی‌آسمانی حریرش را زیر پایش چپاند. هر دو آرنجش را به زانوانش تکیه داده و چانه‌اش را بر کف دستان سفید کشیده‌اش گذاشت. آسمان نیشابور مثل شب‌های گذشته پرستاره بود و مانند تمام مردادهای پیشین ابری دَرَش پیدا نمی‌شد. چشمان سیاهش را به دوردست‌ها و حوالی قبرستان خوفناک روستا دوخته بود. از چندی پیش که حسین بن منصور، یکی از ملاکان روستا، دار فانی را وداع گفته بود، لحظه‌ای از چیزی که در ذهنش چرخ می‌خورد، پا پس نکشیده بود. عادت به کناره‌گیری نداشت؛ تا به چیزی که می‌خواست نمی‌رسید، ذهنش آرام نمی‌گرفت. پدرش از نگارگران معروف آن دوران بود و چندی بود که به کتاب‌آرایی رو آورده و سرگرم آذین‌کردن کتاب‌های وزین بود. از روزی که محمدخان طبیب کتاب قطورش را برای آراییدن نزد پدرش سپرده و صدرا برایش چند برگی خوانده و قدری به دانش جزء‌اش اضافه شده بود، گویی دیگر در آن سرزمین نمی‌زیست و جایی میان عجایب علم طِب سِیر می‌کرد.
در خودش جمع شد و دوباره آنچه برایش خوانده شده بود را با خود نشخوار کرد:
- انسان را چهارگونه مزاج است؛ بَلغمی،...
نفسش را بی‌حوصله بیرون فوت کرد و موهای فندقی و موج‌دارش را به هم ریخت. از نظرش مضحک بود، چه‌طور می‌توانستند آن‌گونه نظر صادر کنند در مورد چیزی که هرگز ندیده بودند. از سرِ شب که خبرِ مرگ حسین‌ابن منصور به گوشش خورده بود، بحثی را وسط کشیده بود که زیاد به مزاج پدرش خوش نیامده بود؛ زیرِلب ذکری گفته و به شدت رنجیده‌خاطر شده بود.
ابروان قهوه‌ایِ پیوسته و پرپشتش را در هم کشید؛ او که حرف بدی نزده بود، فقط گفته بود ای کاش می‌توانست جنازه‌ی پیرمرد مُرده را بشکافد و ببیند درونش چه می‌گذرد. مادرش محکم بر گونه‌ی تُپل و سفیدش کوبیده و مرگش را از خدا خواسته بود. پدرش گفته بود این حرف‌ها همه نتیجه‌ی زمزمه‌های جدیدی‌ست که تازگی‌ها در این بِلاد به گوش می‌رسد، شیعه‌ی اسماعیلی دیگر چه صیغه‌ای بود. ولی او کاری به این حرف‌ها نداشت؛ کنجکاوی داشت مغزش را چون موریانه می‌جوید. دستش را بندِ شال سرمه‌ای که همچون کمربندی از شانه تا کمرش بسته بود کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت. خورشید که طلوع می‌کرد، حسین را دفن می‌کردند و او فرصت خوبی را از کف می‌داد. یا باید جراتش را جمع می‌کرد و یک قدم به رویایش نزدیک‌تر می‌شد، یا مابقی عمرش را هم پشت دار قالی کنار مادر و سه خواهرش می‌گذراند. گرد تار و پود فرش نه فقط بینی‌اش را که چشمان عسلی و بادامی‌اش را هم می‌آزرد. عاقبت دل و عقل را یکی کرد، دست مشت کرد و بلند شد. گنبد نیم دایره و کاه‌گلی را دور زد و دوان‌دوان از پله‌های گلی منتهی به حیاط کوچک‌شان پایین رفت. به پایین پله‌ها که رسید، گویی از نو به ذهنش خطر تشر مادر خطور کرد و خدایش را شکر کرد که پدر در کارگاه مشغول آذین کردن قرآن خطی مردادخان بود و به یقین تا اذان پیشین سر از زیرزمینی که کارگاهش بود، برنمی‌آورد. با نوک کفش‌های ساده و گالش‌مانندش، آرام‌آرام سمت سرسرای خانه رفته و سرکی کشید؛ مادر سخت خسبیده و خواهرانش را چون جوجکانی زیر بال‌هایش گرفته بود. در چوبی را دوباره آهسته بست؛ شال سرمه‌ای را از کمر باز و دور موهای افشانش پیچید؛ دنباله‌اش را بر چهره کشیده و سعی کرد صورت سفید و کشیده‌اش را بپوشاند. فانوس سفالی را از کنجِ حیاط برداشت؛ هنوز قدمی سمت در چوبی و کلون‌دار برنداشته بود که محکم بر پیشانی‌اش کوبیده و زیرلب پچ زد:
- خداوند تو را به قعر جهنم ببرد نبات. آخر با چه قصد پاره کردن جسم فربه‌ی حسین را داری؟
نفسش را آسیمه‌سر بیرون فرستاد و دوباره راه سوی خانه کج کرد. آهسته‌آهسته سوی مطبخ رفت، بی‌صدا چاقوی تیز و براقی برداشته و در آستینش پنهان کرد. دیگر زمان درنگ و تامل بیهوده نبود پس چشم بست و تا جان در بدن داشت، تنها به سمت قبرستان دوید. باد ملایمی که به چشمانش می‌خورد و صدای جیرجیرک‌ها همه چیز را برایش دلهره‌آورتر کرده بود. قدم به قبرستان گذاشت و چشم از سنگ‌های تاریک و خوف‌آور گرفت. شنیده بود در این وقت شبانگاه، آل اطراف قبرستان پرسه می‌زند. دست مشت و سمت غسالخانه پا تند کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان لعل بخارا
  • ترنم

    در پارت 681

    ممنون از نویسنده عزیز داستان خوب پیش رفت ولی نقاط ابهام زیادی دارد مثل علاقه نبات به طب چی شد .....

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزدلم😍😍 داستان باید همین جا تموم می‌شد چون هدف نشون دادن عشق حقیقی بود که مسیر رو هموار می‌کنه و اینکه واقعیت من از نظر انسانی حق نداشتم خیلی از بعد از دیدار جناب بوعلی با نبات بنویسم چون تحریف زندگی اون بزرگوار حساب می‌شد. بیایم این طور تصور کنیم که داره سر و کله می‌زنه با ایشون😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 680

    بسیار زیبا بود.عالیییی

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر به دلت نشست عزیزم😍😍

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا

    در پارت 100

    خیلی عالی قلم بسیار شیوایی دارید بی نظیر 🌹👌

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا

    در پارت 10

    رمان خیلی قشنگیههه🌹🌺👌

    ۲ ماه پیش
  • علیرضا۲۸

    1

    چقدر یه قلم میتونه قوی باشه و نوشته ها جان داشته باشن که هنورم بعد گذشت یکسال یا بیشتر ،دلم برای رمان تنگ شده و اومدم یه مرور کردم، فاطمه ی قشنگم طبیب بانو جان بمونی برام خداحفظت کنه

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 21

    رمان قشنگیه🌹❤

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 681

    خیلی زیبا بود💛💛💛💛

    ۸ ماه پیش
  • رضوانه

    در پارت 681

    بسیار بسیار قلم خوب و قوی دارید و اطلاعات خوبی در عمق داستان جای داده بودید بالذت تمام رمان خواندم 🌹🌹🌹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یه دنیا ممنونم از نگاه زیبات رضوانه جان😍😍

    ۹ ماه پیش
  • مینو

    در پارت 661

    فوق العاده زیبا بود،هر کلمه اش به جا و پرمغز و درس زندگی بود،احسنت بر شما نویسنده ی با سواد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یه دنیا ممنونم بانو جان😍😍

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    سلام خانم علی آباد عزیز😍😍 شما خوب و خوش باشید ما هم خوب و خوشیم🥰🥰 خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم از ته قلبم وقتی اطلاعیه ی شما رو خوندم ..بیصبرانه منتظر رمانهای بینظیر شما هستیم..مطمئنم مثل همیشه میترکونید

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    سلام عزیزم بی صبرانه منتظر رمان های جدیدت هستم 💜 🌟💜🌟

    ۹ ماه پیش
  • مینو

    در پارت 682

    کاش جلد دوم داشت،دوست داشتم بیشتر عاشقانه های نبات و نریمان و ازدواج شون رو ببینم،شدیدا مشتاق و منتظر جلد دوم هستم

    ۱۰ ماه پیش
  • علی بیدار

    0

    چرا پارت ها باز نمی شوند

    ۱۰ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 681

    پارت های اولیه منو خیلی مجذوب نکرد اما از جایی به بعد خیلی دوست داشتنی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • علیرضا۲۷

    1

    دلم برا لعل قشنگم تنگ شده بود اومدم یه سر بزنم و برم🥺🥺

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟