خلاصه رمان تاریخی لعل بخارا
نبات بنت علی نگارگر دختریست در دل تاریخ؛ دخترکی اهل نیشابور که رویای طبابت در سر میپروراند و هزاران مانع بر سر راه دارد. در همان زمان در دل بخارا، پسرکی زندگی میکند که رویایش نبودن تبعیض است و اختلاف طبقاتی. پسری اشرافزاده که رویای همسفرگی با رعایا را دارد. آیا قرار است این دو به رویاهایشان برسند؟ چه میشود اگر تحولات سیاسی چون مرگ منصورابننوح سامانی درست در همین خلال باشد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان لعل بخارا - پارت 68
گویی طلسم شده بودند. لیوان لیوان دمنوش به خورد مرد میداد و او هنوز دردمند بر بالین فِتاده بود. زیرِ لب ناله کرده و مدام هذیان میگفت. حسین مدام زیرِلب ذکر شفاء خوانده و گاهی وضو گرفته و به نماز میایستاد. دخترک باری دیگر دستمال سفید را درون تشت آب کرده و بر پیشانی بلند مرد گذاشت. هوم نامفهومی از...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 67
نامهی سوم ششم صفر سال ۳۸۹ هجری قمری از شیرین برای نریمان طاقتم طاق شده است نریمان. امروز قطرهای خون سرخ و تازه بر خاک بیابان یافتم. جناب حسین میگوید به یقین دیوانه گشتهام اما من اطمینان دارم که خون توست. نوبت آخر حال خوبی نداشتی و سخت زخمی بود. مگر میشود بعد از سه روز تو را تیمار نکرده ...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 66
*** در مسیر گرگانج بودند. نریمان در اسارت به سر میبرد و آنان در مسیر گرگانج بودند. نریمان تبعید گشته بود و آنان در مسیر گرگانج بودند. تن نریمان بیرحمانه تکهتکه گشته و آنان در مسیر گرگانج بودند. نریمان را به دهاتکورهای دور دست میفرستادند و او رهسپار رویای دیرینهاش بود. مَرد را شبانه روز قو...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 65
حالا با نبات در میدان شهر ایستاده و منتظر بودند نریمان را از زندان خارج کنند. با دست و پایی بسته بر شتری سوارش کرده و به جُرجان میفرستادنش. دانه های برف آهسته آهسته بر زمین می افتادند. خورشید پشت ابرها پنهان شده بود و آسمان رنگ خون به خود گرفته بود. با باز شدن درب غولپیکر اسارتگاه، نبات آب ده...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربانت عزیزدلم😍😍 داستان باید همین جا تموم میشد چون هدف نشون دادن عشق حقیقی بود که مسیر رو هموار میکنه و اینکه واقعیت من از نظر انسانی حق نداشتم خیلی از بعد از دیدار جناب بوعلی با نبات بنویسم چون تحریف زندگی اون بزرگوار حساب میشد. بیایم این طور تصور کنیم که داره سر و کله میزنه با ایشون😂😂😂
۲ ماه پیشبهار
در پارت 680بسیار زیبا بود.عالیییی
۲ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر به دلت نشست عزیزم😍😍
۲ ماه پیشملیکا
در پارت 100خیلی عالی قلم بسیار شیوایی دارید بی نظیر 🌹👌
۲ ماه پیشملیکا
در پارت 10رمان خیلی قشنگیههه🌹🌺👌
۲ ماه پیشعلیرضا۲۸
1چقدر یه قلم میتونه قوی باشه و نوشته ها جان داشته باشن که هنورم بعد گذشت یکسال یا بیشتر ،دلم برای رمان تنگ شده و اومدم یه مرور کردم، فاطمه ی قشنگم طبیب بانو جان بمونی برام خداحفظت کنه
۴ ماه پیشزینب
در پارت 21رمان قشنگیه🌹❤
۷ ماه پیشفاطمه
در پارت 681خیلی زیبا بود💛💛💛💛
۸ ماه پیشرضوانه
در پارت 681بسیار بسیار قلم خوب و قوی دارید و اطلاعات خوبی در عمق داستان جای داده بودید بالذت تمام رمان خواندم 🌹🌹🌹
۹ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه دنیا ممنونم از نگاه زیبات رضوانه جان😍😍
۹ ماه پیشمینو
در پارت 661فوق العاده زیبا بود،هر کلمه اش به جا و پرمغز و درس زندگی بود،احسنت بر شما نویسنده ی با سواد
۱۰ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه دنیا ممنونم بانو جان😍😍
۹ ماه پیشسهیل۲۹
2سلام خانم علی آباد عزیز😍😍 شما خوب و خوش باشید ما هم خوب و خوشیم🥰🥰 خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم از ته قلبم وقتی اطلاعیه ی شما رو خوندم ..بیصبرانه منتظر رمانهای بینظیر شما هستیم..مطمئنم مثل همیشه میترکونید
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
2سلام عزیزم بی صبرانه منتظر رمان های جدیدت هستم 💜 🌟💜🌟
۹ ماه پیشمینو
در پارت 682کاش جلد دوم داشت،دوست داشتم بیشتر عاشقانه های نبات و نریمان و ازدواج شون رو ببینم،شدیدا مشتاق و منتظر جلد دوم هستم
۱۰ ماه پیشعلی بیدار
0چرا پارت ها باز نمی شوند
۱۰ ماه پیشفرزانه
در پارت 681پارت های اولیه منو خیلی مجذوب نکرد اما از جایی به بعد خیلی دوست داشتنی بود
۱۰ ماه پیشعلیرضا۲۷
1دلم برا لعل قشنگم تنگ شده بود اومدم یه سر بزنم و برم🥺🥺
۱۰ ماه پیش
ترنم
در پارت 681ممنون از نویسنده عزیز داستان خوب پیش رفت ولی نقاط ابهام زیادی دارد مثل علاقه نبات به طب چی شد .....