دوست داشتی؟
رمان من دختر افسانه ایم اثر محدثه فارسی

رمان من دختر افسانه ایم

  • زبان فارسی
  • 95.5K 👁
  • 670 ❤️
  • 540 💬

خلاصه رمان تخیلی من دختر افسانه ایم

داستان این بار ما راجع به یه دختریه که با استفاده از نیروی فوق‌العاده ماوراییش، می‌تونه تمام موجودات خطرناکی که توی سیاره زمین هستند رو از بین ببره! داستان متفاوتیه مثل داستان میشا دختر خوناشام

قسمتی از متن رمان من دختر افسانه ایم

براي من بود، در رو بستم و با چشمايي که مطمئنا از خواب پف کرده بود نشستم روي اولين مبل و سريع بازش کردم، قلبم داشت مي‌اومد توي دهنم، بالاش نوشته شده بود کالج و شروع کردم به خوندش! هرکلمه‌اي که مي‌خوندم چشمام بيشتر گشاد مي‌شد که يهو جيغ بنفشي کشيدم و از جام پريدم و شروع کردم به قر دادن، جيغ جيغ مي‌کردم که خاله و وحيد هراسون به سمت پايين اومدن، بالا پايين مي‌پريدم و جيغ مي‌کشيدم، خاله با هول گفت:
- چيه؟ چي‌شده؟
وايسادم و با جيغ گفتم:
- خاله، خاله باورت نميشه، من کالج قبول شدم.
وحيد با خوشحالي داد زد و خاله جيغ بنفش کشيد، باورم نمي‌شد، از خوشحالي بغض کردم و شروع کردم به گريه کردن، خاله بغلم کرد و گفت:
- بهت افتخار مي‌کنم جوجه کوچولوي خودم.
محکم فشارش دادم به خودم که يهو ديدم نفسش بند اومد، سريع جدا شدم ازش که شروع کرد به سرفه کردن، وحيد زد پشتش و خاله رنگش از کبودي برگشت، با تعجب نگاهش کردم که عصبي گفت:
- خيلي محکم فشارم دادي خره.
نتونستم جملش رو درک کنم براي همين دوباره زدم زير خنده و گفتم:
- واي خاله باورم نميشه.
بعد نشستم روي مبل که وحيد و خاله هم نشستن، وحيد شروع کرد به خاروندن پاهاش و در همون حال گفت:
- خيلي زود به نظرت جواب رو نفرستادن؟ تو کي پژوهشت و تحويل دادي.
حق با وحيد بود، اخمام رفت توي هم و گفتم:
- ديروز.
خاله سريع گفت:
- يعني انقدر زود بررسيش کردن؟ تا بخوان کارات و نمراتت و ببين و نامه بزنن به نظرم خيلي طول مي‌کشه.
وحيد نامه رو از دستم گرفت و من با استرس بهش خيره شدم، شروع کرد به خوندن، خداروشکر زبان بلد بود.
وحيد: خانم هيلدا فَکور، تمامي سوابق شما مورد بررسي قرار گرفته و از اين پس شما يکي از هنرآموزان کالج هستيد، ما بي‌صبرانه منتظر شما خواهيم بود، موفق باشيد!
بعد نگاهي به پايين صفحه کرد و گفت:
- يه سري تاريخ هم زده که بايد کي بري اونجا و مهر کالج هم خورده.
خاله با خوشحالي گفت:
- پس واقعيه...
وحيد لبخندي زد و گفت:
-آره.
نفسم رو راحت فرستادم بيرون و خوشحال بهشون خيره شدم، ساعت 7 ونيم صبح بود و واقعا روزمون عالي شروع شده بود.
به حموم رفتم و بعد از اينکه اومدم بيرون يه لباس مناسب تنم کردم و اومدم بيرون و به سمت آشپزخونه رفتم که ديدم دارن صبحانه مي‌خورن، وحيد حاضر نشسته بود و فکر کنم مي‌خواست بره سره کار، نشستم پشت ميز و نامه رو از دست وحيد گرفتم و گفتم:
- تاريخش کي هستش حالا؟
شيرش رو سر کشيد و گفت:
- امروز يکشنبه است، دقيقا شنبه که براي اونا ميشه دوشنبه و اول روز هفتشون!
ابروم و انداختم بالا که خاله با ناراحتي گفت:
- يعني داري ميري؟
لبخند مهربوني زدم و گفتم:
- قربونت بشم ناراحت نباش، مجبورم زودتر برم براي کارام، خاله من زحمت کشيدم.
سرش و تکون داد و گفت:
- نري حاجي حاجي مکه، واسه عروسيم مياي‌ها.
لبخندي زدم و دستم رو گذاشتم روي قلبم و گفتم:
- اي به چشم.
وحيد به شوخي گفت:
- اي بابا، يه شام خور توعروسي کم بودا!
چشم غره‌اي بهش رفتم که خيره شد توي چشمام و رو به خاله گفت:
- اون چيزي که من مي‌بينم تو هم مي‌بيني؟
خاله لبخندش رو جمع کرد و گفت:
- دقيقا، امروز صبح ديدم خواستم بهش بگم ولي گفتم شايد مشکل از چشماي من باشه!
با تعجب گفتم:
- چي شده مگه؟
خاله سريع گفت:
- انگار يه رگه‌هاي بنفش رنگ قاطي آبي چشمات شده.
با تعجب داد زدم:
- چي؟
بعد سريع بلند شدم و بدو بدو رفتم سمت آيينه و به خودم نگاه کردم، به چشمام دقت کردم، حق با خاله و وحيد بود، اين رگه‌هاي بنفش از کجا پيداشون شده؟ چشمام مثل کهکشان شده بود! جلل خالق.
با صداي خاله که از توي آشپزخونه صدام مي‌کرد بي‌خيال شدم و برگشتم توي آشپزخونه!
خاله: بي‌خيال بابا، چشم خوشگل کي بودي تو؟
بي‌توجه به حضور وحيد گفتم:
- تو عشقم.
بعد خنديديم که وحيد سريع بلند شد و گفت:
- بي تربيتا، موضوع و منکراتي مي‌کنين! خداحافظ.
با خنده ازش خداحافظي کرديم و من به اين فکر کردم که بايد هرچه سريع‌تر بليط بگيرم و لباسام و جمع کنم.
کمک خاله کردم و ظرفاي صبحونه رو شستم و با هيجاني وصف نشدني گفتم:
-واي خاله خيلي خوشحالم، برم وسايلم رو کم کم جمع کنم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان من دختر افسانه ایم
  • مریم:(

    1

    عالی فقط بیچاره رایان من بغض کردم🥲

    ۱ هفته پیش
  • هستی

    0

    به نظرم از نظر تخیلی زیاد قلمش قوی نبود میتونست خیلی بهتر باشه

    ۳ ماه پیش
  • الهام

    0

    سلام رمان خیلی خوب بود ولی ای کاش رایان عاشق نمید واقعا رمان قشنگی بود اخرش غمگین شد رایان مرد کاش لکسی جادوگر نبود رایان باهاش ازدواج میکرد.. دلم برای رایان سوخت💔

    ۲ هفته پیش
  • مطهره

    0

    رمان خیلی خیلی قشنگی بود دست نویسندش گرم از این رمانا بیشتر بنویسین

    ۱ ماه پیش
  • Romy

    1

    والا جونم براتون بگه که خیلی این رمان رو دوست داشتم مخصوصاً اون قسمتی که گفت عروسک های شیطانی یعنی سکته و زدم تازه شب هم بود و ساعت ۳ نصفه شب حالا بیا من رو جمع کن نرینم تو خودم!

    ۲ ماه پیش
  • بهاره

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم من تا به هیچ رمانی نظر نداده بودم واقعا آفرین بهت

    ۲ ماه پیش
  • Mahdieh

    0

    این رمان خیلی خوب بود جوری که من ذوق خوندنشو داشتم واقعا عالی بود دمت گرم

    ۲ ماه پیش
  • مانی

    0

    رمانت خیلی قشنگ بود مرسی

    ۳ ماه پیش
  • آدین

    0

    من واقعا از این رمان خیلی خوشم میاد سه بار خوندم و رمانی که قبلاً خوندم خیلی باحال بود رمان میشا دختر خوناشام ممنون از نویسنده مهدسه فارسی 🙏🏻🌹🌹🌹😍

    ۴ ماه پیش
  • تارا

    8

    ولی کاش رایان نمیمرد خیلی آدم خوبی بود😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    5

    من رایان دوست داشتم ای کاش یک جوری اون نجات می دادی.

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    1

    من رمان قبلی را هم خواندم. دفعه بعد با قلمی قوی تر وارد بشی. رمان قبلی میتونستی اون ترس منتقل کنی. داخل این رمان در صحنه هایی که باید خواننده بترسه نمی ترسه فقط صحنه ای که مت با دختر وارد تونل شدن واقعا وحشتناک بود. موفق باشی

    ۵ ماه پیش
  • مائده

    6

    قشنگ بود ولی سرنوشت رایان و تیران برعکس میشد بهتر بود من رایان رو ۲۰ برابر بیشتر از تیران دوست داشتم شیطون تر بود و بیشتر به دل می نشست

    ۵ ماه پیش
  • تارا

    2

    من این کتاب و کتاب های میشا دختر خون آشام ۱و۲ روخوانی و واقعا عاشق سبک نوشتنت شدم . لطفا یک کتاب ماورایی دیگه هم برای ما بنویس . عاشقتیم محدثه جون♥️♥️♥️💋💋💋.

    ۵ ماه پیش
  • خیلی قشنگ بود

    3

    خیلی عالی بود ای کاش فصل دوم هم بیاد

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    2

    رمان خوبی بود ولی نقطه ضعف های زیادی داشت و اینکه رایان کاش نمیمرد

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    6

    وای چرا رایان مرد اخه اشکم در امد لعنتی این چه رمانی بود دیگهه وای عالی بود راستی من داستان میشا دختر خوناشامو نخودنم داخل همین برنامه هست یا باید از جای دیگه بریزمش لطفا بگین خانم نویسنده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی ماه

    1

    داخل همین برنامه هست رمانه میشا دختر خون اشام

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!