رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... به قلم فاطمه علی آبادی
ماهلین یه دختره با کلی آرزوهای بزرگ. مهندسی برق خونده و به قولی زده به سرش بزنه به دل غربت و هیچ جوره هم کوتاه بیا نیست. شش سال تمام زحمت کشیده و بالاخره موفق شده پذیرش کنادا رو بگیره. حالا این وسط یه مشکل داره و اونم خونهست که نه دانشگاه بهش سوئیت میده و نه خودش تونسته جایی رو پیدا کنه. ماهی هم افتاده به کلکل با باباش که خودش از پس همه چیز برمیاد و میتونه خونه پیدا کنه. برادر نرگس،دوست ماهی خانم، براش یه خونه اجاره میکنه و چه خونهای!!!! ماهی راهی غربت میشه و باباش هم شرط کرده سر شش ماه نشده برگشته. ماهی بخت برگشته هم که از هیچی خبر نداره، خوش و خرم و به خیال یه پیروزی درست و حسابی میزنه به دل یه ماجراجویی بزرگ. حالا کی قراره پیروز این میدون باشه؟ ماهی یا باباش؟ یا شاید هم یکی دیگه.
تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۲۶ دقیقه ۴۷ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
خلاصه :
ماهلین یه دختره با کلی آرزوهای بزرگ. مهندسی برق خونده و به قولی زده به سرش بزنه به دل غربت و هیچ جوره هم کوتاه بیا نیست. شش سال تمام زحمت کشیده و بالاخره موفق شده پذیرش کنادا رو بگیره.
حالا این وسط یه مشکل داره و اونم خونهست که نه دانشگاه بهش سوئیت میده و نه خودش تونسته جایی رو پیدا کنه. ماهی هم افتاده به کلکل با باباش که خودش از پس همه چیز برمیاد و میتونه خونه پیدا کنه. برادر نرگس،دوست ماهی خانم، براش یه خونه اجاره میکنه و چه خونهای!!!!
ماهی راهی غربت میشه و باباش هم شرط کرده سر شش ماه نشده برگشته. ماهی بخت برگشته هم که از هیچی خبر نداره، خوش و خرم و به خیال یه پیروزی درست و حسابی میزنه به دل یه ماجراجویی بزرگ.
حالا کی قراره پیروز این میدون باشه؟ ماهی یا باباش؟ یا شاید هم یکی دیگه.
مقدمه
سگ جان دارد.
گربه جان دارد.
بُز جان دارد.
درخت جان دارد.
آب جان دارد.
سگ در خیابان میان شلوغی شهر جان داد.
گربه از گرسنگی جان داد.
بُز کاغذی خورد، در گلویش گیر کرده و جان داد.
درخت در میان دود کارخانهها خفه شده و جان داد.
آب رفت و رفت و عاقبت جان داد.
---------
خانه برای هر کس معنی خاصی دارد برای من هم. به قول مرحوم شکیبایی با هر سر و ریختی که باشد مهم نیست، خانه باید سبز باشد...
سبز؟
زرد باشد، آبی باشد اصلاً کوفت باشد، خانه باشد، سبز بودنش پیشکش.
واقعیت این است که گاهی به حدی میرسی که سیاه هم قاطی مدادرنگی ها میکنی. به قولی در نبودِ گوشت، چغندر سالار است.
دقیقاً ۱۴ شهریور بود و هنوز حتی یک آلونک قیری هم پیدا نکرده بودم چه رسد به سبز.
روی صندلی نشسته بودم و گوشم را سر و صدای چرخ گوشت پر کرده بود. گوشت و مرغ و انواع و اقسام سبزی و...، همگی آماده بودند ولی خانه... نَه.
هوووف...
صدای چرخ گوشت قطع شد و بعد هم طبیعتاً صدای مامان فخری در گوشم پیچید:
- شد پنجتا بسته مامان. گفتم بابات یخ خشک هم بخره.
خدایا!
مادران ایرانی اصولاً سه دستهاند: یا نگرانند و در دم پوستت را میکنند، یا نگرانند و با کمی تاخیر پوستت را میکنند وَ یا نگرانند و بعداً پوستت را میکنند. به هر حال که نگرانند و پوستت را میکنند. صدایم را روی سرم انداختم:
- مادر من! شابدولعظیم که نمیخوام برم. دارم میرم کانادا. صدتا یخ خشک هم بذاری، باز آب میشن.
بلند شدم:
- بعدم، خدایی خودت باشی، درِ چمدون منو باز کنی، توش گوشت و مرغ و سبزی ببینی، پرات نمیریزه؟
در چارچوب در ایستاده بودم و از این فاصله هم جنب و جوشش را میدیدم. وسط آشپزخانه ایستاد و دست به کمر شد:
- این چه طرز حرف زدنه آخه؟ برای من کانادا هم میخواد بره خیر سرش.
سمت ظرفشویی رفت، کیسهای دست کرد و از درون قابلمهی روحی مقابلش لقمهای گوشت برداشت. همان طور که درون کیسهای دیگر میگذاشتش، گفت:
- اگه یه جو عقل داشتی...
رویش را سمتم کرد:
- الآن وضعت این نبود.
بیاختیار به خودم نگاه کردم. وضعم چه بود مگر؟ یک بلوز بافتنی و شلوار پشمی پوشیده بودم و موهایم را هم بافته بودم. البته مثل همیشه کلاه بافتنی قرمز سرم بود و شال گردن سِتِش. زمستان که میشد، گاهی پتو هم میپوشیدم؛ لعنتی هرچه تنم میکردم باز هم بدنم سرد بود.
سرم را بلند کردم و نگاه متعجبم را محوش کردم. با حرص تکهای دیگر از گوشت چرخ شدهی درون قابلمه برداشت و در کیسهی دیگری فرو کرد. نگاه پر غضبی بهم انداخت:
- عین نردبون دزدا اونجا وایستادی که چی؟ بیا اینجا این گوشتا رو صاف کن، همه کارام مونده.
هوفی کشیدم:
- چشم مادرِ من چشم.
هر دو دستم را بالا گرفتم:
- من تسلیم. فقط اجالتاً بذار یه چک بکنم ببینم نرگس تونست خونه پیدا کنه برام یا نه.
کیسهی در دستش را روی اپن کوبید و دوباره دست به کمر شد:
- الهی من بمیرم، راحت بشی. دختر بزرگ نکردم که...بلای جونه. بقیه دختر دارن، منِ خاک بر سرم دختر دارم.
دوباره شروع شد؛ گفتم که در هر صورت پوستت را میکنند. به سمت آشپزخانه پا تند کردم ولی با فریاد سهمگینش در دم سرِ جایم خشک شدم:
- یه قدم دیگه جلو بیای قلم پاتو میشکونم.
محکم فرق سرش که با دستمال سر سفیدی پوشانده شده بود، کوبید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خاک بر سرم اگه محتاج اولاد باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتند تند گوشتها را بستهبندی میکرد و من هم با دهان باز نگاهش میکردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدا رو شکر هنوز نیفتادم زیر دست شماها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیسهی در دستش را گرهی زد و صورت گرد و سفیدش را رو به سقف یکدست سفید آشپزخانه کرد. پر حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدایا تا سرپام، وَرَم دار ببر که محتاج اینا نشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیسههای کج و کولهی گوشت را زیر بغلش زد و حینی که سمت یخچال میرفت، غرغر را از سرگرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الآن که روپام، یه کمک میخوام صدتا بهونه دارن. خدا نکنه از پا بیفتم، دیگه هیچی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر فریزر را باز کرد و من با عجله وارد آشپزخانه شدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا خوبه همهاش برای شکم خودشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم در بستن در فریزر حداقل کمکش کنم که نتیجهاش شد یک هوار درست و حسابی:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دست نزنیا. برو ببین نرگس خونه پیدا کرد، زودتر بری از شرت خلاص شم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرز احمقانهای خندهام گرفته بود. همهاش به خاطر رفتن من بود، اعصابش حسابی خط خطی بود و غرورش نمیگذاشت بگوید از همین حالا دلتنگم شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را دور شانهاش حلقه کردم و به زحمت گونهی تپلش را بوسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الهی من قربونت برم، من که میدونم این غرغرا برای چیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچپچپ نگاهم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انقدر نچسب بهم بدم میاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصندلی چوبی پشت میز وسط آشپزخانه را کنار کشید و رویش نشست. سرش را روی دستش تکیه داده و به جای نامعلومی از میزی که رویش با رومیزی حریر ساده و کرمرنگی پوشانده شده بود، خیره بود. من هم نشستم، مثل خودش دلتنگ بودم. حتی دلتنگ همین خوددرگیری مادرانهی همیشگیاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکهو سرش را بلند کرد و هولکرده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انقدر چرت و پرت گفتی، یادم رفت به بابات بگم اسفند بگیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدایا! این هم یک قانون عجیب دیگر همهی مادرها بود؛ به هر حال مقصر تویی چه کاری کرده باشی، چه نکرده باشی در هر صورت کار کارِ خودت هست حالا کدام کار؟ الله اعلم. نُچی کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسفند دیگه برای چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم غرهی حسابیای برایم رفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو غربت اسفند از کجا میخوای گیر بیاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسفند به چه کارم میآمد آخر، آن هم وسط مملکت غریب؛ ای خدا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکرم را به زبان آوردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسفند میخوام چی کار آخه مادر من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپُر حرص بلند شد و بلند شدنش همزمان شد با خروج ماهان از اتاقش:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اونا چشم ندارن چِشِت کنن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین هم یکی دیگر از آن عقاید نجومی. هوفی کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان شما دکتری داری. چِشم دیگه چه صیغهایه آخه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان خمیازه کشان به سمتمان آمد و همانطور که موهای شلخته و فرِ قهوهای رنگش را آشفتهتر میکرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باز چه خبر شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از آنکه فرصت کنم جواب دهم، مادرم سر تا پایش را نظری انداخت و او هم از ترکش اعصاب به هم ریختهاش بینصیب نماند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی. چی باید بشه؟ دنیا رو آب ببره، جناب عالی رو خواب برده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان با ادا اطواری که از صورتش در میآورد سعی کرد از زیر زبانم علت بی اعصابی مادرم را بیرون بکشد. شانهای بالا انداختم و مادرم همانطور که سمت گاز میرفت ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچه بزرگ کردیم. پیرمرد با اون وضع آرتروز زانوش باید بره خرید، بعد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست چپش سر تا پای ماهان را نشان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این نرِ خر تا لنگ ظهر بخوابه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان با چشمان وَقزده نگاهش میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ساعت هفت و نیم صبحه مادرِ من. کلهپزیها بازن آخه؟ جایی باز نیست که رفته خرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان فخری زیر کتری را روشن و کمر صاف کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همه که مثل تویِ دیلاق نیستن که. از کلهی صبح میرن دنبال یه لقمه نون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان هم میدانست همهی این غرغرها به خاطر نزدیک شدن به تاریخ مهاجرت من است. صندلی را کنار کشید و با خنده نشست:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه چیه این تهتقاری انقدر وابستهات کرده که رفتی تو فاز چرا من چاقم، چرای موهای تو فره، چرا در کتری کجه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان فخری بالاخره از کتری آب جوش دل کند و روی صندلی نشست. سکوت کرده بود. ماهان دست بزرگ و پهنش را روی شانهام گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خونه پیدا کردی بالاخره ماهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سبد نان وسط میز تکهای کندم و گوشهی لُپَم گذاشتم. با همان دهان پُر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سپردم به نرگس ولی فعلاً که هیچی به هیچی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان فخری دوباره حرصی از سَرِ میز بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بَس که لجبازی. بابات نگفت بذار خودش برات بگرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلقمهی در دهانم را پرغیض فرو بردم و تکهی دیگری از نان بربری درون سبد کَندَم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا پیدا کنه که تهش من بشم بیعرضه؟ بابا فکر میکنه من از پس خودم بر نمیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکه نان خاشخاشی را مقابلش تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی من بهش ثابت میکنم که اشتباه میکنه. هم خودم بهترین خونه رو پیدا میکنم، هم هر چه قدر که برای تحصیلم لازم باشه اونجا میمونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکه نان بزرگ را درسته درون دهانم چِپاندم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کرده چی؟ شش ماهه برمیگردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرویی بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عمراً.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را به سمت سبد وسط میز بردم تا تکه نانِ دیگری بکنم که مادرم محکم پشت دستم کوبید و قهقههی بلندبالای ماهان را به دنبال داشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بَسِته دیگه. کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقیافهی مظلومی به خودم گرفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که چیزی نخوردم هنوز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان تکه نانی برداشت و چاپلوسانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه بیا منو بخور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم چشمغرهی جانانهای برایش رفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو همچین شکم گنده کردی انگار هفت قلو حاملهای، بعد به این گیر میدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیچاره با دو چشم گاویاش خیرهی مامان فخری شده بود و دهانش هم صد ضرع باز بود. خندهام که آزاد شد، سویم چرخیده و ضمن یک بِبَند پر ادا و اطوار، رو به مادرم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خود درگیری داری مامان؟ خودت بهش گیر دادی، به من چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم پشت چشمی نازک کرد و از جا بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زِر بزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر وقت انفجار بود. میان همان خنده، بریده بریده رو به ماهانِ هاج و واج کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زِر بزن دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهنکجی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زِر زدم دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا خود مامان هم خندهاش گرفته بود. بلند شدم و از پشت ماهان را بغل گرفته و لپ تپلش را سفت بوسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند وقت دیگه خاله میشم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر چرخانده و برای چند ثانیه گیجگیج نگاهم کرد، دوهزاری کجش که افتاد بلند شد و تا خود اتاق فَکَستنیام دنبالم دوید. در همان حال هم غرغر میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان تو اینو پرو کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را به رویش بستم و پشت به در هِر هِر به حرص خوردنش خندیدم. دنیای من و ماهان همین بود؛ یکی از مهمترین تفریحاتم اصولاً سر و کله زدن با این دیوانهی مو فرفری بود. انگار از دیوانه کردن یک دیگر کیف میکردیم، انقدر همدیگر را اذیت میکردیم تا یکی بالاخره تسلیم شود و پرچم سفید آتش بس را بالا ببرد. هعی؛ برای اوکی کردن کارهای مهاجرتم شاید حتی بیشتر از پنج سال بدو بدو کردم ولی حالا که بالاخره خرکاریهایم جواب داده، آنقدرها هم خوشحال نیستم. دلم برای همه تنگ میشود؛ مخصوصاً ماهان. در همین فکر و خیالات غرق بودم که چیزی گرد از زیر در داخل غلتید و کمی آنطرف تر از شست پایم متوقف شد. خم شدم که ببینم از کجا سر و کلهاش پیدا شده که...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدامب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترقه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدا الهی کچلت کنه ماهان، گوسفند خَر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قهقههاش را از پشت در شنیدم و پشت بندش نطقی که در میان نفسنفسزدنهایش میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره خر یا گوسفند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را باز کردم و در صورتش جیغ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو ناشناختهای. خر و گوسفند رو پیوند بزنن میشن تو، احمقِ گوساله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم خندید و اینبار طاقت از کف دادم و بهش حمله کردم. خاک بر سر من کند که دلم برای این خر فرفری تنگ میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که موهایش در چنگم بود، محکم با زانو به شکمش کوبیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- احمق نمیگی سکته میکنم الاغ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خنده دلش را گرفت و نالید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا ول کن ماهی، باغ وحش راه انداختی کلاه قرمزی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم ضربهی جاندارتری نثارش کنم ولی متاسفانه در باز و قامت پدرم در چارچوب نمایان شد. موهای آشفتهام را تندتند مرتب کردم و با لبخند مضحکی سلام دادم. مثل همیشه لبخندم را با لبخند جواب داده و خروار خروار خریدش را روی سینی مجمعمانندی که مامان فخری روی اُپن گذاشته بود، فرود آورد. مثل یک دختر خوب برای کمک به مامان پا به آشپزخانه گذاشتم ولی کاش که قلم پایم شکسته بود. هنوز دمپایی را کامل پا نزده بودم که صدای جدی بابا مصطفی در گوشم زنگ خورد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این همه خرید بیخود، خرج بیخود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتش را درآورد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوشخیالی خانم. این سه ماه اونجا بدون من و تو دووم آورد، شما یه چیزی به من بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را محکم مشت کردم. ماهان بالاخره هیکل گنده و دیلاقش را تکان داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا با سر جوابش را داده و به اتاق رفت. هنوز هم صدای کنایههایش میآمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه برنج نمیتونه آبکش کنه خانوم. چهارسال اینجا درس خوند، یه اسنپ نتونست برای خودش بگیره. عین شوفر یا من بردمش یا ماهان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرنگشتم اما صدای تقتق کلید برق که آمد، فهمیدم سرویس بهداشتیست. بعد هم که صدای شُرشُر آب تایید حدسم شد. صدای آب که قطع شد، حرف زدنش که چه عرض کنم، تخریب کردنش دوباره شروع شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هرچی بهش گفتم دختر برو رانندگی، پرایدم رو میدم بهت، خودم یه مدل بالاتر میخرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش تمامش میکرد. دست ماهان روی شانهام نشست و صدای آرامش در گوشم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخیال ماهی. ناراحته میخوای بری، به دل نگیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دل نگیرم؟ جک میگفت برادرم؟ بابا همیشهی خدا کارش همین بود. مگر همین یکبار و دوبار بود که به حساب دلتنگی و ناراحتی بگذارم. سرکوفت زدن عادتش بود که اگر نبود، پایم را در یک کفش نمیکردم که خودم خانه پیدا کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهزار و یک دوست و رفیق این وَر و آن وَر داشت که میتوانستند بهترین خانه را برایم پیدا کنند اما به منت بعدش نمیارزید. رو چرخاندم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میرفتین میانداختینش تو جوب، یه مدل بالاتر میخریدید. نیاز به بذل و بخشش کردن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرم هشدارگونه صدایم کرده و فشار دست ماهان روی شانهام بیشتر شد. بابا مصطفی از درگاه سرویس بهداشتی بیرون آمد و درحالی که دستهای خیسش را تکانتکان میداد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دختر! من چی گفتم که این جوری جوابم رو میدی؟ بابات نیستم؟ صلاحت رو نمیخوام؟ دست بزن دارم یا حرفم یک کلامه که تو روم وایستادی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوفی کشیدم؛ شالم دور گردنم رها شده بود و حالا سوز سرما را حس میکردم. یک سمتش را گرفتم و درحالی که دور گردنم سفتش میکردم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا من کی تو روت وایستادم فقط میگم بذار بهت ثابت کنم میتونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستغفرالله زیرلبی گفت و دستش را محکم بر صورتش کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دِ آخه احمَ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش را خورد و بعد از جنباندن چندین و چندبارهی سرش دوباره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دِ دختر من! مگه برات فرش قرمز پهن کردن تو اون خراب شده. تو مملکت خودت تا تو مغازه نمیرفتی، دمش وایمیستادی من برم خرید کنم برات. بعد میخوای بری اونجا چه غلطی کنی آخه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملات آخرش را با فریاد گفت و مامان فخری با عجله از آشپزخانه بیرون دوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وِلش کن مصطفی. سکته میکنی به خدا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را دوباره محکم بر صورت شش تیغهاش کشید و بعد در حالی که با انگشت اشارهاش من را نشان میداد، رو به مامان فخری کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دِ آخه نگاش کن تو. انگار از سیبری اومده. تو خونهای که دماش بیست و پنج- شش درجهست، قیافهاش اینه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا نگاه تیرهاش را به من دوخته بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو کانادا آدم نرمالش از سرما مثل سگ میلرزه. تو میخوای چه گو..هی بخوری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرهای از اشکم چکید و ماهان دستان بزرگش را دورم حلقه کرد؛ در همان حالت و پر بغض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یادتون نره چیا بارم کردید. شش ماه دیگه که تنهایی به همه چیز رسیدم جوابتون رو میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز بغل ماهان بیرون آمدم و سمت اتاقم که انتهای راهروی بین اتاقها و پذیرایی بود، پا تند کردم. میانهی راه حرف پدرم دوباره متوقفم کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الآن میخوای بری کدوم خرابشدهای بمونی؟ پاتو تو یه کفش کردی که خودم خونه پیدا میکنم، پس کو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irافتضاح نبود که هنوز چند ثانیه نگذشته، ضایع شده بودم؟ خواستم چرت و پرتی سر هم کنم که گوشی درون دستم دینگدینگی کرده و پیام نرگس بالای صفحه نقش بست:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مژده بده ماهی. برات خونه پیدا کردم. مال رفیق داداشمه؛ با همون پولی که داری گفت، میده بهت. رهن نهها، میفروشه. فقط یه مشکلی هست."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشکل؟ اصلاً مهم نبود. وقتی با این قیمت میفروخت، قطعاً بیمشکل نبود. باید جلوی بابا خودم را ثابت میکردم. بلافاصله برایش یک "حله" فرستادم و سمت بابا برگشتم. با لبخند لجدراری گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خونه که خیلی وقته پیدا کردم. نگفته بودم مگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهای ماهان و مامان به کف سرشان چسبیده و بابا کج کج نگاهم میکرد؛ معلوم بود مشکوک شده. نباید خودم را میباختم. خونسرد ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به یکی از دوستام سپرده بودم؛ برادرش استرالیا زندگی میکنه. خونهی دوستش رو برام معامله کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماهان خندان پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با همون قیمت ماهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوهوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتم دوید، دست دور کمرم انداخته و به هوا بلندم کرد؛ انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش قصد کشتن هم را داشتیم. رابطهی من و ماهان همین بود؛ همینقدر احمقانه، همینقدر صمیمی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز هم باورم نمیشود در فرودگاه باشم. سربلند کردم و دور تا دورم را دید زدم. یکی از این طرف میدوید آن طرف، یکی هم دقیقاً برعکس از آن طرف به این طرف. خلاصه که شیر تو شیری بود. شلوغ، پر سر و صدا و پر از رفت و آمد. به مچ دستم نگاه کردم، مُچم که نه، در واقع به ساعت فلزی سفید-طلایی که دور مُچم پیچیده بودم نگاه کردم. ساعت ۱۲ و نیم شب بود و این همه همهمه منو یاد اطراف حرم امام رضا میانداخت. آهی کشیدم، کاش قبل از رفتن یک سر رفته بودم مشهد. چشمم محو ساعت بود و به این فکر میکردم کاش همه جا یک مشهد داشت، آن وقت هر زمان دلت میگرفت، از تبار هر عقیده و طرز فکری که بودی، چمدان میبستی و مقیم حرم خودش میشدی؛ یک جای امن و آرام که همیشه بوی گلاب میداد. پوفی کشیدم و نگاهم را به ال سی دی دادم؛ سریال نشان میداد، زنی میانسال روسری بافتنی قرمزی به دورش پیچیده و به دریای بیکران خزر چشم دوخته بود. صدای امواج دریا را میشنیدم. چشم بستم و حالا بوی نم ساحل هم به مشامم میرسید. سر چرخانده و چشم باز کردم. پیرزنی ساکش را به سختی میکشید و پسر جوانی به ناگاه هندزفریاش را در آورده و سمتش دوید. لبخندی بر صورت شش تیغهاش نشانده و چمدان را تا جایی که پیرزن میخواست برایش برد. آخر سر هم کلاه کپش را روی سرش مرتب کرده و با لبخند مکشمرگمایی برایم چشمک زد. بفرما، جدی جدی داشتم احساساتی میشدم. یعنی کافی بود در احساس فرو بروی؛ درود بر پسران ایرانی که اجازهی غرق شدن نداده و یکی از یکی غریق نجاتتر بودند. یک لحظه واقعاً داشتم احساسی میشدم. نیشخندش را همچنان بر لبش حفظ کرده و کاپشن بادی سرمهای رنگش را بیشتر به دورش پیچید. گردنش را رقصانده و درحالی که یک دستش را در جیب شلوار کتان کرمش فرو برده بود، مثل این قهرمانها سمتم گام برمیداشت. خندهام گرفته بود، شرط میبستم تنها هدفش برای مهاجرت مُخزنی بود. لب گزیدم و با خودم عهد کردم بدون حالگیری قدم از قدم بر ندارم. چشم گرداندم و بالاخره ماهان را میان دو درب کشویی و شیشهای فرودگاه دیدم. چُلمن داشت با چرخ چمدان وَر میرفت و هر دو چرخ چمدان به نوار فلزی روی زمین و زیر درب گیر کرده بود. بیشتر دقت کردم، مامان و بابا هنوز بیرون بودند و مامان فخری راضی به داخل آمدن نمیشد. از اول هم فقط برای نشکاندن دلم آمده بود. یک روز عزیز دلش را به دست این پرندههای غولپیکر سپرده و او دیگر برنگشته بود. زندگی همین بود، دقیقاً زمانی که قصد چزاندن این بچه قرتی را داشتم، با یادآوری خاطرهای تلخ، کامم زهرهمار شد. پوفی کردم و بیخیال نقشهی شومم شدم؛ مامان مهمتر بود. پسره یک قدم بیشتر باهام فاصله نداشت که بیتوجه از کنارش گذشتم؛ قیافهاش آویزان شد، حقش بود مرتیکهی هَوَل. حالا خوب است تیپ دَر و دافی هم ندارم. یک بارانی عسلی تا بالای زانو و شلوار سفید لوله تفنگی و کلاه لبهدار کرم روی موهای مجعد مشکیرنگم با یک شالگردن شیری که محکم دور گردنم پیچیده بودم که این حرفها را نداشت. حالا فوقش یک ریمل ناقابل و یک رژ لب قرمز و یک ذره رژ گونه و فسقِل کانسیلر و سایر مخلفات هم زده بودم با حضور افتخاری کمی خط چشم. ماهان بیشعور همیشه میگفت خط چشمهایم از اینجا تا سهراه آذری میرود. دل خوشی من هم همین یک ذره آرایش بود دیگر وگرنه که با آن همه لک و پیس و جوش، شبیه ته قابلمه رویی بودم. این اسکول هم گول همین را خورده بود، اگر صبحها بعد از بیداری مرا میدید، دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرده و تا عمر داشت قید مُخزنی را میزد؛ والا. به ماهان رسیدم و حینی که از کنارش رد میشدم، محکم فرق سرش کوبیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خاک تو سرت ماهان، عرضه یه چمدون داخل آوردنو نداری. خدا رو شکر میرم از دست تو یکی خلاص میشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمر صاف کرد و چپچپ نگاهم کرد. بعد هم چمدان قرمز را سمتم هول داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گمشو بابا. مگه نوکرتم؟ خودت بردار ببر آدم شی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لحظه خیرهی موهای فِرفری کوتاهش شدم و بعد هم مثل همیشه یکهو دچار غلیان احساسات شده و از گردنش آویزان شدم. پسر موفرفری مهربان و زباندراز خودم بود. از همین حالا دلم برایش یک ذره شده بود. آهسته خندیده و او هم دستش را دورم حلقه کرد. محکم خودم را به او فشار دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دلم خیلی برات تنگ میشه ماهان. کاش نمیرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر عقب برده و با لبخند گَلهگشادی که هر سی و دو دندان لمینِیتشدهاش را به نمایش میگذاشت نگاهم کرد. بعد هم سر جلو آورده و چال گونهام را بوسید. ماهان را دوست داشتم؛ خیلی زیاد. سرم روی شانهاش بود و بوی عطر کاجاش را به مشام میکشیدم، همزمان هم چشمم به مامان بود که عاقبت موفق نشده و عازم پارکینگ فرودگاه شد که دوباره درون پراید طوسی بابا بنشیند. گوشی دستش بود و این یعنی میخواست تماس بگیرد که بیرون بیایم و مراسم خداحافظی را به صورت رسمی در ماشین به جا بیاوریم. بماند که دقیقاً به هشتصد روش سامورایی تا همینجا با هم خداحافظی کرده بودیم؛ از بوس و بغل گرفته تا نصیحت مادرانه و عاقبت هم خدا ازت نگذرد که سر پیری مرا تنها گذاشته و به غربت میروی. خلاصه که زیاد خداحافظی کرده بودیم ولی این آخری دیگر قرار بود جدیجدی اختتامیه باشد. یک لحظه در افکارم غرق شدم که انگشتی در پهلویم فرو رفته و در ثانیه هشتصد متر به هوا پریدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الهی بمیری ماهان. گوسفند خر؛ خدا ازت نگذره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینطوری میخندید؛ گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کوفت. خدا رو شکر دارم میرم، دیگه ریخت نحست رو نمیبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهقهه میزد احمق. بریدهبریده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا دو... دقیقه پیش... که داشتی... افسوس... میخوردی داری میری دیگه...منو نمیبینی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحکم به شکمش کوبیدم که خم شد و باز دست از لودگی و خندیدن بر نداشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بس که خَرَم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهاش بیشتر شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حقا که خواهر خودمی؛ خودشناسی از ویژگیهای اصلیته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنامش را جیغ زدم و او باز هم میخندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره خندهاش تمام شده و آن چمدان وامانده را بلند کرده و این طرف در گذاشت. احمق تمام این مدت داشت مسخرهبازی در میآورد. جلو آمده و پیشانیام را بوسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دلم خیلی برات تنگ میشه ماهی. نری حاجی حاجی مکهها. خودت میدونی چه قدر خاطرت رو میخوام. تند تند زنگ بزن عزیزم. مراقب خودت هم باش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم چیزی بگویم که مانع شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حواست خیلی به خودت باشه ماهی. اونجا محیطش فرق داره. تو انتخاب دوست و رفیقات دقت کن، خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم و او با گرفتن شانههایم در دستان قوی و مردانهاش ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هرچی شد به خودم بگو ماهی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقیافهاش حالا جدیجدی بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی یه وقت لجبازی نکنیا. بابا خیرت رو میخواد، خب؟ اگه دیدی نمیتونی، کافیه بگی. همه جا میشه پیشرفت کرد، شاید سخت باشه ولی غیرممکن نیست. خب ماهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب گزیده و سر تکان دادم. به ظاهر قبول کردم اما ماهان متوجه نبود. این یک دوئل بود، یک دوئل بین من و بابا. امکان نداشت ببازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب تر کرده، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیالت تخت ماهان. حواسم به خودم هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زد، کلاهم را جلوتر آورد و دستان دستکش پوشیدهام را در دست گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبه. پس هر مشکلی که پیش اومد بهم میگی، درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم و او دوباره آغوشش را بهم هدیه کرد. ماهان هیکل ورزیدهای داشت؛ نوزده سالش بود که باشگاه را شروع کرد و بعد از ده سال هیکل عضلانیای به هم زده بود، حالا آرنولد نبود ولی خب برای خودش خوب بود؛ با همان بضاعت هم میشد مُخ چهار تا دختر که را دیگر زد البته که برادر من از این عرضهها نداشت. یک اخلاق گندی داشت که این سیکس بکها هم حتی مانع از گذاشته شدن دُم دختران بر کول و رفتنشان برای همیشه نمیشد. آهسته از آغوشش بیرون آمدم. لبخند زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا اینا رفتن پارکینگ، زنگ بزن خداحافظی کن، منم میرم چمدون رو تحویل بدم، بلیط هم بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه صفحهی ال سی دی بزرگ که پروازها را نوشته بود اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نوشته برای تحویل بار بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برم پارکینگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنُچی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه بابا، نمیخواد. زنگ بزن، تلفنی خداحافظی کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب و لوچهام جمع شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب پس چه کاری بود که تا اینجا بیان؟ همون خونه خداحافظی میکردیم دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کجکیای زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه که نکردین حالا. خواهر من دو ساعت تمام عین چسب رازی چسبیده بودی به مامان؛ من و بابا به زور جداتون کردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز یادم انداخت و این بغض لعنتی دوباره سراغم آمد. سر پایین انداخته و محکم آب بینیام را بالا کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دلم خیلی براتون تنگ میشه ماهان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوفی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دوباره شروع شد. پنج سال برای این لحظه تلاش کردی ماهی. محکم باش دختر. قرار نیست بمیریم که. بازم همدیگه رو میبینیم کلاه قرمزی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زدم و با همان گریه و خنده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کُلام (کلاهَم) طوسیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید و دوباره پیشانیام را بوسید. خواست برود ولی مانع شدم و نوک آستین پالتوی شتری رنگ بلند و مردانهاش را گرفتم و لوس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نرو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقیافهی چندشی به خودش گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اَییییی، گمشو. مگه من دوست پسرتم خرس گنده که نازت رو بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشوخی میکرد ولی من جدیجدی به آخر این مسیر رسیده بودم و جدیجدی داشتم میرفتم. چشمان اشکیام را که دید، پوف کلافهای کشیده، آستین پالتویش را از میان دستانم آزاد کرده و کلافهتر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ول کن ماهی، صَف شد. میفتی دم موتور هواپیماها؛ اون وقت همین دوزار مغزی هم که داری تلیت میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهام نمیگرفت؛ جدیجدی داشتم میرفتم. ماهان به سمت قسمت تحویل بار رفت و دست من درون بارانیام خزید. سردم بود؛ خیلی سردم بود. یک خروار لباس از زیر پوشیده بودم آنقدر که شبیه بشکه شده بودم اما باز هم سردم بود. گوشی سامسونگ اِی سیزدهام را درآوردم و دستم را گرد قاب پشمالویش که شبیه سالیوان کارخانهی هیولاها بود، پیچاندم. کاش مامان داخل آمده بود؛ ولی حیف، هم دل دیدن رفتنم را نداشت و هم خاطرهها رهایش نمیکردند. انگشتم قلب و استیکر مادر و دختری که کنارش بود را لمس کرده و بعد از دو دقیقه، صدای بغضآلود مامان فخری در گوشی پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین برای آزاد شدن بغض لعنتیام کافی بود. خدا لعنت کند این دلتنگی را که همین اول راهی خِرم را گرفت. من بیش از حد به مامان وابسته بودم آنقدر که گاهی هوس میکردم مثل کودکیهایم کنارش بخوابم. شاید حق با پدرم بود، من هرگز آدم مستقلی نبودم. دشت مُشت کرده و لب گزیدم؛ هر چه که بوده مربوط به گذشتهست و مهم الآنه. حالا دیگر نه وابستهام، نه ماهی کوچولویی که از ترس تاریکی، شبها در جایش باران میبارید. دستم را محکم به چشمم کشیده و اشکم را پاک کردم. صدای هقهق مامان بیشتر شد و بعد هم صدای کلفت و مردانهی بابا در گوشی پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فخری بس کن دیگه تو هم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش هم کلافه بود؛ کلافهتر از همیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهان قورت دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا! مامان نمیتونه حرف بزنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تنفس عمیقش در گوشی پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالش خوب نیست ماهی. تو ماشین نشستیم؛ بیارمش بالا باز حالش بد میشه. برو بابا، به سلامت. رسیدی تماس تصویری بگیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز همیشه لوستر شدم؛ واقعاً چه چیز کوفتی بود این دلتنگی:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابایی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالآن باید میگفت "جان بابایی، گریه نکن بابا. تو از پسش بر میای، من میدونم. بابا مثل کوه پشتته." خلاصه از این جور حرفها دیگر. ولی پدر من فرق داشت، نمیدانم شاید هم همه همینطور بودند و این جور حرفها فقط مخصوص فیلمها و داستانها بود. صدایش را صاف کرد و شاید کمی هم بغضش را پس زد؛ حتی نمیدانم اصلاً بغض کرده بود که پس بزند یا نه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با این ادا اصولا یه هفته هم دووم نمیاری ماهلین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو تنها کسی بود که اسمم را کامل و واج به واج ادا میکرد. مامان فخری میگفت خودش نامم را گذاشته به معنای روشنایی ماه؛ شاید برای همین رویش حساس بود. البته که خودم ماهی را ترجیح میدادم. نصحیتهای بابا هرگز تمام نمیشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- محکم باش. اونجا خونه بابات نیست که نازت رو بکشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبم را محکم گاز گرفتم تا فریاد نزنم که نیست شماها خیلی هم نازم را میکشید. کاش این گونه مغرضانه حرف زدن را تمام میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قراره تنها زندگی کنی، میفهمی؟ باید از پس خودت بر بیای. امامزاده حسن نمیری که خوشت نیومد، یه تاکسی بگیری برگردی. داری میری یه قارهی دیگه، حالیت میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتشر مامان فخری را شنیدم و از خداخواسته گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه بابا. فکر کنم مامان بهتره. گوشی رو میدی بهش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباشهای گفت و بعد هم با یک خداحافظی خوشحالم کرد. صدای مامان که در گوشی پیچید، باز هم بغض راه گلویم را بست و با هزار بدبختی نامش را به زبان آوردم. هنوز هم آهسته گریه میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی مامان! مواظب خودت باشیا. برات کلی خرت و پرت گذاشتم، برای چند ماهت بسه، نری آت و آشغال بخوریا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز همین حالا انقدر دلم برایش تنگ شده بود که دیگر این جملات اذیتم نمیکرد؛ جملاتی که انگار خطاب به ماهی دو ساله بود نه ماهی بیست و شش ساله. طوری که انگار از پشت تلفن مرا میبیند، سر تکان دادم و چشمی گفتم. آب بینیاش را محکم بالا کشیده و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشمت بیبلا مادر. ببخش نیومدم داخل. خودت که میدونی، دلم هم میخوره. تو رو خدا مواظب خودت باش. کمربندت رو ببندیا. اونا هم گفتن باز کن، نکن. اینا که رانندگی بلد نیستن، طیارههاشون هم که به درد لای جرز دیوار میخوره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار نه انگار که زنی تحصیل کرده بود، آن همه درس در برابر باورهایی که عمری در سرش چِپانده بودند، یکهو دود شده و به هوا میرفت. در اوج دلتنگی خندهام گرفته بود. مادر بود و نگرانیهایش؛ کسی چه میداند، شاید اگر من هم مادر میشدم، یک روز درست همین حرفها را تحویل بچهام میدادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دستشویی داشتی نریا ماهی، یه وقت میفته تو این چاله چولهها...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکر کنم پدرم گوشی را ازش گرفت چون چند ثانیه بعد صدای او بود که در گوشی پیچیده و داشت به مادرم میگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانوم بده من گوشیو. یعنی چی نرو دستشویی. نمیتونه تو خودش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیغ مادرم متوقفش کرد و بعد هم صدای قهقههی از عمق وجود من. انگار خندهام خوشحالش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی خیلی مراقب خودت باش بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کل صورتم را پوشاند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشم بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هر مشکلی داشتی، زنگ بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرم حتی ثانیهای برای خالی کردن بادم تعلل نمیکرد. این جملهاش دقیقاً یک معنی داشت؛ تو حتماً مشکل پیدا میکنی و چون از پس حل کردنش به تنهایی بر نمیآیی، پس مجبوری به ما زنگ بزنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع سخت در اشتباه بود. هرگز مشکلی برای من پیش نمیآمد که بابتش محتاج منت بابا باشم. سگرمه در هم کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قرار نیست مشکلی برام پیش بیاد بابا. هر چیز جزئیای هم که باشه، خودم حلش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنامم را کلافهتر از همیشه صدا کرد و من خوب میدانستم که این بحث از اساس غلط است. به دروغ گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهان داره صدام میکنه بابا. الآنه که گیت رو ببندن. رسیدم تماس میگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی اجازه ندادم کلامی منعقد کند و بلافاصله خداحافظی کردم. تماس که قطع شد، نفسم را پرقدرت بیرون فوت کردم و سر چرخاندم تا ماهان را ببینم. مشغول تحویل کارت ملیام بود و بعد انگار او هم دنبال من میگشت که برگشته و اشاره کرد سمتش برم. کنارش که رسیدم، خانم سرمهای پوشی که مقنعهاش دوتا نوار طلایی داشت سر بلند کرده، دقیق نگاهم کرد و بعد بلیطم را محکم مهر کرد. به شماره صندلی نگاه کردم؛ 54E.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز همین حالا که روی صندلی نشسته بودم، احساس غربت میکردم؛ تمام این آدمها همگی غریبه بودند. سالن هواپیما بزرگ بود و دو تا ستون سهتایی صندلی بود. خیلی بزرگ بود و هر چند ردیف از ردیفهای بعدی جدا میشد و یک ال سی دی جلویشان گذاشته شده بود. من وقتی ناراحت بودم گرسنه میشدم و الآن در اوج غم به سر میبردم و معدهام هم متقابلاً داشت این غم رو فریاد میزد. ساعت دو نصف شب بود و امیدوار بودم چیزی برای خوردن داشته باشند. خیلی ضایع بود اگر هنوز ننشسته، دست بلند کرده و تقاضای خوراکی میکردم؟ خب چه کار کنم، گرسنه بودم. بالاخره خجالتم را خورده و دست بلند کردم اما مهمانداری که لبهای خیلی خیلی خیلی بزرگ و سرخی داشت لبخند مکش و مرگمایی زد و تقاضا کرد چند لحظه صبر کنم. بعد هم شروع کردند به ادا و اطوار های همیشگیشان. کاش میشد قبلش میپرسیدند چه کسی این جملات را حفظ است، پیاده شود بعد برای بقیه بلغورش کنند، وقتی هم که تمام شد، ما بدبخت بیچارهها وارد شویم. چشمانم از زور خواب روی هم میافتاد و دهانم را قدر اسب باز کرده بودم که بالاخره نطق قرایشان تمام شد و من دیگر گرسنه نبودم. درواقع انقدر خوابم میامد که گرسنگی دیگر مهم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض برخاستن هواپیما گوشیام را روشن کردم، چشمبندم را بستم و با تکیه به پشتی صندلی به خواب رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا حالا شده در اوج خواب باشید و یکهو حس کنید از ارتفاعی به پایین پرت شدهاید؟ آن لحظه دقیقاً چنین حسی داشتم. کسی محکم تکانم میداد. چشمبندم را برداشتم و سر چرخاندم. پسری همسن و سال خودم بود که لبتابی مقابلش گذاشته و حالا دهان باز کرده بود، چیزی بگوید. طفلی هنوز کلمهای منعقد نکرده بود که کف دستم را مقابلش گرفتم و چنان محکم عطسه کردم که سرم به شدت به صندلی جلو خورد و آه از نهادم درآمد. حالا کاش یکی بود؛ قطاری و مسلسلوار شش هفتتا عطسه کردم. فکر کنم ضرب مغزی شدم و به قول ماهان همان یک جو مغز را هم از دست دادم. آب بینیام را محکم بالا کشیدم و چشمان قرمزم را به او که به زور جلوی خندهاش را گرفته بود دوختم. خودم هم خندهام گرفته بود، برای همین گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راحت باشید. من عادت ندارم یه دونه عطسه کنم. لعنتی هم انقدر یهو میاد، نمیتونم ولومش رو کنترل کنم. همچین مردونه عطسه میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید؛ ابروهای مرتبی داشت و صورتی گرد و سفید وَ البته شش تیغه. به نظر جنتلمن میرسید و جالبترین چیزی که در قیافهاش در همان نگاه اول جذبم کرد، لپهای آویزانش بود. دلت میخواست لُپش را بگیری و بکشی، رها هم نکنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدام سعی میکرد مردمکهای مشکیرنگش را بچرخاند و در چشمانم زُل نزند. با شستش نوک بینی عقابیاش را آهسته خاراند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از قیافهتون معلومه زیادی سرمایی هستید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زدم؛ بودم، خیلی بیشتر از خیلی هم سرمایی بودم. مادربزرگ پدریام همیشه میگفت تنم مثل مس میماند به این معنی که همیشهی خدا یخ یخ است حتی در چلهی تابستان چه برسد به زمستان. آهسته تایید کردم و او لبتابش را بست، به خیالم دو گوش مفت پیدا کرده بود هرچند بدم نمیآمد در ادامهی راه هم صحبتی داشته باشم. لبخند زد و لپهایش از هر دو طرف کِش آمدند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امید هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هم متقابلاً لبخند زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- علیافسری هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک تای ابرویش را بالا داد و من هم خودم را به کوچهی علی چپ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میگم کارم داشتید، صدام کردید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویش را صاف کرده و سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد و به روی خودش نیاورد که حسابی ضایع شده:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گوشیتون داشت زنگ میخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهانی گفتم و گوشی نازنینم را روشن کردم. ساعت دو و چهل دقیقهی صبح بود و نام نرگس بر گوشی افتاده بود. این دختر خواب نداشت. نامش را لمس کرده و ثانیهای بعد صدای بَمَش در گوشی پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام ماهی، خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زدم و نگاهم را به آسمان شب دوختم؛ زیر پایمان پر بود از ابرهای سرخ و تیره. خدا رو شکر که امروز برعکس روزهای قبل صاف بود و پروازها کنسل نشده بودند. گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبم نَگی. تو خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخمیازهای کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، شکر. منم خوبم. کجایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به اطرافم کردم. اکثریت خواب بودند به غیر از آقای امید که دوباره لبتابش را باز کرده و سخت مشغول بود. من هم تحت تاثیر نرگس خمیازهی بلندی کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وسط آسمون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهانی گفت و صدای خمیازهی بلند و طولانی آقای امید حواسم را پرت کرد و ثانیهای طول نکشید که اول من خمیازه کشیدم و بعد هم نرگس تحت تاثیر من. با همان خمیازه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ماهی در مورد خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخُبی گفتم و باز هم خمیازه کشیدم. ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتم یه مشکلی داره، خب... راستش..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینبار نوبت آقای امید بود. انگار روی دور تسلسل افتاده بودیم. حالا نوبت او بود خمیازه بکشد و طبق نوبت پشت بندش دهان من اندازهی غار علیصدر باز شد و در همان حال میان کلام نرگس دویدم و بریدهبریده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتم که بیخیال...نرگس. این چند ساعت... رو زهرم نکن. مگه...چارهای دیگه هم دارم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خمیازهی نرگس به گوشم رسید و باز هم بلندبالا خمیازه کشیدم و کلامم دو پاره شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- طویله هم باشه، برام مهم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقای امید هم بلند خمیازه کشیده و اینبار دستان کشیدهاش را مقابل دهانش گرفت. صورت تُپلی داشت اما هیکلش برعکس صورتش لاغر به نظر میرسید، در واقع مناسب بود، نه آنقدر چاق، نه آن قدر لاغر. البته از گوشهی چشم که نگاه میکردم، از زیر زیپ باز پافر سیاه رنگش، پُر واضح بود که یک نمه شکم دارد؛ هرچند که به قول بابا مصطفی مرد باید شکم داشته باشد. صدای متعجب نرگس را پشت خط شنیدم و حواسم از آقای امیدی که حالا دهانش اندازهی اسب آبی باز بود و بسته هم نمیشد، پرت شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعاً؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی واقعاً؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخمیازهای کشید و با یک "هیچی" و بعد هم "خوب بخوابی، فعلاً خداحافظ" به کلاممان پایان داد. دوباره خمیازه کشیدم و بعد از من هم نوبت آقای امید بود. انگار عاقبت طاقتش طاق شد که رو برگردانده و با چشمانی که رو به قرمزی میزد و اشک از کنارش جاری شده بود، درحالی که همچنان داشت خمیازه میکشید، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میشه انقدر خمیازه نکشید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهنم بیاختیار باز شده و خمیازه کشیدم؛ در همان حال گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به من چه؟ خودتون دارید خمیازه میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم بست و پوفی کشید؛ کلافه لب باز کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به نظرم بگیرید بخوابید. خستهاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت چشمی برایش نازک کردم هرچند که چشمش بسته بود و مرا نمیدید. به من چه؛ حالا خوب است خودش بیدارم کرد، کاسهی داغتر از آش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره چشمبندم را گذاشته و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، درست مثل پیرزنی که روی صندلی کناری این آقای امید نام به خواب رفته بود. هنوز ثانیهای نگذشته بود که صدای دو رگهاش در سرم پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعاً میخواید بخوابید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا در میان پیامبران، همیشه جِرجیساش نصیب منِ بدبخت میشد. خُل بود مرتیکهی دیوانه. خودش میگفت بگیر بخواب، خودش هم پشیمان میشد. چشمبندم را درآوردم و کلافه نگاهش کردم. برای بار دوم لبتابش را بست و به سمتم چرخید. لب گزیده، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عادت ندارم انقدر ساکت یه جا بشینم. اگه خیلی خوابتون نمیاد، حرف بزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم که دنبال یک جفت گوش مفت میگردد البته که من هم بدم نمیآمد؛ خواب از سرم پریده بود. پس سرم را با طمانینه تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه، بزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوری سی و دو دندانش نمایان شد که یک لحظه احساس غرور کردم. اگر میگفتم نه، به گمانم جوان مردم از دست میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا کامل به سمتم چرخیده و دستانش را در سینه چلیپا کرده بود. همینطور بِر و بِر نگاهش میکردم که عاقبت صبرش سر آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته خندیده و رو چرخاند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از خودتون بگید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرعکس او خیلی اهل صحبت کردن نبودم و بیشتر دوست داشتم گوش بدم. سرم را دوباره به پشتی صندلی تکیه داده و هر دو دستم را در جیبهایم فرو بردم. در همان حال گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما بفرمایید، من گوش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویی صاف کرد؛ انگار معذب شده بود. چشمهایم را بستم و در سکوت اطرافم غرق شده بودم صدای دو رگهاش دستی شد و سکوت را پارهپاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسمم رو که گفتم ولی شما ناز کردید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتش را سمتم گرفته بود. یعنی مثلاً دارد حسابی خاطر نشان میکند که من خودم را چیز کردم؛ بیتربیت. چپ چپ نگاهش کردم و او خندید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا بیشوخی اسمتون چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست به سینه شدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتم که؛ علیافسری هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوفی کرد. اگر انقدر گیر سه پیچ نداده بود، خودم با زبان خوش اسمم را میگفتم ولی حالا که انقدر پروبازی درآورده بود، خودش را میکشت هم نمیگفتم. دوباره سکوت شده بود و مطمئناً او باید پیش قدم میشد. اصلاً چه معنی دارد یک خانوم متشخص مثل من آغازگر باشد. بالاخره راضی شد زبان دو مثقالیاش را به کار بیندازد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من بدلکارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغ!!!!!!!! گروه خونیاش به این حرفها نمیخورد. به ضرب سرم را از صندلی جدا کردم؛ تا حالا یک بدلکار از نزدیک ندیده بودم. با تعجب به او و هیکل نه چندان ورزشکاریاش نگاه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعاً؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند مکشمرگمایی زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی عجیبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانهای بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه همیشه فکر میکردم بدلکارا از این گولاخ سیکسبک دارای ذوزنقهایَن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند زیر خنده زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا چرا ذوزنقه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهی بلندش معذبم کرد و گونههایم گل گلی شدند. لعنتی نگاه چند نفر را سمتمان کشید و تازه! خانم پیر کنار دستش هم یک چشمش را باز کرد، کمی چپ چپ نگاهمان کرد و بعد دوباره خوابید. خاک بر سر، خندیدن هم بلد نبود؛ آخر یکی نبود بگوید مردک دیلاق، مکان عمومی جای غش غش خندیدن است؟ لب گزیدم و حینی که سرم سمت پنجرهی بیضی و کوچک هواپیما چرخیده بود، با اندکی چاشنی غیض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه شونههاشون همچین پهنه، کمرشون باریک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد هم طوری که انگار برایم بی اهمیت ترین است، خمیازهکشان سر برگرداندم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شبیه ذوزنقه متساویالساقین میشن دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن خمیازهام، در لحظه سر برگرداند، نکند دوباره دور تسلسل خمیازههایمان شروع شود؛ در همان حالت چرخیده و خمیده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ریاضی خوندید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره نیشم شل شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله، از کجا فهمیدید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بلند نکرد. بعد هم درحالی که هنوز در خود مچاله بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنتی صداش هم واگیر داره. مشخصه دیگه. معلومه به هندسه علاقه دارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر خم کردم بلکه بفهمم چه شده که از لای دستانش دیدم بعله، آقا دهانش از کجا تا کجا باز است. گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دبیرستان رشتهام ریاضی بود؛ بله علاقه دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین خمیازهی لعنتی قرار نبود تمام شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دانشگاه هم ریاضی خوندید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر خودش جمعتر شد و دوباره خمیازه کشید. گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برق خوندم؛ الکترونیک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرویی بالا انداخت و بعد هم خیلی غیرمنتظره بلند شد و ایستاد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صحیح. من برم یه آب خنک به دست و صورتم بزنم، بلکه این خمیازهی لعنتی بپره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک پیراهن آبی آسمانی زیر پافر مشکیرنگش تنش بود و هر دو آستینش را تا بالای بازوهایش بالا زده بود. حالا که ایستاده بود دیگر خبری از آن یک ذره شکم نبود و هعی، بگی نگی هیکل خوبی داشت. خوبیش این بود که حداقل ذوزنقه نبود و بازوهایش هم درحال پاره کردن پیراهنش نبودند. همینطور محو بودم که صدای خندهی آرامش به گوشم رسید. سری جنباند و بعد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اونایی که این هوا بازو دارن؛ یا حرفهایِ این کارن یا از این چرت و پرتا تزریق کردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کردم و باز او بود که به حرف آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میگم شما هم پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن؛ چشماتون قرمزه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاختیار یاد توصیههای مامان فخری افتادم و خندهام گرفت. لبخند بر لبان نازک و بیرنگش بوسه زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به چی میخندین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را جمع و جور کردم و هیچی آرامی را لب زدم. سری تکان داد و دور شد. سرم را به پشتی صندلی جلویی تکیه دادم. ای کاش چشم روی هم میگذاشتم و خیلی زود میرسیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشنیدید که میگویند لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود؟ حالا حکایت من شده بود. ای کاش فکم شکسته بود و هرگز آرزو نکرده بودم هرچه زودتر به این خرابشده برسیم. مطمئنم آن لحظهای که مامان فخری با تمام عشقش این گوشتهای بینوا را برایم بسته بندی میکرد، هرگز فکرش را نمیکرد ممکن است جگرگوشهاش را به چنین دردسر خانهخرابکنی بیندازند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتیها همینطور پشت هم انگلیسی بلغور میکردند و من انگار زبانم را موش خورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- This should be investigated. It is critical man.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(این مورد حتماً باید بررسی بشه. این مساله حیاتیه مرد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین را آن آقای کچل قد بلند زیادی لاغر که در یونیفرم سیاه پلیس گم شده بود رو به آقای امید گفت. صدای نکرهی دیگری در مغزم پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- They all are terrorist.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(همهشون تروریستن)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه داشت برای خودش میگفت مردک معلومالحال؟ دستان آقای امید را دیدم که مشت شده بود و از زور فشار رو به سفیدی میرفت. دندان بر هم میسایید و معلوم بود هر لحظه آماده است گردن این مردک گردن کلفت را بشکند. اما من در این میان انگار لال شده بودم. اگر مادرم بود حتماً میگفت زبانم برای آنها فقط شش متر است و الا که مقابل بقیه الکن الکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن گوشتهای لعنتی را دستشان گرفته بودند و مدام تکانتکان میدادند. این دیگر ته ته مصیبت بود. دیوانه بودند به خدا. مگر من روانی بودم کسی را بکشم بعد اینگونه تکهتکه و چرخش کنم، آنوقت با خودم این همه راه خِرکِشش کنم، خُلم مگر؟ به کجا آمده بودم؟ دیوانه خانه بود به خدا. هزار و یک غلط ریز و درشت میکردند آنوقت ما تروریست بودیم. چشم کوروش کبیر روشن که چه چیزها که بار فرزندانش نمیکردند. راستش را بگویم؛ کمی تنها کمی پشیمان شدم. چه کسی تحقیر شدن را دوست دارد؟ ولی میدانید مشکل کجا بود؟ من در مملکت خودم هم بارها و بارها تحقیر شدم و تحقیر از سمت آشنا بسیار دردناکتر از تحقیر از سمت بیگانه است. به قول شاعر که میگوید "که با من هرچه کرد آن آشنا کرد". هرگز فراموش نخواهم کرد چه طور پروژهای که سالها برایش زحمت کشیده بودم را به نام خودشان فروختند. چه طور مقابل چشمم هزار بیسواد با پارتی استخدام شدند و چه طور دستم مقابل پدرم دراز شد؛ آنقدر که به یقین رسید یک بیعرضهی تمام معنا هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه قدری غرق در افکار مزخرفم بودم که نفهمیدم چه گفتند و چه شنیدند که آقای امید اینگونه یقهی مرد مو بور و تپلتر را میان دستانش گرفته و مردک را به دیوار میکوبید. اصلاً نمیفهمیدم او چرا یقه پاره میکرد. مشکل آنها من بودم نه او. راستش کل زمانی که آن دو به جان یکدیگر افتاده بودند به اضافهی کل زمانی که در جایی تاریک و تنگ مانند سلولی انفرادی محبوس شده بودم، به این فکر میکردم که این آقای امید از کجا یکهو سر و کلهاش پیدا شد. به فرودگاه کانادا که رسیده بودیم، بحث میانمان همانجا خاتمه یافت و یکدیگر را به خدا سپردیم. بعد هم پیاده شدیم و حتی من بسیار جلوتر راه میرفتم. همهجا وقتی وخیم شد که قصد گشتن مسافران را کردند یعنی قبل از تحویل کامل بار و خروج از فرودگاه. آن طور که از این سمت و آن سمت شنیده بودم، چیز روتینی بود؛ برای اینکه یک وقت خدای نکرده کسی با خودش جنس ناجور و قاچاق نیاورده باشد مثلاً حمل و نقل دارو کلاً برایشان خط قرمز بود مگر اینکه برای هر دارویی که در چمدان داشتی، نسخه و مجوزی معتبر میداشتی. خلاصه که مثل یک دختر خوب که از همان بدو پیاده شدن به هفت جدش خندیده و سرمای سوزناک آن وقت سال. کانادا را فحشکِش کرده بود، همچین شاد و شنگول سمت گیت خروجی رفته بودم و همه چیز از زمانی شروع شده بود که زیپ چمدان چرخدار خوشگل بنفش رنگم را باز کرده و با کلی بستهی گوشت و مرغ مواجه شده بودند. خب به گمانم این اجنبیها عادت به احتکار این جور چیزها در یخچال و فریزرشان ندارند که تا این حد متعجب شدند. یکهو مثل وحشیها بهم حمله کردند، دستانم را از پشت گرفتند و مرا محکم به دیوار کوبیدند؛ خدا لعنتشان کند؛ بینی عزیزم داغان شد. یک غوز زیبا کم داشت، یکی دیگر هم سوارش شده و به قولی شد غوز بالا غوز. در بُهت دست و پا میزدم که سوپرمنَ یکهو نازل شد. همیندیگر؛ حضور ناگهانیاش برایم عجیب بود. مردک بیعرضه به جای اینکه کاری کند از دستشان خلاص شوم، خودش هم بر باد داد. نمیدانم چهقدر گذشته بود که درب آهنی را باز کرده و دستور خروج را صادر کردند. آخ که هیچ چیز آزادی نمیشود؛ سلامتی همهی لوتیهای دربند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو دستم را از دو طرف کشیدم و چندبار محکم پلک زدم تا به نور عادت کنم. خدا لعنتشان کند که برای هیچ و پوچ الکی کولی بازی در آوردند. از راهروی بلند و طویلی که کفپوش سرامیکی داشت گذشتیم و مقابل سومین در ایستادیم. افسر کنارم یک خانم مو طلایی بود که پیراهنی آستین کوتاه و آبی نفتی پوشیده بود و موهایش را هم دم اسبی بسته بود. انقدر بور و سفید بود که نگو. رو برگرداندم و بیخیال شانهای بالا انداختم؛ مگر سیاه رنگ خدا نیست؟ بختت بلند باشد، سیاه و سفیدش که مهم نیست. به یک ثانیه نرسیده پوف کلافهای کشیدم؛ یعنی تو این شانس که حتی بختم هم بلند نبود، سیاه سوخته بودن که پیشکشم. خیلی هم بیریخت بود، زنیکهی عرقَش. چشم غرهای رفتم و آن بنده خدا با دهان باز نگاهم میکرد. فکر کنم حتی او هم فهمید که من خود درگیری مزمن دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقای سوپر من هم اینجا بود. پافرش را در آورده بود و در حالی که سرش را بین دستانش محصور کرده، روی صندلی چرمی سیاه نشسته بود. دستش موقع درگیری با آن مرتیکهی بیشعور زخم شده بود و نمیدانم چرا یک لحظه خجالت کشیدم. به هر حال کیس خوبی برای ازدواج بود که خدا نخواست و پرید. پوووف؛ یعنی همهاش تقصیر مامان فخری بود. مردی با پای خودش پا به دام گذاشته بود. اگر وارد رابطه میشدیما، ده هیچ جلو میافتادم؛ فرض کن، کلی از خرج و مخارج را که به عهده میگرفتم تازه تفریحم هم جور بود. هر موقع هم اعصابم نداشتم، سر او خالی میکردم. این آخری مخصوصاً خیلی مهم بود؛ اصلاً نصف خانمها به همین امید تن به امضای قرارداد ترکمانچای ازدواج میدهند که یک نفر را داشته باشند که حرصشان را از عالم و آدم سر او خالی کنند. توقع زیادیست؟ نه به خدا. در مقابلش تنها انتظار دارند نازشان کشیده شود، همین. هعی؛ آن وقت حالا که شانس در خانهام را زده بود، چه شد؟ مامان فخری چون همیشه پَرَش داد. آخرین خواستگارم در بیست و یک سالگی بود و بعد انگار ریشهشان را بید زد. والا! دیگر حتی یکیشان هم از هزار کیلو متریام رد نشد و این درحالی که دوستانم ادعای هفت هشتا خواستگار پر و پا قرص همزمان را داشتند. آخر هم نفهمیدم آنها زیادی قُلُو میکنند یا بخت من را شاه پریان بسته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی مقابل چشماتم تکان تکان خورد و مرا از دست چرت و پرتهای مغزم خلاص کرد. نگاه گردانده و چشمان قرمز و خشمگین همان مردک مواجه شدم. بالاخره دهان کثیفش را باز کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- You are so lucky. My supervisor said to let you go. However, we test the meets...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را پایین انداخت و چندین و چندبار نوک تیز چانهاش را خاراند؛ مرتیکهی چندش:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- As you said, they were chicken and sheep meets.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعجیب دلم میخواست بگویم "اِع! غیب گفتی که". مرتیکهی الاغ احمق گوسالهی عوضیه... عوضیه... عوضیه چیز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن ساختمان چند طبقه که خارج شدیم، آقایی بیرون ایستاده بود و انگار منتظر ما بود. آقای امید لبخند خستهای زد و سمتش رفت. دستانم را دورم حلقه کردم؛ بینهایت سرد بود. کاش میتوانستم برگردم تو. هر بدیای که داشت، خیلی گرم بود. نمیشد بروم فک آن مردک را پایین بیاورم؟ در عوض کمی دیگر نگهم دارند مثلاً. ووویییی؛ یخ زدم. دستان دستکش پوشم را مقابل دهانم گرفتم و ها کردم؛ با وجود دستکش پشمیام، انگشتانم سرد سرد بودند. از دهانم بخار بلند شد و من به رو به رویم چشم دوختم. برف باریده را به گوشهی پیادهرو هول داده و در نتیجه تلی از برف سفید و کمی دود گرفته در گوشهای از پیادهرو جمع شده بود. دستانم را به هم مالیدم و صبر کردم چراغ عابر دوباره سبز شود. آقای امید آن طرف خیابان کنار هیوندا النترای خاکستریرنگی ایستاده و انگار داشت با مرد قد بلند دیگری بگو مگو میکرد. این طرف و آن طرفم را نگاه کرده و آهسته از خیابان رد شدم و نکتهی جالب این بود که تمام موتوریها پشت خط ایستاده بودند؛ حالا اگر ایران بود، باید آسمان هم موقع عبور نگاه میکردی، نکند که موتور سوار نازنینی هوس کرده باشد از آسمان پایین بیاید. به ماشین که رسیدم، آقای امید سر سمتم چرخانده و لبخند زد؛ بعد هم رو به آن یکی مرد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir