رمان زمزمه ی آسمان
- به قلم فاطمه علی آبادی
- ⏱️۶ ساعت و
- 31.4K 👁
- 415 ❤️
- 220 💬
تینا؛ دختری ایرانی، روزی هر چه را دارد قربانی تحقق رویای خود میکند و کیلومترها از سرزمین مادریاش فاصله میگیرد. با بدتر شدنِ حال پدرش، دوباره پا به خاک ایران میگذارد و طوفانی ناخواسته، تمام زندگیاش را در بر میگیرد. پ.ن: هرگونه مشابهات با افراد حقیقی یا حقوقی تصادفی است
کلافه تر شده بودم. شاید یک نوع تهدید بود، به خود لرزیدم. می خواست از آنچه دارم تشکر کنم. یعنی آرامشم زودگذر بود؟ اصلاً کدام آرامش؟
گوشی را روی زمین کوبیدم و بلند شدم. روی تخت دراز کشیدم و زیر پتویم خزیدم. به امید اینکه قرصی که خوردم بلاخره اثر کند، آنقدر غلت زدم تا خوابم برد.
عاقبت صبح شده بود و آفتاب درخشانتر ازهمیشه به داخل اتاق تابیده بود؛ شاید او هم دیشب رخت نو پوشیده.
دستم را جلوی صورتم گرفتم و آرام چشمهایم را باز کردم. دیگر خبری از باد و بوران نبود؛ انگار آسمان آرام گرفته بود.
پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. به سرویس بهداشتی درون اتاقم رفتم تا دست و رویم را بشویم.
به چهرهام درون آینه نگاه کردم.
چشمهایم قرمز شده بودند. هنوز هم خاطرهی خواب دیشب در ذهنم بود. چشمهای به خون نشستهام مرا به یادِ چهرهی خونی پدرم میانداخت.
دستانم را دو طرف روشویی گذاشتم و سرم را خم کردم.
چه اتفاقی برای پدرم افتاده بود؟ چه چیز را از من پنهان میکردند؟
دستی بر موهایم کشیدم و از دستشویی بیرون رفتم.
آرام از پله ها پایین آمدم؛ سایهی شومینه که روی زمین افتاده بود، هر لحظه بزرگ تر میشد. به سمتِ تلفن رفتم، خواستم شمارهی خانهی پدرم را بگیرم که یادِ اتفاقِ دیشب افتادم. به سمتِ پنجره رفتم و پرده ی سِدری رنگ را کنار زدم. آقای اسمیت و دو دخترش درحال بستن بارهایشان بر بالای رافور مشکیرنگشان بودند. سوفیا برعکس اولیویا حسابی شیطان بود؛ هیچوقت آرام و قرار نداشت. دور ماشین میدوید و چندباری هم به اسمیت برخورد کرد و نزدیک بود هرچه دستش بود بر زمین بیفتد. الیویا مثلِ همیشه کتابی در دست داشت و اصلاً حواسش به دور و برش نبود. سگ سفید رنگ و پشمالویی که نامش را جکی گذاشته بودند هاپهاپ کنان دورش میچرخید و سعی داشت حواسش را به خودش جمع کند ولی اولیویا در جای دیگری سیر میکرد. نگاهم را از آنها گرفتم و به جای خالی درخت دوختم. انگار هرگز آنجا نبوده، نه خودش نه درخت کناریش. به یاد شعری در دوران دبستانم افتادم. از همان روز اول کامل حفظش کرده بودم، شباهت زیادی به زندگی من داشت. زیرِلب زمزمه کردم:
《در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روزهای سرد پاییزی
زیر رگبار و تازیانه باد...》
دیگر ادامه ندادم، پرده را رها کردم و به سمتِ میز تلفن رفتم. انگار هنوز هم بیرحمی بیشتر در این دیار رواج داشت.
تلفن را برداشتم؛ وصل بود.
به ساعت نگاه کردم، نه و نیم را نشان میداد. با یک حساب ذهنی میشد فهمید ساعت در شمال ایران حدوداً پنج و نیم عصر بود. نفسِ عمیقی کشیدم و شمارهی خانه ی پدرم را گرفتم.
- الو؟
صدای خش داری گفت:
- بله؟ شما؟
دوست داشتم هر کسی پشتِ خط باشد غیرِ او. درحالی که لب هایم را میگزیدم، گفتم:
- منم، تینا. یعنی تا این حد صدام برات ناآشناست؟
لحظهای سکوت کرد و بعد، با صدایی بلندتر گفت:
- کارِت رو بگو.
قطرهی اشکی روی گونههایم غلتید. تلفن را کمی از خودم فاصله دادم که متوجه بغض صدایم نشود. آرام زمزمه کردم:
- دارم میام ایران. به بابا بگو.
خواستم خداحافظی کنم که صدای بوق آزاد اجازه نداد. گوشی را گذاشتم.
چشمهایم را بستم و برای بار هزارم به گذشته سفر کردم. دنیایم خیلی وقت بود که آتش گرفته بود؛ شاید منظورِ نامه هم همین بود. اما چرا میخواست آن را به یادم بیاورد، نمی دانم.
خواستم به آشپزخانه بروم که صدای زنگِ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. شنیدن صدای شادِ ماری خیلی زود غم را از دلم فراری داد.
.Happy New year honey -
(عیدت مبارک عزیز دلم.)
?Oh, marry. I am surprised. Where are you -
(وای ماری. حسابی غافلگیرم کردی. کجایی؟)
.Can you believe? I am with daniel -
(باورت میشه؟ با دنیلم.)
?Are you kidding me -
(شوخی می کنی؟)
.No. Believe me. He finally proposed me -
(نه، باور کن. بالاخره ازم خواستگاری کرد.)
جیغ مصنوعی ای کشیدم:
- Wow. Congratulation darling. I wish you the best
(وای. بهت تبریک می گم عزیزم. بهترین ها رو برات میخوام.)
غم پنهان در پسِ لحنِ شادم آنقدر آشکار بود که ماری متوجهاش شود و من چه ساده بودم که فکر میکردم میتوانم چیزی را از عزیزترینم پنهان کنم. تن صدایش را پایین آورد:
?Are you ok Tina -
(خوبی تینا؟)
Yes I am. It is the best day in my life. You are going to married and I am so happy
(معلومه که خوبم. امروز بهترین روز عمرمه. تو داری ازدواج میکنی و من خیلی خوشحالم.)
باز هم به تلاشِ کودکانهام ادامه دادم. سعی میکردم بغضِ داخل گلویم را پنهان کنم ولی ماری باهوشتر از آن بود که بتوانم چیزی را از او مخفی کنم. امکان نداشت با تیرداد حرف بزنم و این بغض لعنتی بیصدا در گلویم خانه نکند.
آرام تر از قبل گفت:
.You aren't a good liar. What happen? Tell me. Come on
(اصلاً دروغگوی خوبی نیستی. چی شده؟ بگو. بجنب!)
تقریباً تسلیم شده بودم.
.My father's condition gets worse. I should go to Iran-
(حال بابام بدتر شده، باید برم ایران.)
آهی کشید و با مهربانی گفت:

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. خیلی زود جلد دوم رمان رو آنلاین میذارم. چون محل رخداد حوادث سیستان بلوچستان هستش، تحقیقاتش یه مقدار طول میکشه💋❤️
۱ سال پیشحدیثه
0خیلی رمان خوبی بود وابنکه اسم جلد دوم چیه
۱ ماه پیش
آزاده | ناظر برنامه
رمان « کوچ بیبازگشت پرستوها » که میتونید در بخش آنلاین همین برنامه مطالعه بفرمایید
۱ ماه پیشH.S
0سلام به نویسنده عزیز بخاطر رمان قشنگتون خیلی ممنون🙏 و اینکه خیلی ناراحت شدم برای بچه ها و پدرشون منتظر فصل دوم از رمانتون هستم 🥲❤️
۲ ماه پیشرضوانه
0آخرش غمگین شد طفلک بچه ها باز تنها شدن
۵ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آخرش بر اساس واقعیت بود و امیدوارم خداوند به خانواده اون عزیزان آرامش بده و دیگه همچین چیزی تکرار نشه😞. ممنون بابت نگاه زیباتون😍😍
۵ ماه پیشخدیجه مختار
0بسیلرعالی بود انشاالله روز بروز پله های ترقی روبالابرین به امیدخدا موفق باشین
۷ ماه پیشسرور
1رمان خیلی زیبا یی بود خیلی قشنگ جزئیات رو به تصویر میکشیدی فقط یه جا یکم مبهم بود اگه مجید ایوب رو کشته چرا باز باج میگرفته؟!...... اینقدر با این رمان توی عرض دو روز زندگی کردم دقیقا در حال حاضر عزا دارم ایکاش تینا برای همیشه می بود....
۹ ماه پیشزهره
0عااالی بود
۹ ماه پیشمریم
2قبلا بابت این مصیبت ناراحت بودم ولی وقتی ب پایان رمان رسیدم و دیدم مربوط ب اون پروازت و فهمیدم چ زندگی ها ک در یک آن نابود شد قلبم ب درد اومد و بغض کردم و اشک ریختم. خدا از سر تقصیرات هممون بگذره انشاءالله. ممنون از ما نویسنده دغدغه مند و مسئول بابت این زوایه دیدی ک ب لطف کردی
۱۱ ماه پیشفرزانه
0آغاز داستان قوی و عالی بود اما پایان خوبی نداشت دلایل نامه های مجید چرا تیرداد املاک را ب نام مجید کرده نقاط مبهم زیاد داشت
۱۱ ماه پیشهستی
0عالی بود واقعا دوسش دارم
۱ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزدلم، شکر که به دلت نشست😍😍🥰🥰😘😘🤩🤩
۱ سال پیشنفس
0عالی
۱ سال پیششبنم
0عالی بود لذت بردم هرچند بعضی جاهایش دورازمنطق بود.
۱ سال پیشف
1چه انسان های با ارزشی را از دست دادیم
۱ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
واقعاً😥🤦♀️روحشون شاد و یادشون ابدی. یه دنیا ممنون که مطالعه کردید❤️
۱ سال پیشفرشته
0تا این جا که خواند همه چیز برام مبهم است
۱ سال پیشمریم
0عالی بود ممنونم ازتون ولی آخرش قلبم درد گرفت ادامه داره کی مایادجلددومش
۱ سال پیشسلام خیلی عالی بودا
1جلددومش کی میاد
۱ سال پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده ثبت نشده است -
آیدی تلگرامی نویسنده https://t.me/writers_online -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
کوچ بی بازگشت پرستوها ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
لعل بخارا ژانر : #عاشقانه #تاریخی
-
متهم ردیف چهارم ژانر : #عاشقانه #درام #معمایی #جنایی
-
کافه دلتنگی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #کوتاه #تراژدی
-
زمزمه ی آسمان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
شیما
0رمانت عالی بود ولی خیلی وقته منتظر فصل دو ایم، پس چیشد؟🥲