دوست داشتی؟
رمان زمزمه ی آسمان اثر فاطمه علی آبادی

رمان زمزمه ی آسمان

  • زبان فارسی
  • 34.8K 👁
  • 428 ❤️
  • 247 💬

خلاصه رمان عاشقانه زمزمه ی آسمان

تینا؛ دختری ایرانی، روزی هر چه را دارد قربانی تحقق رویای خود می‌کند و کیلومترها از سرزمین مادری‌اش فاصله می‌گیرد. با بدتر شدنِ حال پدرش، دوباره پا به خاک ایران می‌گذارد و طوفانی ناخواسته، تمام زندگی‌اش را در بر می‌گیرد. پ.ن: هرگونه مشابهات با افراد حقیقی یا حقوقی تصادفی است

قسمتی از متن رمان زمزمه ی آسمان

《معنی اصلی این کلمه این است که از چیزهایی که زودگذر هستند و یا ازبین می‌روند باید قدردانی کرد.》
کلافه تر شده بودم. شاید یک نوع تهدید بود، به خود لرزیدم. می خواست از آنچه دارم تشکر کنم. یعنی آرامشم زودگذر بود؟ اصلاً کدام آرامش؟
گوشی را روی زمین کوبیدم و بلند شدم. روی تخت دراز کشیدم و زیر پتویم خزیدم. به امید اینکه قرصی که خوردم بلاخره اثر کند، آنقدر غلت زدم تا خوابم برد.
عاقبت صبح شده بود و آفتاب درخشان‌تر ازهمیشه به داخل اتاق تابیده بود؛ شاید او هم دیشب رخت نو پوشیده.
دستم را جلوی صورتم گرفتم و آرام چشم‌هایم را باز کردم. دیگر خبری از باد و بوران نبود؛ انگار آسمان آرام گرفته بود.
پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. به سرویس بهداشتی درون اتاقم رفتم تا دست و رویم را بشویم.
به چهره‌ام درون آینه نگاه کردم.
چشم‌هایم قرمز شده بودند. هنوز هم خاطره‌ی خواب دیشب در ذهنم بود. چشم‌های به خون نشسته‌ام مرا به یادِ چهره‌ی خونی پدرم می‌انداخت.
دستانم را دو طرف روشویی گذاشتم و سرم را خم کردم.
چه اتفاقی برای پدرم افتاده بود؟ چه چیز را از من پنهان می‌کردند؟
دستی بر موهایم کشیدم و از دست‌شویی بیرون رفتم.
آرام از پله ها پایین آمدم؛ سایه‌ی شومینه که روی زمین افتاده بود، هر لحظه بزرگ تر می‌شد. به سمتِ تلفن رفتم، خواستم شماره‌ی خانه‌ی پدرم را بگیرم که یادِ اتفاقِ دیشب افتادم. به سمتِ پنجره رفتم و پرده ی سِدری رنگ را کنار زدم. آقای اسمیت و دو دخترش درحال بستن بارهایشان بر بالای رافور مشکی‌رنگشان بودند. سوفیا برعکس اولیویا حسابی شیطان بود؛ هیچ‌وقت آرام و قرار نداشت. دور ماشین می‌دوید و چندباری هم به اسمیت برخورد کرد و نزدیک بود هرچه دستش بود بر زمین بیفتد. الیویا مثلِ همیشه کتابی در دست داشت و اصلاً حواسش به دور و برش نبود. سگ سفید رنگ و پشمالویی که نامش را جکی گذاشته بودند هاپ‌هاپ کنان دورش می‌چرخید و سعی داشت حواسش را به خودش جمع کند ولی اولیویا در جای دیگری سیر می‌کرد. نگاهم را از آن‌ها گرفتم و به جای خالی درخت دوختم. انگار هرگز آنجا نبوده، نه خودش نه درخت کناریش. به یاد شعری در دوران دبستانم افتادم. از همان روز اول کامل حفظش کرده بودم، شباهت زیادی به زندگی من داشت. زیرِلب زمزمه کردم:
《در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
یکی از روزهای سرد پاییزی
زیر رگبار و تازیانه باد...》
دیگر ادامه ندادم، پرده را رها کردم و به سمتِ میز تلفن رفتم. انگار هنوز هم بی‌رحمی بیش‌تر در این دیار رواج داشت.
تلفن را برداشتم؛ وصل بود.
به ساعت نگاه کردم، نه و نیم را نشان می‌داد. با یک حساب ذهنی می‌شد فهمید ساعت در شمال ایران حدوداً پنج و نیم عصر بود. نفسِ عمیقی کشیدم و شماره‌ی خانه ی پدرم را گرفتم.
- الو؟
صدای خش داری گفت:
- بله؟ شما؟
دوست داشتم هر کسی پشتِ خط باشد غیرِ او. درحالی که لب هایم را می‌گزیدم، گفتم:
- منم، تینا. یعنی تا این حد صدام برات ناآشناست؟
لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، با صدایی بلندتر گفت:
- کارِت رو بگو.
قطره‌ی اشکی روی گونه‌هایم غلتید. تلفن را کمی از خودم فاصله دادم که متوجه بغض صدایم نشود. آرام زمزمه کردم:
- دارم میام ایران. به بابا بگو.
خواستم خداحافظی کنم که صدای بوق آزاد اجازه نداد. گوشی را گذاشتم.
چشم‌هایم را بستم و برای بار هزارم به گذشته سفر کردم. دنیایم خیلی وقت بود که آتش گرفته بود؛ شاید منظورِ نامه هم همین بود. اما چرا می‌خواست آن را به یادم بیاورد، نمی دانم.
خواستم به آشپزخانه بروم که صدای زنگِ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. شنیدن صدای شادِ ماری خیلی زود غم را از دلم فراری داد.
.Happy New year honey -
(عیدت مبارک عزیز دلم.)
?Oh, marry. I am surprised. Where are you -
(وای ماری. حسابی غافلگیرم کردی. کجایی؟)
.Can you believe? I am with daniel -
(باورت میشه؟ با دنیلم.)
?Are you kidding me -
(شوخی می کنی؟)
.No. Believe me. He finally proposed me -
(نه، باور کن. بالاخره ازم خواستگاری کرد.)
جیغ مصنوعی ای کشیدم:
- Wow. Congratulation darling. I wish you the best
(وای. بهت تبریک می گم عزیزم. بهترین ها رو برات می‌خوام.)
غم پنهان در پسِ لحنِ شادم آنقدر آشکار بود که ماری متوجه‌اش شود و من چه ساده بودم که فکر می‌کردم می‌توانم چیزی را از عزیزترینم پنهان کنم. تن صدایش را پایین آورد:
?Are you ok Tina -
(خوبی تینا؟)
Yes I am. It is the best day in my life. You are going to married and I am so happy
(معلومه که خوبم. امروز بهترین روز عمرمه. تو داری ازدواج می‌کنی و من خیلی خوشحالم.)
باز هم به تلاشِ کودکانه‌ام ادامه دادم. سعی می‌کردم بغضِ داخل گلویم را پنهان کنم ولی ماری باهوش‌تر از آن بود که بتوانم چیزی را از او مخفی کنم. امکان نداشت با تیرداد حرف بزنم و این بغض لعنتی بی‌صدا در گلویم خانه نکند.
آرام تر از قبل گفت:
.You aren't a good liar. What happen? Tell me. Come on
(اصلاً دروغگوی خوبی نیستی. چی شده؟ بگو. بجنب!)
تقریباً تسلیم شده بودم.
.My father's condition gets worse. I should go to Iran-
(حال بابام بدتر شده، باید برم ایران.)
آهی کشید و با مهربانی گفت:


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان زمزمه ی آسمان

فاطمه علی آبادی : ۵ ماه پیش

سلام دوستای خوبم😍😍

ممنون از نگاه زیباتون به رمان زمزمه‌ی آسمان.
می‌تونید جلد دوم رو تحت عنوان "کوچ بی بازگشت پرستوها" در قسمت آنلاین مطالعه کنید😍😍😍
****
بی‌صبرانه منتظرنگاه زیباتون هستم😘

نظرات رمان زمزمه ی آسمان
  • ساغر

    0

    رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده

    ۳ روز پیش
  • الی

    0

    موضوع خوبی بود و قلمش هم بدنبود اما اصلا انسجام نداشت،میتونست خیلی بهتر باشه..

    ۶ روز پیش
  • الهه

    1

    رمان خیلی قشنگ وجذابی بود واقعا دست نویسنده درد نکنه .پایانش رو اصلا اینطوری تصور نمیکردم خیلی جا خوردم وقتی شماره پرواز رو خوندم وخیلی هم افسوس خوردم بابت این پایان.طفلکی تینا وطفلکی تر آراز وبچه ها😭😔😔

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه قشنگت الهه جان. خوشحالم که دوست داشتی. می‌تونی جلد دوم یعنی کوچ بی‌بازگشت پرستوها رو در قسمت آنلاین مطالعه کنی😍😘

    ۳ هفته پیش
  • مهوا

    0

    عالی بود 💔🥲چقد احساس میکنم قلبم سنگین شده

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. ممنون که نگاه زیبات رو بهم دادی😘 اگه دوست داشته باشی می‌تونی جلد دوم زمزمه آسمان رو به نام "کوچ بی‌بازگشت پرستوها" که در همین اپلیکیشن در بخش آنلاین بارگذاری می‌شه بخونی😍😘

    ۱ ماه پیش
  • Hani

    0

    خیلی عالی بود قلمب مانا نویسنده ی عزیز♥️ فقط اخرش خیلی شکه شدم انتظار این پایانو نداشتم که این هم از حرفه ای بودن قلم شماست

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم😍 اگر دوست داشته باشی می‌تونی رمان "کوچ بی‌بازگشت پرستوها" که جلد دوم این رمان هست رو در قسمت آنلاین بخونی❤️💋

    ۲ ماه پیش
  • Hani

    0

    خیلی قشنگ بود عالی بود قلمتون مانا نویسنده ی عزیز فقط اخرش تینا سوار همون پرواز اکراین شد که هواپیماش سقوط کرد یعنی تینارو از دست دادیم؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم😘😘 ممنونم از نگاه زیبات. بله متاسفانه تینا یکی از مسافران عزیز هواپیمای ۷۵۲ ایران-اوکراین سال ۹۸ بود. شخصیت تینا خیالی بود ولی خب خیلی از اون ۱۷۶ نفر عزیز زندگی‌ای شبیه تینا داشتن.

    ۲ ماه پیش
  • Mrym

    0

    سلام رمان خیلی خوب بود فقط جلد دوم که کوچ پرستوها هست ادامه همین رمانه؟؟

    ۲ ماه پیش
  • یاس

    0

    قسمت دومه و اصلا حس خوبی به مجید ندارم ، همینکه بازیای کامپیوتری میاد برای تینا و تا حدودی تهدید شده و الان مجید میخواد شرکت بازی کامپیوتری بزنه یعنی مجید یه پای این کاره و یه کینهٔ قدیمی و بزرگ داره که بی ربط به آتیش سوزیِ قسمت اول بازی نیست ... اینا حدسامه بعدا میام نظرمو بخونم ببینم چقد درست گفتم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که زمزمه رو برای خوندن انتخاب کردی یاس عزیزم. ممکنه انتهای داستان یه سری گره تو ذهنت بمونه که رفته رفته در جلد دوم یعنی کوچ بی‌بازگشت پرستوها که آنلاین هست باز می‌شن😍😍😘😘

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    1

    باسلام خدمت نویسنده محترم رمان و همه عزیزانی که این رمان رو خوندن؛ رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. ممنون از نگاهت😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    فصل دوهم اومده اگ اومده اسمش چیع

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. کوچ بی‌بازگشت پرستوها- بخش آنلاین

    ۳ ماه پیش
  • هناس

    0

    خیلی قشنگ بود ای کاش زودتر جلد دومسم در قسمت افلاین قرار بدید

    ۳ ماه پیش
  • ناز گل

    1

    عالى بود خیلى ممنون از رمان شما

    ۳ ماه پیش
  • لعیام

    1

    چقدر زیبا بود نوشتنت،حسی که منتقل میکردی،شعرهای زیبایی که نوشته بودی و اون حس رو کامل منتقل میکردن همه چیز حساب شده و دلنشین بود کم پیدا میشن رمان هایی که روح ادمو لمس میکنن امیدوارم موفق باشی با اینکه هنوز جلد دوم رو نخوندم اما نتونستم پیاممو نزارم مطمئنم که اون هم به قشنگی جلداولشه✨

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلم😍😍 یه دنیا ممنون که نگاه زیبات رو بهم دادی. باعث افتخارمه اگر منت بذاری و جلد دوم رو بخونی جانا❤️❤️💋💋

    ۳ ماه پیش
  • Raha

    1

    با سلام خدمت نویسنده ی خلاق این رمان💞 این رمان عالییی بود،احساس خواننده رو جریحه دار میکرد، باهاش گریه کردم و خندیدم🥲👌🏻 الان میخوام برم فصل دوم رو بخونم،میام و نظرم رو دوباره میگم✨ این فصل عالییی بود حتماا بخونیددد ممنون از نویسنده ی عزیز🔥🎀

    ۴ ماه پیش
  • ♡Boshra♡

    1

    سلام. خسته نیاشید عالی بود 👍 و برای اونایی که هنوز جلد دوم رونخوندن هم باید بگم که الان برن و ادامه چون یکی از اون یکی قشنگ تره. اگر چه تو این قسمت اخرش غمگین بود ایشاالله جلد دوم میرسن به هم ☺️ بازم ممنون قلمتون مانا🌷

    ۵ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    آغاز داستان قوی و عالی بود اما پایان خوبی نداشت دلایل نامه های مجید چرا تیرداد املاک را ب نام مجید کرده نقاط مبهم زیاد داشت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیزم😍 رمان جلد دوم داره و اونجا گره ها باز می‌شن. "کوچ بی‌بازگشت پرستوها"

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!