پارت صد و سی و هشتم :

از پشت شیشه‌‌ی سرد هواپیما به ابرهای پراکنده نگاه کردم و زمزمه‌وار گفتم:
ـ باورم نمی‌شه دارم برمی‌گردم ایران پیش خانواده‌م!...
صدای بهداد را کنار گوشم شنیدم:
ـ من بیشتر باورم نمی‌شه. قرار نبود به این زودی برگردم. اونم با تو!
خندیدم و سرم را سمت او برگرداندم:
ـ حالا چه حسی داری از اینکه با من برمی‌گردی؟
ـ حس می‌کنم دیگه تنها نیستم. دارم با دختری که برای اولین و آخرین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اشرف

    0

    خداقوت نویسنده جان خیلی لذت بردم از رمان زیبات قلمت مانا عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون عزیزم. خوشحالم رمان رو دوست داشتید و خیلی ممنونم نظر مهربونتون رو برام فرستادید 🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    نویسنده عزیز ممنون از قلم بسیار زیبات 😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون. زنده باشید 🙏🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    وای خداااااا عاشقشون شدم رفت😍😍😍😘🥰

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😘

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    پایان رمان به نظرمن خیلی توضیحی و سریع بود.مثلا اگه با صحنه مراسم عروسی تموم مبشد و اون دوتا دوست یاس شیدا و ماهرو می اومدن خیلی جذابتر بود چون از زمان دانشگاه کلی درمورد یاس و استادشون نظر میدادن جالب میشد هم اونا رو دوباره میدیدیم هم مثلا اون صحنه عروسی خیلی نقطه خوبی میتونست باشه برای شکرگزاری

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ایده ی عروسی رو خودمم داشتم ولی نهایتا با فرودگاه تمومش کردم. پایان رمان هم از پایان های مختصر و مفید بود ولی متوجه شدم خواننده ها دوست داشتن پایان رمان کوتاه نباشه و رمان طولانی تر باشه که نظرشون قابل احترام هست ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    دقیقا من خودم خیلی اینجوریم میگم کلی پارت خوندیم که این دوتا شخصیت های موردعلاقه مون بهم برسن و اینکه بهم رسیدنشون نقطه پایان باشه یکم حسرت داره برامون. چون تازه دلمون میخواست ببینم چطور پیش میره زندگی دونفره اشون.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    می فهمم. خود منم زمانی که خواننده ی رمان بودم حس شما رو داشتم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    خسته نباشید خانم نعمتی عزیز . نوشتن رمان واقعا کار راحتی نیست. و اینکه شما کلی رمان خوب و جذاب برامون مینویسد قابل تقدیره. بین رمانهای شما این رمان برام جایگاه چهارم داره. و هنوز جاذبه برام رتبه اوله ❤️

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلامت باشید عزیزم. نویسندگی واقعا کار راحتی نیست و وقت و انرژی زیادی از نویسنده می گیره. ممنونم کنارم بودید و با نظرات خوبتون من رو همراهی می کردید. نگین قلبم و جاذبه هر دو از رمان های پرفروش من هستن که شما جاذبه رو به عنوان رتبه یک انتخاب کردید و این نشون می ده سلیقه تون بیشتر این رمان بوده.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کنجکاوم بدونم کدوم رمان هام رتبه دو و سه براتون بودن؟ 😍

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    رتبه یک . جاذبه من کلا کراشم شخصیت مرد پلیسه شاید این بیشترین تاثیر تو انتخابم داشته باشه رتبه دو. سکانس عاشقانه رتبه سوم. سهمی از عشق رتبه چهارم. نگین قلبم رتبه پنجم . حامی رتبه ششم . عشق باشکوه رتبه هفتم . عطر

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شخصیت های پلیس تو رمان ها خیلی طرفدار دارن 👌😍

    ۳ ماه پیش
  • آروز

    0

    واقعا باید بگم از شما خیلی ممنونم نویسنده جان ، از رمان و فضای دلنشینش واقعا لذت بردم . رمانی بود ک به واقعیت شبیه بود و سالم و آموزنده بود.خیلی اوقات بعصی فیلم هایا داستان ها باعث درگیری ذهنی و حال بد میشه اما میتونم بگم رمان شما حال آدمو خوب میکنه ، خیلی وایب خوبی گرفتم و شیرین بود ممنون💕

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت آرزوی مهربونم. خوشحالم حس خوب از رمانم گرفتی و تشکر بابت اینکه نظرات خوبت رو برام فرستادی ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    یه قسمتی از رمان که خیلی برای من جذاب بود ورود رز و حرفاش به یاس توی اولین دیدارشون بود و بعد چون یاس کلا از اون فضا دور شد وقتی بعد از اتفاقات پدرش دوباره رفت سمت رز به نظرم خیلی خوب کار شده بود. یعنی اول خیالت راحت شد که یاس قرار نیس بره بعد برگشت به اون نقطه، خوب بود.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حضور رز با برنامه تو رمان گنجونده شده بود. به خاطر همین به وقتش یاس رو برداشت و با خودش بر‌‌د..‌

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    بعد حالا سروصدایی بکنه یا سوتی بده و همه چی یهویی بشه جوری که راه انکاری نمونه ..به نظرم بهتر از این بود که دایی شهاب یهو بی دلیل بیاد سمت اتاق و درو باز کنه

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اینم خوب بود دیگه 😊

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    یه ایده درمورد اون قسمت متوجه شدن دایی شهاب از حضور یاس تو خونه رادمهر که به نظرم جذاب میشد این بود. یاس مثلا از استرس یا غذا یاهرچی که خورده نیاز داشته باشه بره سرویس بهداشتی یا قرصی نیاز داشته باشه مثلا سعی کنه مخفیانه بره بیرون اتاق و رادمهر ببینش ولی حواس دایی رو پرت کنه تا یاس رد شه و بره

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ایده خیلی قشنگ و جذابی بود 👌😍

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    شخصیت صدرا خیلی واقعی بود . یعنی دقیقا نمونه یک داداش واقعی بود . من خیلی شخصیت صدرا رو دوست داشتم . دایی شونم از حق نگذریم خیلی دوست داشتنی بود . و خیلی حق به گردنمون داره با معرفی دوست جذابش به خواهر زاده عزیزش

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    برام خیلی جالب بود بین شخصیت ها صدرا رو از همه بیشتر دوست داشتی. آره صدرا واقعا نمونه یه برادر واقعی بود‌. دایی شهابم که تو رمان جای خود داشت. ممنون که نظرت رو در مورد تک تک شخصیت ها برام فرستادی عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    درمورد روابط رمان بخوام نظر بدم، حقیقتا این همخونه شدنه به نظرم یاس خیلی زود و راحت قبول کرد. میدونم شرایطش بد بود و به نظرش خیلی گزینه امنی میرسید اما کاش یکم با رادمهر بیشتر صحبت میکردن مثلا توافقنامه ای مینوشتن یا مثلا قانون برای زندگی توی فضا مشترک هم به روحیه حقوقی شون میخوردهم میتونست جذابترشه

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ایده در مورد توافق نامه خوب بود 👌😍

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    سلام و خداقوت نویسنده عزیز.ممنون🧡

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام آرزو جان. ممنونم عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    من برادرشوهرم استاد دانشگاهه و دقیقا با یکی از دانشجوهاش قصد ازدواج داشت و یکی از اولین قدم هاش این بود که اصرار میکرد بیا ارشد همین جا بخون و خودم کمکت میکنم . اون اصرارهای رادمهر رو که میدیم همش یاد برادرشوهرم میفتم . و اینجوری بودم واای که همه استادا همینن 🤣ارشد بهونه شونه برای ***

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پس خوب منظور رادمهر رو تو اون پارت گرفتی 😍 رادمهر می خواست به این بهونه نگه ش داره ولی یاس متوجه نمی شد و داشت از زیر دستش در می رفت 😍

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    درمورد شخصیت یاس بخوام نظر بدم، خوب بود ولی یه سری کارهاش واقعا لج درآر بود مثل اعتمادش به رز، نمیدونم من خودم آدمی هستم که خیلی سخت با کسی دوست میشم و خیلی تو دوستی مرز دارم. برای همین یکم برام سخته کنار اومدن با شخصیت هایی که راحت اعتماد میکنن به دوستاشون.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اینکه یاس تو رمان لج خواننده رو درمی آورد به خاطر اشتباهاتش بود که در پایان متوجه همه شون شد 🥰

    ۳ ماه پیش
  • شادان

    0

    خیلی از اتفاقاتی که توی این رمان افتاد، برای من زنده و جالب بود. من دقیقا هم اتاقی دانشگاهم حقوق میخوند و بعد از یک ضربه احساسی سنگین مثل یاس وقتی همه ازش توقع داشتن پیش مادر تنهاش بمونه پاشو کرد توی یک کفش و تصمیمش برای رفتن رو جدی کرد. و خیلی برام قابل درک بود تصمیم یهویی یاس چون دیده بودم.

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا. یاسم مثل دوستتون تو شرایط عادی نبود و نتونست تصمیم درست بگیره...

    ۳ ماه پیش
کپی شد!