پارت صد و سی و هفتم :

سرم را برگرداندم و نگاه به اشک‌‌نشسته‌‌ام به بهداد افتاد. بهداد با نگرانی نزدیکم شد و صدایم زد:
ـ یاس!...
اشکم سرازیر شد و با لحنی دردآلود گفتم:
ـ رز به خاطر انتقام از دایی شهاب منو به فرانسه آورد و اون همه بهم ضربه زد!
بهداد جلوتر آمد و در آغوشم گرفت. کنار گوشم نجوا کرد:
ـ فراموشش کن. نذار بدی‌‌هایی که بهت کرده رو زندگیت تأثیر منفی بذاره.
سرم را از سینه‌‌ی او جدا کردم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    4

    عجبا یاس بخاطر نگفتن اون لج کرد بره اونوقت اینم بخاطر خراب نکردن رویاهای اون اعتراف نکرد ،هردو به خودشون زجر دادن برای هیچ 😮🥺

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی به خودشون زجر دادن...

    ۵ ماه پیش
  • نگار

    3

    بالاخره بهش اعتراف کرددددد

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    وقت اعتراف رسید 😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️