پارت دوم :

پدرم با لحنی تهدیدآمیز به من و مادرم اخطار داد:
ـ با شقایق خوب رفتار کنید! این‌‌طوری به نفع همه‌‌س.
با صدای بسته شدن در، مادرم از اتاق بیرون آمد. مات و مبهوت به من نگاه کرد و پرسید:
ـ دختر! تو چرا انقدر سر نترس داری؟ هر چقدر من زبون ندارم تو صد برابر من داری. نمی‌‌گی بابات می‌‌افته به جونت کار دستت می‌‌ده؟
مقابل آینه ایستادم و در حال مرتب کردن مقنعه‌‌ام لبخند کجی بر لب نشاندم:
ـ جرئتش رو نداره. می‌‌دونه من از خودش دیونه‌‌ترم. اگه بخواد دست رو من بلند کنه تلافیش رو سر شقایق جونش درمیارم.
مادرم با نگرانی روانه‌‌ی آشپزخانه شد و بی‌‌دلیل شروع به جا به جایی وسایل کرد. می‌‌دانستم ذهنش درگیر همسر دوم پدرم است که با ورودش به طبقه‌‌ی بالا چطور تحملش کند! همیشه همین‌‌طور بود. آرام و سازگار با شرایط و از خودگذشته. درست برعکس من که به هیچ‌‌وجه اهل سازش نبودم و برای گذشت و بخشش آدم‌‌ها حد و اندازه قائل بودم. برای اینکه ذهنش را از افکار منفی منحرف کنم با صدای بلند گفتم:
ـ خدا به تو زبون نداد! عوضش به دخترت داد تا حقتو بگیره. برو خدا رو شکر کن من هستم وگرنه معلوم نبود چه بلاهای دیگه‌‌ای سرت می‌‌آورد!
توی نگاه غمناک مادرم این جمله را خواندم: «بلا از این بزرگ‌‌تر که ده ساله سایه‌‌ی شوم یه زن دیگه رو زندگی خودم و بچه‌‌هام افتاده؟...» همان لحظه گوشی‌‌ام زنگ خورد. شیدا هم‌‌کلاسی‌‌ام پشت خط بود. نگاه از مادرم گرفتم و با عجله به طرف در رفتم. مادرم با صدای بلند و لحنی مادرانه گفت:
ـ تو دانشگاه یه چیزی بخور ضعف نکنی.
در حالی‌‌که با یک دست گوشی‌‌ام را نگه داشته بودم و جواب شیدا را می‌‌دادم، دست دیگرم را به نشانه‌‌ی موافقت برای مادرم تکان دادم و زود کفش‌‌هایم را پایم کردم و از پله‌‌ها سرازیر شدم. شیدا از من می‌‌پرسید کجا هستم. به او گفتم تازه دارم از خانه بیرون می‌‌آیم و در دانشگاه او را می‌‌بینم. بعد هم سریع تماس را قطع کردم و به طرف خیابان دویدم. خودم را به اتوبوسی که از مسافر پر شده و درهایش در حال بسته شدن بود، رساندم و با عجله سوار شدم و اتوبوس به راه افتاد.
به دانشگاه که رسیدم، داشتم نفس نفس می‌‌زدم. با عجله خودم را به آسانسور رساندم و شاسی که رو به پایین بود، را فشردم. طولی نکشید آسانسور پایین آمد و سوار شدم اما قبل از اینکه در بسته شود، دستی مردانه آن را نگه داشت و نگاه من به شخص مقابلم دوخته شد!... مرد جوان خوش‌‌چهره و خوش‌‌تیپی قصد سوار شدن در آسانسور داشت. با دیدن من که به او خیره مانده بودم، عذرخواهی کوتاهی کرد و کیف به دست داخل آمد. با ورودش بوی ادکلن تند و تلخ مردانه‌‌ای آسانسور را پر کرد که باعث شد منی که اضطراب دیر رسیدنم را داشتم با این بو در وضعیت دلهره‌‌آور و گیج‌‌کننده‌‌ای قرار بگیرم. چقدر جدی و باوقار به نظر می‌‌رسید!... کت و شلوار شیک مشکی بر تن داشت و زیر کتش پیراهن مشکی خوش‌‌دوختی نمایان بود. چرخ کوچکی به عقب زدم تا تصویر خودم را در آینه ببینم که دومرتبه نگاهم به او افتاد و به یکباره یخ کردم!... نگاه او هم روی صورت من خیره مانده بود!... خجالت کشیدم و معذب سرم را پایین گرفتم و به آرامی مقنعه‌‌ام را مرتب کردم. این‌‌بار وقتی نگاهش را به رو به رو دیدم، فرصت را غنیمت شمردم و با دقت بیشتری نگاهش کردم. حدوداً سی ساله به نظر می‌‌رسید و قد بلند و اندام کشیده‌‌ای داشت. با وجودی که چهره‌‌ی مردانه‌‌ی دلنشینی داشت اما سردی و جدیتی در رفتارش دیده می‌‌‌‌شد که حس دافعه به اطرافیان می‌‌داد. چشمم به دستش افتاد که جلو آورد و ‌‌نگاهی به ساعت مچی بزرگ و شیکش انداخت. معلوم بود مثل من دغدغه‌‌ی به موقع رسیدن را داشت. با یادآوری تأخیرم توی دلم خالی شد! همان لحظه آسانسور متوقف شد. با شتاب به طرف در آمدم و قبل از اینکه اجازه دهم او پیاده شود یا به من تعارف بزند، عجولانه گفتم:
ـ ببخشید، می‌‌شه برید کنار؟
عکس‌‌العمش را نداشتم. فقط دیدم آرام کنار کشید و من با قدم‌‌های تند از آسانسور بیرون آمدم و از او فاصله گرفتم. به کلاس که رسیدم، نفس از سینه‌‌ام آزاد شد. دوستانم ماهرو و شیدا از دور به من اشاره می‌‌کردند به طرفشان روم و جایی که برایم گرفته بودند را نشانم می‌‌دادند. به طرفشان رفتم و کنارشان نشستم. در این کلاس هیچ دانشجوی پسری وجود نداشت و کلاس جو دخترانه‌‌ای داشت. ماهرو که دختر آرام و مهربانی بود و چادر دانشجویی بر سر داشت، پرسید:
ـ یاس، کجا موندی؟
قبل از اینکه جواب ماهرو را دهم، شیدا گفت:
ـ شانس آوردی هنوز استاد نیومده.
ابروهایم را درهم بردم و در حال جا دادن کیفم روی پاهایم گفتم:
ـ وای آره! نمی‌‌دونید بچه‌‌ها با چه استرسی خودم رو رسوندم دانشگاه. یه آقای جنتلمنِ خوش‌‌تیپ هم تو آسانسور ملاقات کردم. نمی‌‌دونید چه کراشی بود بچه‌‌ها!
شیدا خندان پرسید:
ـ نفهمیدی کیه و تو این دانشگاه چی کاره‌‌ست؟
ـ نه بابا. تو سکوت با هم بالا اومدیم. تو سکوت هم از هم جدا شدیم.
با این حرف من، ماهرو و شیدا زدند زیر خنده!... همان لحظه در کلاس کاملاً باز شد و نگاهمان به سوی در کشیده شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    عالی خوب عالی خووووب

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    0

    دخترا دیدار با همچین شخصیو تو آسانسور واسه همتون آرزو میکنم😈😂

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۴ ماه پیش
  • دنیا

    0

    یعنی حاضرم شرط ببندم اون آقای کراش میشه استادشون 😃😂

    ۴ ماه پیش
  • ایتک

    0

    رمان درخواستی مینویسید؟زندگی نامه ی من از هر رمانی جذاب تره

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۴ ماه پیش
  • ملکا

    2

    منم دلم از این استادا میخواد😉

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    3

    جووون ..ایشالله که همین استادشون باشه 🫠🫠🫠

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    تاباشه از این استادای خوش تیپ و جنتلمن😉😉😉

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    چرامیگن اتوبوس آمدسوارشدم نه اگه خط خط دانشگاه نبودچی مگه فقط یه خط ازمسیرخونه اش میره 🙏💋💞

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زمانی که به ایستگاه رسید اتوبوسی که می رفت سمت دانشگاهش رو دید و سوار شد. در واقع شانس آورد 😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • آنههه

    1

    صد در صد این آقای جنتلمن استادیه که از درب وارد میشه...ببینید کی گفتم!🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    2

    لابد این آقا خوشتیپه استادشونه😂😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!