لیست کلیه پارتهای رمان نگین قلبم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان نگین قلبم - پارت 1
فصل 1 ساعت نه صبح بود و من با عجله داشتم برای رفتن به دانشگاه آماده میشدم. شب قبل دیر خوابیده بودم و حالا نگران بودم به موقع به کلاس نرسم. ترم جدید شروع شده بود و دلم نمیخواست استاد فکر کند دختر بینظمی هستم. با دیدن مقنعهی مشکیام که چروک شده و شب قبل یادم رفته بود اتو بزنم، دادم به هوا ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 2
پدرم با لحنی تهدیدآمیز به من و مادرم اخطار داد: ـ با شقایق خوب رفتار کنید! اینطوری به نفع همهس. با صدای بسته شدن در، مادرم از اتاق بیرون آمد. مات و مبهوت به من نگاه کرد و پرسید: ـ دختر! تو چرا انقدر سر نترس داری؟ هر چقدر من زبون ندارم تو صد برابر من داری. نمیگی بابات میافته به جونت کار دس...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 3
با دیدن مرد جوانی که در آسانسور دیده بودم، نگاه مات و مبهوتم روی صورت او خشک شد!... به هیچ وجه انتظار نداشتم او استاد جدیدمان باشد! همانطور که غافلگیر نگاهش میکردم، آرام و زمزمهوار گفتم: ـ بچهها خودشه!... ماهرو و شیدا پرسیدند: ـ کی خودشه؟ ـ استاد جدیدمون همون مرد جنتلمنیه که تو آسانس...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 4
ده دقیقه بعد سلف را ترک کردیم و به طبقهی سوم رفتیم که کلاس بعدیامان در آن تشکیل میشد. همین که پایمان را داخل کلاس گذاشتیم، صدای شوخ پسرانهای توجهامان را جلب کرد: ـ مهرشاد! ـ جونم حمید جان! ـ نمیدونم چرا یهدفعه در که باز شد، عطر یاس تو کلاس پیچید! مخصوصاً با صدای بلند حرف میزدند که م...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 5
چقدر این زن وقیح بود! به مادرم تیکه هم انداخته بود که همانطور که شوهرش را به خود علاقمند کرده، بچههایش را هم به خود علاقمند میکند! مادرم از من خواست صدرا از ماجرا بویی نبرد. صدرا به شدت به مادرم علاقه داشت و از شقایق متنفر و از پدرم به خاطر ازدواج دومش کینهی بدی به دل گرفته بود. به مادرم ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 6
از داخل کلاس، صدای رادمهر را میشنیدم که با تسلط فراوان درس میداد و کلاس در سکوت مطلق فرو رفته بود. تردید داشتم وارد کلاس شوم یا نه اما در نهایت دلم را به دریا زدم و شروع به در زدن کردم. به امید اینکه شاید جلسه اول را گذشت کند. لحظهای صدای رادمهر قطع شد و به جای آن صدای قدمهایش را شنیدم ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 7
بیست دقیقه بعد، من و ماهرو و شیدا از سلف بیرون آمدیم و به طبقهی دوم رفتیم تا به کلاس بعدیامان برسیم. وسط راهرو، با دیدن دایی شهاب به یکباره خنده بر لبم نقش بست و از پشت صدایش زدم: ـ دایی! دایی با شتاب نگاهش را سمت من چرخاند. انگشتش را به نشانهی تذکر روی بینی نگه داشت و من سریع خودم را به ا...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 8
انگار پارچ آب یخی بر سرم خالی کرده باشند به دایی خیره ماندم!... این چیزی نبود که من میخواستم!... دایی عوض اینکه رادمهر را سرزنش کند که چرا خواهرزادهی عزیزش را از کلاس محروم کرده بود داشت مرا کوچک میکرد و به او اصرار میکرد در کلاس بعدیاش راه دهد. به رادمهر نگاه کردم که با لبخندی تمسخرآمی...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 9
از پشت به او نزدیک شدم و آرام صدا زدم: ـ استاد قائمیان! دایی که تماس تلفنیاش تمام شده بود، به طرفم برگشت و با لبخندی رضایتبخش گفت: ـ آفرین! معلومه درستو خوب یاد گرفتی که تو محیط دانشگاه منو استاد صدا زدی نه دایی. خندیدم و به سرم اشاره کردم: ـ کافیه یه مطلب رو یه بار به من گوشزد کنید. برای همی...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 10
در حالی که تقلا میکردم خودم را از زیر دستان پرقدرت دایی آزاد کنم، فریاد میزدم: ـ ولم کن دایی! تا از دست من یه کتک مفصل نخوره آروم نمیشم. ـ من خودم اون کتک مفصله رو بهش میزنم. تو خون خودتو کثیف نکن دایی جون. کمی آرام گرفتم. دایی که فکر میکرد من دیگر کاری به صدرا ندارم، دستهایش را به آر...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 11
پس از صرف شام، من و مادرم و دایی در پذیرایی به صحبت نشستیم. صدرا هم برای صحبت تلفنی با دوستش به اتاق رفت. دایی بااحتیاط از مادرم پرسید: ـ مارال جان، شنیدم اون خانم که دل خوشی ازش ندارید قراره بیاد طبقهی بالا بشینه. مادرم با دلخوری به من نگاه کرد و پرسید: ـ بالاخره کار خودتو کردی؟ اخم کردم و ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 12
کلاس در مدتی که رادمهر رفته بود از شدت سر و صدا و شلوغی داشت منفجر میشد که او خیلی زود برگشت و به یکباره همه ساکت شدیم. به نظر میرسید ذهنش کمی درگیر بود. گوشی را در جیب شلوارش گذاشت و جلوتر آمد. ماژیکی از روی میز برداشت. پشت به ما ایستاد و تیتر درس جدید را روی وایتبرد نوشت که به یکباره صد...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 13
با جواب ملودی به یکباره خشکم زد: ـ اگر با من نبودش میلی چرا بشکست سبویم را لیلی؟ من و ماهرو و شیدا تقریباً از رو رفته بودیم! ملودی خندان گفت: ـ یاس میای بریم از دل رادمهر دربیاریم؟ با چشمانی گشاده از حیرت پرسیدم: ـ چی کار کنم؟!! ـ چرا تعجب کردی؟ میخوام برم به پاش بیفتم سر کلاس بعدی راهم بده. آخ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 14
خواستم جوابش را دهم که از در دفتر اساتید داخل رفت و لحظهای بعد در کاملاً به رویم بسته شد!... تا چند دقیقه به در بسته خیره مانده بودم و خودم را سرزنش میکردم که همراه ملودی به دفتر اساتید آمده بودم و این آبرویزی به پا شده بود! ملودی را در راهپله گیر آوردم و تمام دق و دلیام را بر سرش خالی کر...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 15
ذهن استاد دیانتی از دایی منحرف شد و سمت رادمهر کشیده شد. با لحنی متعجبانه پرسید: ـ مگه استاد رادمهر تو رو از کلاس اخراج کردن؟! ـ بله. ـ چی کار کردی؟ ملودی ماجرا را شرح داد. استاد دیانتی چند ثانیه مات و مبهوت به ملودی خیره ماند!... آرام لب گزید و گفت: ـ دختر! تو چطوری تونستی همچین حرفی به استادت ب...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 16
دایی کمی امیدوار شد اما بعد متفکرانه به رو به رو نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: ـ پس چرا به همه گفته قصد ازدواج نداره؟ ـ به کی گفته؟ دایی سرش را سمتم چرخاند و جواب داد: ـ جدیداً یکی از اساتید ازش خواستگاری کرد. خانم دیانتی هم گفت نه با اون نه با هیچ مردی دیگهای قصد ازدوج نداره. چند ثانیه مکث کردم...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 17
پدرم سکوت کرد و به شقایق نگاه کرد که با کلی آرایش و قر و فر کنار پدرم آمده بود و از او کسب تکلیف میکرد. در این حین، نگاهم به یک پسر جوان افتاد که کنار وانت ایستاده و به صورت من زل زده بود!... چنان نگاهم میکرد که انگار لباس بر تن نداشتم. چقدر از نگاهش بدم آمد. وقتی نگاه مرا دید، چشم از من بردا...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 18
دایی سری تکان داد و گفت: ـ به جای ناله نفرین به جون اون زن بیا بریم یه چیزی بخوریم که داریم از گرسنگی تلف میشیم. نگاه به رو به رو دادم و گفتم: ـ میل ندارم. دایی دستبردار نبود: ـ نشد دیگه! تا تو نخوری، منم نمیخورم. به احترام دایی که مهمان بود و نمیخواستم بدون شام از خانهامان رود، برخاست...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 19
به تندی ملافه را کنار زدم و به هال آمدم. مادرم و دایی در آشپزخانه پشت میز صبحانه نشسته بودند و داشتند در مورد پدرم صحبت میکردند که من هم به جمعشان ملحق شدم. مادرم پرسید: ـ یاس، نخوابیدی؟ محکم روی صندلی نشستم و دست به سینه با نگاه به رو به رو جواب داد: ـ مگه با این سر و صدا میشه خوابید؟ دایی ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان نگین قلبم - پارت 20
نگاه به دایی دادم که با نگرانی در چشمانم نگاه میکرد و از خودم دفاع کردم: ـ من اینطوری نبودم دایی. اون زن، من و صدرا رو به این روز انداخت! ـ میدونم ولی تو باید بتونی خشم و احساساتت رو کنترل کنی. صدرا هم همینطور. وگرنه زندگی براتون سختتر میشه. یه نگاه به مادرت بنداز! از همهتون ناراحت...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
