دوست داشتی؟
رمان تب دلهره اثر کوثر شاهینی فر

رمان تب دلهره

  • زبان فارسی
  • 96.8K 👁
  • 370 ❤️
  • 194 💬

خلاصه رمان عاشقانه تب دلهره

داستان ، درمورد دختری به نام یاس هست که با بی بی و دو پسراش زندگی میکند که آنها را برادرش میداند . برادر بزرگتر در کار پخش مواد هست که بر سر همین موضوع بی بی سکته میکند و فلج میشود . حالا همه بار زندگی بر دوش یاس افتاده . از آنطرف برادر یاس در رد و بدل کردن یک محموله که برای کسی به نام شاهرخ بوده ، خراب کاری میکند و شاهرخ یاس را مورد اذیت و آزار قرار میدهد ..

قسمتی از متن رمان تب دلهره


_ خوبی خانوم؟
سرمو بلند کرده و به زن خیره شدم. همونی بود که سره مردکه نفهم داد زده بود تا منو ول کنه ..
گفتم : خوبم ... خوبم، ممنون ...
هنوز جمله م تموم نشده بود که دو سه نفری از بین جمعیت راه باز کردن و جلوتر اومدن .
مامورای داخل مترو بودن و من هر طور حساب می کردم حل نمی شد معادله ی همیشه ی خدا دير رسیدن مامورا رو اونم زمانی که بايد زود برسن ...
مامور
_ اينجا چه خبره خانوم ؟
زن
_ يه مرده هوار شد روی سرش . داشت لهش میکرد ...
لبخند کجی زدم ، زن بیچاره ترسیده بود و نمی دونست برای من که همه چیز به چشمم ديدم اين شايد فقط زهر چشمه کوچیکی بود و کمی دهن کجی به وجود من !
مامور
_ خانوم می شناختیش ؟
_ نه ...
پچ پچ ها بلند بود و من بايد می گفتم که شاهرخ سر دسته ی باند قاچاقه؟ اينکه دير يا زود می اومد و من حضورش رو توی آينده حس می کردم ؟ ... من می ترسیدم از شاهرخ و آوازه ای که از او شنیده بودم .
از جا بلند شدم و توجه همه به من جلب شد .
مامور
_ می تونی به جرم مزاحمت ازش شکايت کنی. دوربین ها تصويرش رو ضبط کردن. مدرکم داری . اگه بخوای ...
_ نه ... مرسی !
ساک دسته بلندم رو از روی نیمکت کناری برداشتم و همه هاج و واج مونده بودن به منی که انگار نه انگار که چند لحظه ی پیش کمرم از برخورد با ديوار رو به خرد شدن بود ... از بین جمعیت گذشتم و روی پله برقی ايستادم .
چهره ی مرد برام آشنا نبود ... هنوز نفس نفس می زدم از شوکی که به رگ و پی اين همه خستگی امروزم وارد شده بود ... بالاخره از ايستگاه بیرون رفتم و کنار خیابون ايستادم.
مامور
_ اينجا چه خبره خانوم ؟
زن
_ يه مرده هوار شد روی سرش . داشت لهش میکرد ...
لبخند کجی زدم ، زن بیچاره ترسیده بود و نمی دونست برای من که همه چیز به چشمم ديدم اين شايد فقط زهر چشمه کوچیکی بود و کمی دهن کجی به وجود من !
مامور
_ خانوم می شناختیش ؟
_ نه ...
پچ پچ ها بلند بود و من بايد می گفتم که شاهرخ سر دسته ی باند قاچاقه؟ اينکه دير يا زود می اومد و من حضورش رو توی آينده حس می کردم ؟ ... من می ترسیدم از شاهرخ و آوازه ای که از او شنیده بودم .
از جا بلند شدم و توجه همه به من جلب شد .
مامور
_ می تونی به جرم مزاحمت ازش شکايت کنی. دوربین ها تصويرش رو ضبط کردن. مدرکم داری . اگه بخوای ...
_ نه ... مرسی !
ساک دسته بلندم رو از روی نیمکت کناری برداشتم و همه هاج و واج مونده بودن به منی که انگار نه انگار که چند لحظه ی پیش کمرم از برخورد با ديوار رو به خرد شدن بود ... از بین جمعیت گذشتم و روی پله برقی ايستادم .
چهره ی مرد برام آشنا نبود ... هنوز نفس نفس می زدم از شوکی که به رگ و پی اين همه خستگی امروزم وارد شده بود ... بالاخره از ايستگاه بیرون رفتم و کنار خیابون ايستادم .
هوا گرم بود ... رو به شب و تاريکی می رفت ،اما باز گرم بود. چند دقیقه ای معطل رسیدن اتوبوس بودم و زير چشمی اطرافم رو می پايیدم .... از تعقیب شدن و زير نظر گرفته شدن ،
بايد عادت می کردم اما هنوز عادت نشده بود و من از عادت شدن اين نامتعارف ها می ترسیدم .
عادت به تعقیب شدن به غافلگیر شدن به ترسیدن به تهديد شدن و به شاکی شدن! کسی مانتوم رو کشید. قدمی به عقب برداشتم ...
_ خانوم مراقب باش ...
تا بفهمم چه خبره اتوبوس دقیقا يه قدمیم ترمز زد و من چقدر مديون زنی بودم که منو عقب کشیده بود . تند طعنه می زدن و از کنارم می گذشتن . کمی منتظر شدم ..
بالاخره سوار شدم . خداروشکر خلوت بود .. نه اينکه صندلی خالی پیدا کنم و جايی باشد که روی اون خستگی اين همه تنش رو رفع کنم ولی خب همینطور ايستاده هم حداقل جايی بود برای نفس کشیدن و قرار نبود تنگا تنگ آدمايی بايستم که پشیمون بشم از سوار شدن !
اتوبوس به راه افتاد و من باز با خودم درگیر شدم .
« بايد برم پیش حاجی ، حساب دفتريم رو صاف کنم ... دارو های مامان رو بگیرم ... میرم خونه میدم پیام بگیره ... فردا بايد برم برای همون آگهی ... بايد به مهین بگم باز سفارش لوازم دارم ... خط چشم هام تموم شده ....
بايد بگم پیمان مراقب خودش باشه ... وای خدا شام چی بخوريم؟ ... اين مرد کی بود؟ ... شاهرخ چرا گیر داده به من؟ ... پیمان چیکار کنم از دست تو و حاشیه هات فرار کنم؟؟؟ ....
بايد به رامین زنگ بزنم ... چرا نمی رسم؟؟؟!
»
جمله ها و شکايت هام از اين زندگی انگار تمومی نداشت. انگار اين راهیم که همیشه می اومدم هر روز به اندازه ی روز قبلش اضافه می شد که دير و ديرتر می رسیدم!
بالاخره چهارمین ايستگاه پیاده شدم و به کوچه ی نسبتا باريک اين دنیای زهوار در رفته ای رفتم که مادرم توی يکی از خونه های کاهگلی همین کوچه نفس می کشید و برای اين روزای پر از نا امیدی برای من امید بود و اين يعنی هنوز بايد زندگی کرد، هنوز بايد سگ دو زد و هنوز بايد درگیر شد و بايد می سوختم توی آتیشی که پیمان به جون زندگیمون ريخته بود!
اونقدری رفتم که چشمم خورد به بقالی کوچیکی که ده قدمی تا در ورودی خونه فاصله داشت و وارد شدم . چند نفری مشتری داشت .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تب دلهره
  • مهسا

    0

    سلام رمان خیلی عالی بود عشق بینشون قشنگ بود شخصیت شاهرخ بی نظیر بود آخرش میتونست بهتر باشه از تولدشاهین به بعد رمان به شدت افت کردبه نظرم ده سال زمان زیادی بود یاس خیلی زود کنار اومد میتونست رمان دوباره در کنار شاهین شکل تازه ای به خودش بگیره وادامه دار باشه

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عاشق رمان های خانم شاهین فر هستم قلمشون بی نظیر برای بار دوم رمانشو خونم

    ۲ ماه پیش
  • سوزانا

    0

    واقعا عالی بود خیلی داستان خوبی داشت پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۲ ماه پیش
  • ارزو

    0

    چقد اخرش چرت تموم شد یکم وقت میزاشتی برا خوب تموم کردن بد نبود

    ۳ ماه پیش
  • گلناز

    0

    ببخشید بچه ها به رمان خوندم یه دختر فقیر که با خواهر و مادر بزرگش زندگی میکنه دنبال کاره به روز یه زن رو توی واحد میبینه که بهش پیشنهاد کار میده کسی اسمشو می دونه ممنون میشم بگید

    ۳ ماه پیش
  • گلناز

    0

    رمان بی نظیر و عالی

    ۳ ماه پیش
  • امورف

    0

    تیکه های عاشقانه اش🤣🤣دوست داشتم... اون ۱۰ بر کسی که اون همه خلاف کرد کمه ولی خوب شاید با پلیس همکاری کرد بود که ازاد شد قابل قبول..... شخصیت دختر ام اولین دختری بود که ایتقدر راحت از عشقش حرف می زد بدون غرور الکی واقعا خوش ام امد لجبازی لب معنی نداشت... لطفا از این نویسنده بیشتر رمان بزارید.

    ۴ ماه پیش
  • Elahe

    0

    عالی بودددد خیلی قشنگ بودددد❤️😍😍😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • لیلی

    5

    من نمیدونم این رمانها شخصیت زناشون چرا اینطوریه تا مردا عاشقشون نشدن دست و پا میزنن بعد دیگه نمیشه از زبون درازی جمشون کرد، یا اینکه میگن با فلانی نرو این کارو نکن دقیقا همون کارو انجام میدن، خیلی خیلی سبک مغزیه و سطحی

    ۶ ماه پیش
  • Fwto

    1

    واقعا قلم خوبی داشت و دوسش داشتم،فقط کاش تهش اونقدر مصنوعی تموم نمیشد *قسمتی که کاوه یاسین بود و شاهرخ ۱۰ سال زندان بود و یهو اومد

    ۶ ماه پیش
  • deny

    0

    رمان زیبایی بود ولی میشد که بهتر باشه.خیلی بهتراوایلش که عالی بود خوشم اومد ولی دیگه یجورایی بی مزه و تکراری شده بود کلا حس کردم دارم فیلم ترکی نگاه میکردم که اخرش همه اشنا دراومدن و برادرش مثلا زنده بود.رفتار شاهرخم زیاد از حد دیگه بی مزه و کسشر شده بود اخه دو رگه ایتالیایی ایرانی چیه اخرم خلاصه شد

    ۶ ماه پیش
  • صبا

    0

    ایکاش جلد دوم می داشت تو جلد دوم کاوه نمرده باشه

    ۶ ماه پیش
  • صبا

    1

    قلم رمان خیلی خوب بود فقط ایکاش آخرش کاوه کشته نمیشد... بنظرم جلد دوم هم بنویسید حیف این رمان زیبا انقدر بد آخرش تموم بشه تو جلد دوم مثلا کاوه زنده بوده باشه البته فکر میکنم نویسنده به فکر جلد دوم هستش چون معلوم نشد کاوه واقعا مرده یا نه

    ۶ ماه پیش
  • نگار

    3

    رمان به این قشنگی چرا آخرش و اینجوری تموم کردی نویسنده جان

    ۷ ماه پیش
  • عباسی

    1

    رمانش خوب بود، خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز،کاش آخرش رو بهتر تموم میکرد وپارت تکراری نداشت

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!