پارت صد و سی و پنجم :

بعد از قطع تماس، بهداد رو به دایی شهاب کرد و پرسید:
ـ شهاب، در مورد ازدواج من و یاس چه نظری داری؟
دوباره قلبم به تپیدن افتاد!... به دایی شهاب نگاه کردم تا نظر او را بدانم. دایی شهاب با لبخندی آرام جواب داد:
ـ خیلی خوشحالم اینو می‌‌شنوم. کی از تو بهتر برای خواهرزاده‌‌م که از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم و بیشتر از هر کسی برام عزیزه اما مسئله اینجاست! تو یه مدت اینجا تو فرانسه هستی. ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    ای خدا چرا نشد،چرا باز دور افتادن از هم 🥺🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    1

    منم دلتنگ شدم 😔

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!