نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سی و پنجم :
بعد از قطع تماس، بهداد رو به دایی شهاب کرد و پرسید:
ـ شهاب، در مورد ازدواج من و یاس چه نظری داری؟
دوباره قلبم به تپیدن افتاد!... به دایی شهاب نگاه کردم تا نظر او را بدانم. دایی شهاب با لبخندی آرام جواب داد:
ـ خیلی خوشحالم اینو میشنوم. کی از تو بهتر برای خواهرزادهم که از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم و بیشتر از هر کسی برام عزیزه اما مسئله اینجاست! تو یه مدت اینجا تو فرانسه هستی. ت

لطفا صبر کنید...

میم
2ای خدا چرا نشد،چرا باز دور افتادن از هم 🥺🥺🥺