پارت صد و سی و پنجم :

بعد از قطع تماس، بهداد رو به دایی شهاب کرد و پرسید:
ـ شهاب، در مورد ازدواج من و یاس چه نظری داری؟
دوباره قلبم به تپیدن افتاد!... به دایی شهاب نگاه کردم تا نظر او را بدانم. دایی شهاب با لبخندی آرام جواب داد:
ـ خیلی خوشحالم اینو می‌‌شنوم. کی از تو بهتر برای خواهرزاده‌‌م که از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم و بیشتر از هر کسی برام عزیزه اما مسئله اینجاست! تو یه مدت اینجا تو فرانسه هستی. ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    ای خدا چرا نشد،چرا باز دور افتادن از هم 🥺🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۵ ماه پیش
  • Leila

    1

    منم دلتنگ شدم 😔

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️