پارت بیست و یک :



ناچار از پشت میز بیرون اومد و به سمتم راهی شد که دستی به علامت ادب برای داداشش تکون دادم و زود‌تر از اون‌ها حرکت کردم.
مهرسا و نیازم خیلی زود به خودشون تکونی دادن و دنبالم راه افتادن که به همون زودی به میز باباینا رسیدیم و همون اتفاق‌ها این‌دفعه اینجا و از زبون نیاز رخ داد.
- عه سلام آقا و خانم فتوحی خوب هستید؟ من ادیب هستم معاون مدرسه نام آوران و واقعا خیلی خوشحالم که شما Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️