پارت بیست و یک :
ناچار از پشت میز بیرون اومد و به سمتم راهی شد که دستی به علامت ادب برای داداشش تکون دادم و زودتر از اونها حرکت کردم.
مهرسا و نیازم خیلی زود به خودشون تکونی دادن و دنبالم راه افتادن که به همون زودی به میز باباینا رسیدیم و همون اتفاقها ایندفعه اینجا و از زبون نیاز رخ داد.
- عه سلام آقا و خانم فتوحی خوب هستید؟ من ادیب هستم معاون مدرسه نام آوران و واقعا خیلی خوشحالم که شما Ø
لطفا صبر کنید...
