پارت چهل :
#ثمر
- پووف به خدا حالم به هم خورد هامین؛ تو خیلی سخت میگیری، یه ذره با این بدبختا راه بیا!
بیتوجه به حرفم به پشتی صندلی چرخ دارش تکیه زد و همونطور که تلفنش رو به منشی وصل میکرد گفت: چی میخوری؟
بدون اینکه جوابی بهش بدم، نگاهم رو از پنجرهی بزرگ توی اتاقش به خیابون دوختم که اونم اهمیتی نداد و رو به منشی لب زد: دو پرس کباب سفارش بده؛ به نفر بعدی هم بگو بیاد
لطفا صبر کنید...
