پارت چهل :



#ثمر 


- پووف به خدا حالم به هم خورد هامین؛ تو خیلی سخت می‌گیری، یه ذره با این بدبختا راه بیا! 
بی‌توجه به حرفم به پشتی صندلی چرخ دارش تکیه زد و همون‌طور که تلفنش رو به منشی وصل می‌کرد گفت: چی می‌خوری؟ 
بدون اینکه جوابی بهش بدم، نگاهم رو از پنجره‌ی بزرگ توی اتاقش به خیابون دوختم که اونم اهمیتی نداد و رو به منشی لب زد: دو پرس کباب سفارش بده؛ به نفر بعدی هم بگو بیاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️