پارت سی و نهم :
متفکر پاهام رو توی هم گره کردم و درحالی که گیج تاب میدادم لب زدم: نمیدونم، من حقیقت رو بهش میگم؛ فکر نکنم در برابر مسئلهای به این بزرگی ساکت بمونه.
نگاهم رو به فریاد دوختم تا اونم تایید کنه که شونه بالا انداخت و گفت: معراج آدم مزخرفیه، اومدیم دیدیم ساکت موند؛ هر چیزی احتمال داره.
چپ چپ نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که یه پسر تقریبا بیست ساله وارد مغازه شد و رو به فریاد
لطفا صبر کنید...
