پارت سی و نهم :



متفکر پاهام رو توی هم گره کردم و درحالی که گیج تاب می‌دادم لب زدم: نمی‌دونم، من حقیقت رو بهش میگم؛ فکر نکنم در برابر مسئله‌‌ای به این بزرگی ساکت بمونه.
نگاهم رو به فریاد دوختم تا اونم تایید کنه که شونه بالا انداخت و گفت: معراج آدم مزخرفیه، اومدیم دیدیم ساکت موند؛ هر چیزی احتمال داره‌.
چپ چپ نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که یه پسر تقریبا بیست ساله وارد مغازه شد و رو به فریاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️