پارت سی و ششم :
با حس سنگینی چیزی روی گردنم، خیلی آروم چشمهام رو از هم باز کردم و به دور و بر خیره شدم؛ همهی اتاق رو تاریکی پوشونده بود و هیچ صدایی جز صدای نفس کشیدن نمیاومد.
نمیدونستم دقیق کجام و کی پیشمه، به خاطر همین توی همون خواب و بیداری با دیدن دست بزرگ و مردونهای که دور گردنم حلقه شده بود، عقل از سرم پرید و جیغ بلندی کشیدم.
با صدای من، با وحشت از جاش بلند شد و ازم فاصله گرفت
لطفا صبر کنید...
