پارت سی :



چیزی نگفت و با لبخند ضایعه‌ای ازم فاصله گرفت و بعد از چک کردن میز، خیلی زود پایین رفت.
ما هم حرکت خاص دیگه‌ای نزدیم و بی‌صدا مشغول غذا خوردن شدیم، اما من خیلی نتونستم خودم رو کنترل کنم و بیخیال غذا همون‌طور که به نیاز نگاه می‌کردم، دستم رو به چونه‌ام تکیه دادم.
خیلی خانومانه، قاشق رو توی ظرف غذاش گذاشت و با دستمال دهنش رو پاک کرد که فکر کنم سنگینی نگاهم روش تاثیر گذاشت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️