کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و نود :
پررنگترین چیزی که از شب قبل به خاطرم مانده بود، نگاه سرد و خستهی کوهیار بود که با هربار مرورش سرمای زمستان را به جانم میانداخت. جلوی خانهی ماهبانو پیادهام کرده بود و تنها چیزی که لب زد، خدانگهداری زیرلبی بود و سنگینی همان یک کلمه جوری روی قلبم مانده بود که داشت جانم را میگرفت.
همانطور درازکش و بیرمق، دستم را به سمت عسلی کنار تخت کشیدم و گوشیام را برداشتم. امید عبثی بود
لطفا صبر کنید...
