پارت صد و نود :

پررنگ‌ترین چیزی که از شب قبل به خاطرم مانده بود، نگاه سرد و خسته‌ی کوهیار بود که با هربار مرورش سرمای زمستان را به جانم می‌انداخت. جلوی خانه‌ی ماه‌بانو پیاده‌ام کرده بود و تنها چیزی که لب زد، خدانگهداری زیرلبی بود و سنگینی همان یک کلمه جوری روی قلبم مانده بود که داشت جانم را می‌گرفت.
همانطور درازکش و بی‌رمق، دستم را به سمت عسلی کنار تخت کشیدم و گوشی‌ام را برداشتم. امید عبثی بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!