کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دوم :
دم پربغضی کشید و لبهایش تحت تاثیر آن لرز غیرقابل کنترلی گرفت. شاید ترس از تصور آن آینده بود که باعث شد با ته ماندهی امیدش، برخلاف قبل اینبار دست از بدخلقی بردارد و با لحنی ملتمسانه رو به ملوک نالید:
-تو رو خدا یکم بهم پول قرض بده، به خدا هم کاراتو میکنم هم بیرون کار میکنم پولتو میدم، تو رو روح لیلا....
نگاه آنی و پر عتاب ملوک، سد ادامهی حرفش شد. نگاهش دنیایی معنا و درد داشت، آنقدری که دختر شرمنده و با بغضی که دوباره سر باز کرده بود، سر پایین انداخت. فائزه کنارش زانو زد و عوض او پیشدستی کرد و با لحنی به مراتب آرامتر از قبل رو به ملوک گفت:
-گوش بده ملوک، اصلا من بدِ عالم! تو دلت به این دختر بسوزه، اون مرتیکه دستش به این برسه، بدبخت عالمش میکنه! تو که خودت بیشتر از همهمون هواشو داشتی چرا داری به مسلخ میفرستیش؟
نگاه معنادار ملوک اینبار صورت غرق آرایش فائزه را نشانه رفت و با خشم گفت:
-من میفرستمش یا اون بابای بی پدر و مادرش؟
بعد بی آنکه منتظر جوابی از کسی بماند، رژلب را با حرص و در کمال بیسلیقگی روی لبهای بیرنگ دختر کشید و ادامه داد:
-بیخود دم گوشش مرثیه نخون، فایده نداره که هیچ، اگه جهان بفهمه داری سوسه میای خودتم بند این یارو میکنه که دیگه قدقد اضافی نکنی!
دل دخترک از شنیدن نام پدری که خود مسبب آن عذاب بود، آتش گرفت و فائزه در جا چهره در هم کشید.
- چه غلطا، اون نمیتونه دماغشو بکشه بالا!
بعد نگاهی به پشت سرش و جایی که وجیهه دقایقی پیش نشسته بود و حالا خالی بود، انداخت و با صدایی آرام زمزمه کرد:
-ملوک دلت به رحم بیاد تو رو خدا! تو یه پولی قرض بده، منم یه مقدار دارم میذارم روش، فعلا دم دهن جهان بسته شه و بیخیال این معامله شه، بعدا جبران میکنم خودم برات...
بعد نگاهی به دختر که امیدوارانه به دهان زن چشم دوخته بود، کرد و رو به ملوک با صدایی زیرتر لب زد:
-بابا دل این زبون بسته با اون پسرهس...
نگاه سبز و سرمه کشیدهی فائزه به سمتش برگشت. با نگاهش دنبال تایید بود اما حواس دختر جای دیگری بود. فکرش ناخودآگاه به دیدارهای کوتاه و یواشکی نزدیک به یک سال اخیر کشیده شده بود. همانهایی که شروعش از راه مدرسه بود و کمکم به سلامهایی زیر لبی رسیده بود. همانهایی که چندوقتی بود به زمزمههای عاشقانه و پر از آرزوهای دور و درازی بدل شده بود. ماحصلش هم دریافت هدیهای یواشکی بود که از ترس آدمهای آن خانه زیر خروارها لحاف و تشک گلدار مدفونش کرده بود!
حسرت و بغض تازهای که از یادآوری صاحب آن نگاههای پرشرم به جانش چنگ زد را غرش زیرلبی ملوک سختتر کرد. زن در آنی دستش را بند شال نیمبند روی موهای فائزه کرد و به ضرب به سمت خودش کشید. جایی کنار گوش فائزه، جوری که به گوش دختر هم برسد، توپید:
-اگه اون پسرهی ریقو رو میگی که بهتره همینجا این فکر رو چال کنی! اون از پس این جماعت برنمیاد و فکر نکن با دو تا نگاه مکش مرگ ما پشت این درمیاد!
دست دختر ناخواسته بند دامن رنگ و رو رفتهی ملوک شد و با التماس لب زد:
-الان نه ولی اگه پول جور کنم و فعلا بیخیالم بشن، یکم که خودش رو جمع و جور کنه پاپیش میذاره، خودش گفت... تو رو خدا ملوک کمکم کن...
سیاهی چشمان دخترک عجیب تداعیگر نگاههای لیلای بینوایش بود! غمی را که با دیدن نگاه بیپناه او به جانش میریخت، را با سرسختی پس زد و بدون آنکه جوابی به التماسش بدهد، با نگاهی اخطارگر به سمت فائزه برگشت.
-ببین دارم بهت چی میگم، فکر فرار تو سرش بندازی خودم از همین اتاق آویزونت میکنم! این قوم یاجوج ماجوج رحم ندارن، فرارم کنه پیداش میکنن، اونوقت روزگارش از اینی که هست هم سیاهتر میشه، فهمیدی؟
فائزه کلافه از خواندن فکرش توسط او، بیجواب رو برگرداند و اینبار ملوک مستقیم به دختر چشم دوخت.
-خودتو الکی گول نزن! خودشم که بخواد ننه باباش عمرا نمیذارن پسرشون خودشو بندازه وسط آشوب این خونه!
دست دختر به دامن ملوک چنگ شد اما ملوک خسته از تکرار مکررات و تقدیر نحس دختران آن خانه، بیدرنگ از جا بلند شد و تیر خلاص را زد:
-بهتره باهاش کنار بیای... نه به اون پسره دلخوش کن نه به من و این دختر! پولی که اون یارو پیشنهاد داده رو من و هفت جد و آبادم هم نمیتونیم جور کنیم که خلاص شی!
نگاه دختر همچون کسی که روح از بدنش پر کشیده باشد، مات شد و دستانش به سستی پایین افتاد. ملوک که رفت، نگاه بیفروغش به دستانش رسید. فائزه با دلسوزی دستانش را چسبیده بود اما نگاه او مصرانه پی رد دامنِ زن روی لاک نیمهخشک ناخنهایش بود که با آن ظاهر نازیبا درست به کریهی تقدیرش بود....
*******
لطفا صبر کنید...
