دوست داشتی؟
رمان محیا اثر دنیا.م

رمان محیا

  • به قلم دنیا.م
  • ⏱️۶ ساعت و ۵۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 76.8K 👁
  • 84 ❤️
  • 66 💬

خلاصه رمان عاشقانه محیا

داستان درمورد سروان محیا کرامت هست که یه ماموریت رو بهش پیشنهاد میکنن که زندگیشو دستخوش حوادثی میکنه...

قسمتی از متن رمان محیا

عمو _ نه ديگه نميخواد بياي ...
_ خداحافظ ...
از عمو که خداحافظي کردم از اتاقم اومدم بيرون ... صبحونه خوردم ... رفتم حموم و درحالي که مشغول آماده شدن بودم رفتم طرف اتاق مامان اينا ... مامان با ديدن من با تعجب گفت : تو نرفتي ؟
_ يه چند وقت مرخصي گرفتم ...
مامان لبخندي زد ... شالمو جلوي آينه شون درست کردمو گفتم : من ماشينتون رو ميبرم ...
مامان _ کجا ميري مگه ؟
_ چندتا کار دارم انجام بدم ... تا ظهر برميگردم ...
و اومدم بيرون ... دوباره سوار بر ماشين مامان به سوي خونه سرگرد رفتم ...
جلوي خونه ي سرگرد ايستادم ... به ساختمون نگاه کردم ... نفس عميقي کشيدم ... من ميتونستم ... اينم مثل بقيه ماموريت هاست ... درو باز کردم و پياده شدم ... دزدگير ماشينو زدم و رفتم طرف خونه ي سرگرد ... زنگو فشار دادم ... در با صداي تقي باز شد ... انگار ميدونست ميام ... درو باز کردم ... آسانسور درست شده بود ... رفتم توي آسانسور ... طبقه سه رو فشار دادم ... توي آينه به خودم نگاه کردم ... در آسانسور باز شد ... رفتم طرف واحد پنج ... درش باز شد ... سرگرد مودت با ظاهر آراسته جلوي روم ظاهر شد ...
سرگرد _ خوشحالم که اومديد ...
_ ممنون ...
از جلوي در کنار رفت ... رفتم داخل ... همون جاي قبلي نشستم ... ايندفعه نرفت که واسم چايي بياره ... انگار فکر ميکرد مثل دفعه قبل نميخورم و چايي ميمونه روي دستش ... پرونده اي که ديروز نخونده بودم رو گذاشت روي ميز و به طرف من بازش کرد ... تعدادي عکس توش بود ...به يکي از عکسا اشاره کرد ... يه مرد حدود 40 ساله با موهاي قهوه اي روشن ... يه عينک هم روي چشاش بود و کت و شلوار سياه پوشيده بود و داشت با يه نفر که پشتش به دوربين بود حرف ميزد ...
سرگرد _ اين جک استوارت هستش ... يکي از افراد CIA و رييس اين تشکيلات ...
دوباره يه عکس ديگه رو نشون داد ... يه دختر حدودا بيستو اندي ساله ... با موهاي طلايي و چشاي سبز البته درست نميشد تشخيص داد که چشاش چه رنگيه ... چهره اي خوشگلي داشت ...
سرگرد _ اينم سوفيا وايت لِن ... هنوز اطلاعات دقيقي راجبش نداريم که بدونيم کيه و چيکاره هست توي سازمان ...
دوباره يه عکس ديگه رو نشون داد : شهاب صولتي ... چند بار ديدمش ... معاون جک استوارته ...
به صولتي نگاه کردم ... موهاي سياه و اونم با يه کت و شلوار ... طوسي ... ميخورد بهش چهل يا پنجاه سالش باشه ...
دوباره يه عکس ديگه نشونم داد : مغز متفکر سازمان ... مازيار حداد ... آزمايشاتي که روي بچه ها انجام ميشه رو اين طراحي ميکنه ...
يه مرد جوون حدودا سي ساله ... با يه عينک ... چهره ي جذابي داشت ...
خداروشکر عکسها تموم شدن ... سرگرد خودشو روي مبل رها کردو گفت : بقيه افراد هم تشکيل ميشن از باديگاردا و دکترا و چند نفر نفوذي بين ايرانيا و آمريکايي ها ...
خودشو کشت ... چقدر اطلاعات ارزشمندي داشتن اينا ... ميخواستم بپرسم به چه اميدي نفوذ کرديد توي سازمان ... با اين اطلاعات جزيي ... ولي خودمو نگه داشتم که چيزي نگم ...
سرگرد _ بقيه اطلاعاتو بعد از انجام دادن قسمت اول نقشه بهتون ميگم ...
خنده ام گرفته بود ... انگار فهميده بود که ميخواستم بهش تيکه بندازم ...
سرگرد _ تا يک ماه ديگه بايد بريم توي سازمان ... امشب که گذشت فردا شب خدمت ميرسيم ...
معمولا خدمت ميرسيم رو واسه خواستگاري ميگن ... اين مگه ميخواست چيکار کنه ؟! گيج نگاش کردم ... فهميد که توي اين موضوعو نفهميدم ...
سرگرد _ بابت خواستگاري ديگه ...
با خونسردي گفتم : بله ميدونم ...
يه لحظه خشکش زد ... ولي زود خودشو جمع کرد ... انگار باورش نميشد اينهمه عادي برخورد کنم ...
گوشيشو دراورد و گفت : شماره منزلتون رو لطف کنيد ...
_ فکر کنم توي اون پرونده اي که راجب من خونديد شماره خونمونم نوشته ...
چون ديروز منو برده بود خونمون بدون اينکه از من ادرس بپرسه فهميدم صددرصد پرونده مو خونده ...
بدبخت ضايع شد ... چند لحظه به گوشي توي دستش نگاه کرد و گذاشت روي ميز
_ اگه ديگه نکته اي نمونده که بهم بگيد من برم ...
سرگرد _ فقط يه نکته کسي نبايد بدونه که واسه چي ازدواج ميکنيد ... يه ازدواج معمولي بايد باشه ...
_ لازم به ياد آوري نبود ... ميدونستم ...
بلند شدم و رفتم طرف در ... سرگرد هم پشت سرم اومد ... خداحافظي کردم و رفتم طرف آسانسور ... بدون توجه به سرگرد که کنار در ورودي ايستاده بود رفتم داخل آسانسور و دکمه ي همکف رو زدم ... با بسته شدن در به خودم توي آينه نگاه کردم ... از کاري که کرده بودم راضي بودم ؟! نميدونم ... ديگه نبايد بهش فکر ميکردم ... در باز شد ... اومدم بيرون و رفتم طرف ماشين ... سوارش شدم ... با خيال راحت مسيره خونه رو پيش گرفتم ... جلوي خونه ايستادم ... پياده شدمو درو بازکردمو ماشينو بردم داخل ... با خيال راحت رفتم طرف اتاقم ... لباسمو دراوردم و لباس راحتي پوشيدم ... نشستم روي تخت و لپ تاپمو روشن کردم ... نميدونستم چيکار کنم ... آهنگ مورد علاقه مو گذاشتم ...
Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on
Far across the distance
and spaces between us
you have come to show you go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
Love can touch us one time
and last for a lifetime
and never let go till we're one
Love was when I loved you
one true time I hold to
in my life we'll always go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
There is some love that will not go away


بیشتر بخوانید
نظرات رمان محیا
  • Honey

    0

    من پسندیدم، چون قلمش روان بود و دل آدم رو نمیزد، میشد باهاش ارتباط گرفت. البته موضوعش و اتفاقاتش یکم نپخته بود، همین ایده میتونست پخته تر با اطلاعات پلیسی دقیق تر نوشته بشه. سن: ۲۸

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    1

    ماموریت خیلی غیر طبیعی بود. اخه کجا یه همچین ماموریتی میدن به یکی؟ کی اخه یه دختر بخاطر یه ماموریت ابن کارارو میکنه! خیلی مصنوعی بود و قلم نویسنده ضعیف

    ۳ ماه پیش
  • مری

    2

    ببین بد نبودا ولی خیلی جای کار داشت...

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    👍🏻👍🏻👍🏻خوب. بود

    ۳ ماه پیش
  • پریسا بخشی

    1

    جالب نبود نه ماموریت واقعی به نظر می رسید نه بقیه ی داستان با تشکر از نویسنده اما رمان آبکی بود

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا

    1

    فقط میتونم بگم ساعت ۴ صبح روز ۲۵ ام دی ماه ۱۴۰۴ ئه و من بالاخره چشمامو گرفتم از گوشی :) با وجود خستگی زیادو اشک چشام تا تهش خوندم

    ۶ ماه پیش
  • اسما

    3

    خیلی بچگونه بود

    ۷ ماه پیش
  • خورشید

    3

    درست همه چی عالی بود ولی یه جاهایی لنگ بود مثلا همون جایی که فرهاد میدونست محیا بوشهره و به ایمان نگفت دو اینکه میدونم رمان ولی یکم واقع گرا باشیم دخترانه *** یه دختر فک نکنم انقد بی ارزش باشه سه میمیردی اون شبی که خونه خودشون رو میدیدن بیشتر طول میدادی

    ۹ ماه پیش
  • حنا

    0

    قشنگ بود و متفاوت ارزش یه بار خوندنو داشت

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    خیلی رمان قشنگی بود هم موضوعش و هم جمع بندی و پایانش،خداقوت بهتون میگم

    ۱۰ ماه پیش
  • asra

    16

    اغلب دارم دارم میبینم اونایی که نظرات خوبی گذاشتن سنشون پایین تر از 17 هست ب نظر منی ک چندین ساله دارم رمان میخونم و مینویسم قلم نویسنده بسیار ضعیف بود و کلا حوصله ادمو سر میبرد

    ۲ سال پیش
  • آرا

    0

    چرا فکر میکنین هر کی از این رمان خوشش میاد ۱۷ به پایینه اصلا از کجا سنشون رو حدس زدین؟؟ در ضمن منی که ۱۷ سالمه به نظرم قلم ضعیف بود

    ۱ سال پیش
  • Nary

    1

    رمان خیلی قشنگی بود وقتی که فهمیدم ایمان به محیا خیانت کرده دلم میخواست خفش کنم ولی بعدش خیلی خوشحال شدم از نویسنده بابت رمان زیباش ممنون 😘🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    نقاط ضعف زیادی داشت مثلا اونجایی که محیا بوشهر بود مگه فرهاد پیشش نبود و فرهادم که از قضا دوست ایمان میشد...پس چرا بهش خبر نداد که محیا اینجاست

    ۱۲ ماه پیش
  • اوا

    1

    اخه اون از کجا میدونست که ایمان نمیدونه محیا کجاست

    ۱۲ ماه پیش
  • لئا

    0

    به نظرم تراز بود

    ۱۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    خیلی رمان عالی بود عاشق رمانش بودم

    ۱ سال پیش
  • hosna

    1

    خیلی رمان قشنگی بود مخصوصا قسمت های اخرش، و شخصیت محیا واقعا قابل تحسینه چون داشت خودش رو فدای کشورش میکرد، کسایی که به رمان های پلیسی علاقه دارن حتما بخونن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!