دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان خورشید شب برفی اثر سمانه حسینی، عاشقانه و ازدواج اجباری

رمان خورشید شب برفی

  • زبان فارسی
  • 10.3K 👁
  • 54 ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان خورشید شب برفی نوشته سمانه حسینی، یک رمان عاشقانه، بزرگسال، رازآلود و با محوریت ازدواج اجباری است. خورشید دختری است که در کنار مادر بیمار و پدری سرد، با رویای قبولی در رشته پرستاری و عشق پنهانی‌اش به ایمان زندگی می‌کند. ایمان نیز عاشق خورشید است و قصد دارد برای خواستگاری او به خانه‌شان برود، اما ورود ناگهانی مردی مرموز، مسیر زندگی خورشید را تغییر می‌دهد و او را میان عشق و سرنوشتی ناخواسته قرار می‌دهد.

خورشید، دختری ست که هزار و یک رویا میان قلبش بالا و پایین می‌رود. دختری که لا به لای اخم و بی محلی پدرش، و سکوتِ مادر علیلش، زندگی را آرام آرام می‌گذراند. تنها همدم زندگی اش یک دار قالی ست کنج زیرزمین خانه شان و تنها هدفش قبولی در رشته پرستاری ست. و البته یک عشق پنهان در زندگی اش دارد که چیزی قشنگ تر از رسیدن به آغوش آن عشق در زندگی اش نیست، عشق به پسری به نام ایمان. پسری که چشم‌هایش جز خورشید، هیچ‌کس را نمی‌بیند و روزشماری می‌کند تا برای خواستگاری پا به خانه‌ی پدری او بگذارد. خورشید، تمام تلخیِ زندگی‌اش را با امید به همین عشق تاب می‌آورد... تا اینکه در داغ‌ترین روزِ مرداد، درست زمانی که ایمان تصمیم می‌گیرد برای رسیدن به او قدم بردارد، ورودِ یک مهمانِ ناخوانده همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد... مردی که با آمدنش، خورشید میانِ عشق و سرنوشتی ناخواسته گرفتار می‌شود. خورشیدِ شبِ برفی روایتی ست عاشقانه از یک عشق واقعی...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای عاشقانه ها
سخن نویسنده:
سلام به روی ماه تمام دوستانی که قراره توی رمان «خورشید شب برفی» همراه من و این قصه باشن. 🥹❤️
قبل از هر حرفی، خوش اومد می‌گم به تک‌تکتون و خیلی خوشحالم که قراره کنار من و خورشید قدم بردارید.
لازمه بگم «خورشید شب برفی» از یک روایت حقیقی گرفته شده و بی‌اندازه برای من باارزشه؛ برای همین دوست دارم در تمام مسیر، از نظراتتون من رو دریغ نکنید. چه از اتفاقات داستان، چه از شخصیت‌ها و چه از حس و حالتون هنگام خوندن. 🥰
مرسی که کنار من و خورشید هستید.
امیدوارم این قصه بتونه گوشه‌ای از دلتون جا باز کنه. چون برای خودم بی اندازه پر چالش بود. بریم که رمان و بخونیم ❤️❄️☀️
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مه روی مرا نیز به من باز رسان
" حضرت حافظ "
□□□
میان آغوشش رها میشوم؛ درست شبیه برگی که از شاخه جدا شود و خودش را به دست نسیمی آرام بسپارد. سرم را به سینه اش میفشارد و صدای قلبش، میان هیاهوی دنیا، برایم لالایی میشود.
سرش را نزدیک گوشم می آورد و چنان آهسته زمزمه میکند که انگار میترسد حتی باد هم راز میانمان را بشنود
_ یادت نره تو خورشیدِ شبِ برفی منی. نباشی یخ میزنم... نباشی خشک میشم... نباشی سلول به سلول تنم تو سرمای نبودنت منجمد میشه.
سر بلند میکنم و خیره میشوم به چشم هایی که سالهاست پناه تمام ترس ها و بی پناهی هایم شده اند. لبخند عمیقی روی لبم مینشیند و میگویم:
_ یادت نره که توام ماهِ بلند قامت منی.
نگاهش روی لب هایم میلغزد. سرش را پایین می آورد و همان فاصله اندک میانمان هم از بین میرود...
□□□
مرداد ۱۳۶۷ همدان
چشمانم با ترس به رگه های خونی ریزی می افتند که سفیدی چشمانش را گرفته اند و قفسه سینه اش دیوانه وار بالا و پایین میرود
_ ببین من که میدونم کار تو بوده دختره ی عوضی. کی تو این خونه جز تو چشم دیدن من و نداره هان!
دِ زر بزن بگو کار تو بوده.
با ضرب دستش پرت میشوم درون زیرزمین، خودم را میکشانم کنج دیوار، هر دو دستم را میگیرم مقابل صورتم و صدایم به زور میان حنجره ام میچرخد
_ به همون خدایی که میپرستی من نگفتم.
ضرب شلاق کمربندش به یکباره بر بدنم مینشیند و میسوزاند پوست کمرم را. جیغ زنان، ناله ام میپیچد میان در و دیوار نم زده ی زیر زمین و انگار حتی گنجشک های بر سر درخت هم ترسان و پریشان به پرواز در می آیند. دستم را میگیرم مقابل دهانم تا صدای اشک و گریه ام از فرط درد بدتر بلند نشود
_ هان چیه داری میمیری از درد!؟ آره بمیر. بمیر تا بدونی من دو هفته تو اون هلفدونی چی کشیدم از درد.
پلک بر هم فشار میدهم و به زور خیره به صورتش میشوم که در برابر اشک هایم، کاملا تار شده است
_ چرا... چرا نمیفهمی! میگم من لو ندادمت... به خدا من هیچی به آقام نگفتم اکبر...
نفس نفس زنان بینی اش را بالا میکشد و چشمان بیرون زده از حدقه اش را به صورتم میدوزد
_ پس حتما کلاغا خبر رسوندن آره!؟ خود کثافتت گفتی، جز تو کی از حال و روز من خبر داره!؟ ولی این و بدون منم خوب میدونم داری چه غلطی میکنی. همون کلاغ بهم خبر رسونده با کی دل میدادی و قلوه میگرفتی. بشین و ببین من کی جیگر تو رو به بسوزونم.
_ دست از سرم بردار... اونی که بساط کثافت کاریات و لو داد، من نبودم، مادرت بود.
اشک ریزان، بی آنکه دیگر طاقت کتک خوردن داشته باشم صدای فریادم میچرخد و مینشیند میان گوش هایش. کمربند میان دستانش خشک میشود و پاهایش انگار میخ میشوند بر زمین. با دهانی که مزه گس خون میدهد چانه ام بر هم میخورد و دهانم به زور باز میشود
_ اینقدر عوضی شدی که...که دیگه زری ام تحمل این کثافت کاریات و نداره.
کمربند را بالا می آورد و با خشمی که دیگر فهمی برایش نگذاشته، ضرباتش را محکم تر بر بدنم مینشاند. جیغ کشان زیر دستانش، چشم هایم در سیاهی مطلق فرو میروند و زمین و زمان دور چشمانِ بی سو شده ام میچرخد
_ ولش کن... ولش کن بی پدر بهت میگم ولش کن...
با صدای فریادی که در گوش هایم میپیچد، انگار خون دوباره به رگ هایم بر میگردد. بدون آنکه توان باز کردن چشم هایم را داشته باشم لب گاز میگیرم میان درد و مینالم
_ زری... زری به دادم برس...
صدای دویدن هایش خوب به گوشم میرسد. دوان دوان به سمتم می آید و مقابل پایم زمین میخورد
_ الهی بمیری اکبر... الهی بری لا دست اون بابای گور به گور شده ات که دیگه اینجوری دست روی این دختر مظلوم بلند نکنی. هار شدی آره!؟
نفس نفس زنان آب دهانش را پرت میکند
_ آره هار شدم. شدم عین خودت... تو لو دادی من و به عمو آره؟
گوش هایم از صدای نعره اش به سوت می افتند و سینه زری ست که از بغض و گریه به خس خس می افتد _ آره من لو دادم. بیا... بیا من و هم بزن. تا کی میخوای دهن به این نجسیا بزنی از خدا بی خبر.
من لوت دادم تا عمو مهرعلیت حسابت و بذاره کف دستت. الانم دعا دعا میکنم زودتر برگرده و ببینه باز پات و تو خونه اش گذاشتی، اون موقع دیگه حسابت با کرام الکاتبینه.
میان آغوش زری آهسته چشمان به اشک نشسته ام را باز میکنم. اکبر از فرط حرص رگ های صورتش بیرون میزنند و به یکباره پا میکوبد به کوزه ی بزرگِ خیارشو بی نوا که بر زمین می افتد و اطراف را آب بر میدارد.
_ حالیت میکنم زری... یه کاری میکنم که بفهمی نباید با پسرت این کار و میکردی. واسه توام دارم نکبت. خوب میدونم چی برم و به آقات بگم. از این به بعد تو دختر عموی من نیستی دشمن خونی منی این و یادت بمونه.
سر به سینه ی زری تکیه میدهم و صدای قلب پر تپشش زیر گوش هایم گریه ام را بیشتر میکند. اکبر در زیر زمین را میکوبد، آخرین پنجره را میشکند و همچون حیوانی درنده از خانه بیرون میزند. درد از یک سمت، بغض از سمتی دیگر با هم به رقابت می افتند تا ببینید قرعه به نام کدام یکی شان می افتد تا زودتر خفه ام کنند. دست زری لرزان بالا می آید و می نشیند روی گونه به زخم افتاده ام
_ خورشید! من بمیرم برات. الهی که بشکنه دستش. پاشو دورت بگردم، باید زودتر ببرمت خونه خودم، آقات و اشرف سادات الاناست که از خونه عمو سلیمون برگردن، پاشو دختر.
با آخرین ذره ی جانی که در بدنم مانده، خودم را بالا میکشانم. بغضِ وامانده در گلویم اما از همه بدتر به جانم می افتد. لباس های خاکی ام را میتکاند و با پارچه ی تمیزی که در دست دارد خون از گوشه دهانم پاک میکند. طعم شور خون را قورت میدهم و صدای فریاد هایش که در گوشم میپیچد، وجودم میلرزد
_ نکنه... نکنه بره و بلایی سرش بیاره...
چشم به نگاه اشکی و ترسیده ام میدوزد و تعلل کنان دهان باز میکند_ نمیتونه. جلو آسِد مالک نمیتونه قد علم کنه. تو فقط آروم باش خودم میدونم چجوری حسابش و بذارم کف دستش، میذارمت خونه، خودمم میرم کلید ساز میارم که قفل و عوض کنم. تو جوب که بخوابه تازه میفهمه چقدر بدبخت شده.
دست پر زورش از جا بلندم میکند، چادر گلدارم را روی سرم می اندازد و از پله های زیرزمین می کشاند به دنبال خودش قدم های بی جانم را. زری جلوتر از من خودش را به مقابل در میرساند تا سرکی بکشد که مبادا کسی از راه برسد. پا به کوچه که میگذارم، چشمانم فقط آسفالت خیابان را نظاره میکنند و سرم را بلند نمیکنم در مقابل تردد مکرر همسایه ها!
و قلبم محکم میکوبد و ناله کنان میگوید
"دعا کن که او هم نیاید، نیاید و نبیند حال و روزت را!"
حتی نمیفهمم چگونه کوچه پس کوچه ها را طی میکنیم، حتی نمیفهمم زری چگونه از زیر نگاه های بقال و میوه فروش و غیره و ذالک فراری ام میدهد که مبادا زبان به یاوه گویی باز کنند! به در خانه اش که میرسیم، نفس نفس زنان کلید از کیف پول کوچکش بیرون میکشد، به سرعت در را باز میکند و نگاه به صورتم می اندازد
_ برو تو، زودباش. اول یه آبی به دست و صورتت بزن بعدم بشین یه چیزی بخور، سماور روشنه. رنگ به رو نداری. منم برم دنبال کلیدساز.
سری به نشانه تایید تکان میدهم، وارد خانه میشوم و در به رویم بسته میشود. لنگان لنگان از حیاط کوچکِ خانه اش میگذرم و با لباسی که از لکه های خون نجس شده است، دلم نمی آید پا داخل اتاق تمیز و پاکش بگذارم! مینشینم یک گوشه، روی موزاییک های شکسته ای که ردِ روغن موتور اکبر رویشان افتاده. سر به دیوار تکیه میدهم و اشک هایم همچون سیل طغیان میکنند. چشم های بی نوایم از فرط گریه میسوزند و قلب بیچاره ام آنقدر تند تند میزند که انگار دیگر خسته است از دست من و روزگارم! صدای باز شدنِ در که بلند میشود به سرعت خودم را به آشپزخانه ی کنج حیاط میرسانم و لب گاز میگیرم که صدایم در نیاید. آقا مجید کلید ساز قفل در را در عرض چند دقیقه عوض میکند و دستمزدش را که میگیرد خداحافظی کنان از خانه دور میشود. آهسته از پشت دیوار آشپزخانه سرک میکشم، بیرون می آیم و می ایستم در برابر زری. سر به سمتم که میچرخاند آه از نهادش بلند میشود و چادرش را آویزان به میخ دیوار میکند
_ نرفتی بشینی نه! از اون موقع تو حیاط بودی!؟
دستانم را در هم قفل میکنم و چشمانم از اشک دوباره تار میشوند
_ دلم نیومد زندگیت و کثیف کنم، لباسام کثیفه.
دستش را به سمتم دراز میکند و غم میدود میان چهره اش_ بیا دورت بگردم. جز تو کی و دارم مگه من! اون خونی که گوشه لبت خشک شده به خاطر منه، تو امروز جور من و کشیدی. حالا بیا نذار بیشتر شرمنده ات بشم.
ناتوان تر از آنم که حرفش را نخوانم، آرام قدم برمیدارم و وارد اتاق جمع و جورش میشوم. همه چیز به راه است، حتی زندگی سماور در حال جوش که یک گوشه، روی میزی چوبی کنج اتاق نشسته، منظم تر از زندگی من است! چادرم را می اندازم یک گوشه و مینشینم کنج پنجره ایی که خنکای سایه اش کمی جان را به تنم برمیگرداند. زری مینشیند مقابل پنکه و با دستمالی سفید پاک میکند عرق از پیشانی اش.
_ جون راه رفتن که پیدا کردی پاشو یه آب به دست و صورتت بزن. دو سه روزی ام همین جا بمون، کیلد و هم که دیگه عوض کردم اکبر جرئت نمیکنه این طرفا پیداش بشه. میرم برات لباسم میارم، اگه آقات خبر ازت گرفت میگم بچه مهلقا مریض شده، اومدی پی کمک.
پوزخندی میزنم و آهسته میگویم:_ آقام خبر از من بگیره! چه خنده دار!
لب میگزد_ اینجوری نگو، هر چی هست آقاته. توبه کن.
چشم می دوزم به سمت انتهایی ترین گوشه حیاط و قورت میدهم تمام بغض هایی که اگر رهایشان کنم خفه میشوم میان اشک ها.
چشم میچرخاند در صورتم و انگار که مزه مزه میکند کلامش را _ حداقل من یکی خوب میدونم آقات چقدر به فکرته! من و ببین! اگه آقات نبود منم لابد لادست اون رحیم گور به گوری بودم. اینقدر فکر و خیال نکن. نمیذارم توام مثل من بختت بسوزه. نمیذارم اون اکبر در به در هر گوهی خواست بخوره. هر چند که دل وامونده خودمم آشوبه.
کلام آخرش را زیر لب میگوید و به خیال خودش نمیخواهد که بشنوم نگرانی اش را اما میشنوم! به هزار زحمت، دست بر پشتی میگیرم، از جا بلند میشوم و آهسته به سمت حیاط راه می افتم. قدم هایم بی جان روی زمین کشیده میشوند و قلبم تند و تیزتر از همیشه میپیچد در گوش هایم. مزه خون دهانم را رها نمیکند. شلنگ بخت برگشته ایی که روی زمین، زیر آفتابِ داغ مرداد رنگ و رویش رفته است را بر میدارم و شیر آب را تا انتها باز میکنم. زخم هایم آنقدر میسوزند و درد میکنند که حتی برایم مهم نیست آبی که از شلنگ خارج میشود، داغ تر از همیشه میسوزاند وجودم را. بر خود می‌پیچم درست شبیه پیچک خشکی که به دور تنه درخت پیچیده و انگار میخواهد شیره جانش را بگیرد!
_ خورشید! کجا موندی؟
با صدای زری آب را میبندم، صورتم را با گوشه ی تمیز لباسم پاک میکنم و دوباره به سمت اتاق میروم. سفره ی کوچکش یک گوشه پهن است و نان ها زیر یک تای سفره گذاشته شده اند که خشک نشوند. لیوان را پر میکند از چای و نگاهش را به سمتم میدوزد
_ بیا بشین یه چیزی بخور. من دیگه باید برم. این پماد و هم بزن رو زخمات خوب میشن زود.
مینشینم کنج خانه و زانو به بغل ماتم میبرد به گل قالی
_ منم مثل خودتم مگه نه! مثل زری اون زمانا! اون زری ای که هیچ وقت برام تعریف نکردی که چی شد که روزگار از قلب تهرون رسوندش به اینجا!
نگاه از صورتم میگیرد و نانی که در دست دارد را دوباره میگذارد زیرِ تای سفره
_ بذار قصه ها تو قصه ها بمونن... قصه من که دیگه تموم شد، جوونی من که دیگه رفت اما نمیذارم تو هدر بشی. نه تو اون زری ای نه دیگه روزگار مثل اون روزاست.
بغض نمیگذارد که ادامه بدهد کلامش را، از جا بلند میشود و به سمت حیاط راه می افتد. پایش به دمپایی نرسیده دوباره میگویم:_ زری جان... اگه... اگه دیدیش...
سر به سمتم برگرداند و نگاهش غم زده تر از خودم میچرخد در صورتم
_ آروم بگیر، باشه. اگه خودم دیدمش یا حتی مهلقا بهش میگیم ناخوش احوالی. بشین دیگه یه چایی بخور رنگت بیاد سرجاش.
بی آنگه بگذارد اشک سرگردان در چشمانش را ببینم به سرعت حیاط را طی میکند و از در بیرون میرود.
شبیه دیواری ترک خورده آوار میشوم در خودم و صدای گریه هایم سکوت کر کننده خانه را میشکند. سفره هم دست نخورده باقی می ماند و آبِ سماور میجوشد از بس که انتظارم را میکشد. نگاهم را به آسمان می اندازم، من کجا و خورشید گرمی که در قلبِ آسمانش میتابد کجا! با زانوانی در شکم جمع شده کنج خانه در خودم فرو میروم و سر بر زمین خشک میگذارم. گوشه چشمم دم به دم آنقدر خیس میشود و خشک میشود و آنقدر قلبم بی تابی میکشد که حتی نمیفهمم چشمان بی سو شده ام کی میان تنهایی و تاریکیِ خانه ی زری به خواب میروند...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان خورشید شب برفی

سمانه حسینی : ۲ روز پیش

💌 قشنگای من، چندتا خبر براتون دارم! ❤️🔸 امروز آخرین پارت «عیارسنج» ارسال می شه و از پارت ۱۷ رمان وی آی پی خواهد شد. 🥹 اما حرف اصلی من درباره ی خورشید شب برفیه! 🌨️🖤 این رمان قرار بود سه ماه پیش چاپ بشه، اما وقتی فهمیدم هزینه ی هر جلد بیشتر از سه میلیون تومنه، قید چاپ رو زدم تا همه بتونن با هزینه ای خیلی کمتر بهش دسترسی داشته باشن. ❤️ حالا که با تمام وجودم براتون می نویسم، ازتون یه درخواست کوچیک دارم: رمان رو حتماً لایک کنید و بهش پنج ستاره بدید!⭐⭐⭐⭐⭐ باور کنید همین حمایت کوچیک شما برای منِ نویسنده کلی ارزش داره و خستگی نوشتن رو از تنم درمیاره. 🥹❤️ و اما خبر آخر! 😈🔥خورشید شب برفی قراره حسابی غافلگیرتون کنه! اتفاقات جنجالی و نفس گیری در راهه؛ پس کنارم بمونید تا با هم به دنیای قصه پناه ببریم. 🌨️🖤📖

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 20 رای
5 ★
90%
4 ★
5%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
5%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خورشید شب برفی

  • نسیم

    1

    یعنی باورتون میشه بچه ها ما فقط ۲۰ نفریم که بخش نظراتو به ۱۰۰و خورده ای رسوندیم🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ چراا خداا واقعا چراا😩🤦🏻 ♀️

    ۱۳ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    نسیم نظرات هزار و چهارصدتاس دختر😎🤌🏻 قدرت ما نظرات و رسوند بالای هزار تا ولی لایکا واقعا کمن.

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اره ما اینیم دختر باس این مدلی باشه ولی کاش میتونستیم یه فکریم برا لایکا بکنیم😔😔

    ۱۳ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    من خیلی با سمانه حرف زدم گفت نمیشه کلا مگر اینکه با ده تا گوشی لایک کنیم🥲😄

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    دختر میخوای ورشکستمون کنی😐😐 ۱۰تا از کجا بیاریم اخه😂🤦🏻 ♀️

    ۱۳ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    بدبختی دست و بالمون بسته ست😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    1

    لایکا واقعا روی اعصابن 💀

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    هیچی نگو که منم اعصابم از دستش شلم شورواس( درست نوشتم دیگه😅😅)

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    الان پیام خودمو دیدم اشتباه تایپی بود ۱۰۰ و خورده ای منظورم بود😅😅

    ۶ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    چرا بجا هزار صد مینویسه😠😠

    ۶ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    نه نسیم ۱۰۰ نمینویسه😁 ببین نوشته ۱.۴ اون نقطه وسط یک و چهار یعنی ممیز واسه هزار

    ۴۲ دقیقه پیش
  • سارا

    1

    من با دوتا موبایلم لایک کردم. قبلا هر کاربر میتونست روزانه لایک کنه من رمان های قبلی و هر روز لایک میکردم ولی شانس این رمانه🥺 سمانه گفت الگوریتم سایت عوض شده

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    میگم نمیشه بریم به پشتیبانی سرشون غر غر کنیم که دوباره به حالت قبلش برگرده😐😂

    ۱۳ ساعت پیش
  • سارا

    1

    حمله کنیم یا زوده نسیم🤣

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    الان که دیروقته بدبختا خوابن گناه دارن😉😁 انشاالله بزار برا فردا😃😃

    ۱۳ ساعت پیش
  • سارا

    1

    پ فردا حمله رو آغاز میکنیم😁 ولی جدی واقعا اگه مخاطب بدونه رمان چقدر قشنگه اینقدر بی معرفتی نمیکنه

    ۱۲ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    میدونی یچی دیگه هم هست اکثرا رمانا اولش یه خورده گنگ و مجهوله شاید خیلیا وقتی ببینن اینطوریه بیخیال خوندن شن 🤷🏼 ♀️🤷🏼 ♀️ نمیدونم واقعا هیچی نمیدونم درضمن ببخش که موکول شد به امروز جواب *** هم گوشیم شارژ نداشت هم باید میخوابیدم که داداشمو برا مدرسش بیدار کنم🙂🙂

    ۶ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    البت یچی بگم از دستم کفری نشی من طاقت نیاوردمو همون دیشب یه پیامی به پشتیبانی دادم😅😅

    ۶ ساعت پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    1

    بچه ها واقعا دلم میخواد برم یقه همه رو بگیرم عین آدم لایک کنن😑

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اخ خبر از خودت داری سهیلا😐 البت فکر نکنم کسی منو جدی بگیره😂😂 اخه اگه رودررو منو ببینین فکر میکنین عقب موندم 🤦🏻 ♀️ چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ رفتاری🤣😂( میخندم ولی جدی میگم به قول معروف خنده تلخ من از صد گریه غم انگیزتر است من از ان میخندم🙂)

    ۱۲ ساعت پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    1

    نگو دختر عقب مونده چیه تو گلی😍

    ۱۲ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    لطف داری عزیزدلم 🙃🙃 ولی مردمن دیگه گاهی خودشونو قاضیتصور میکنن و تو جایگاه قضاوت میشینن خب البت حقم دارن بخاطر تصادفی که کردم این مدلیم و یه چیز جالب حرف مردم اصلا برام مهم نیست تنها چیزی که هست نمیخوام وجهه خونوادم خراب شه برا همین یکم بیشتر تو رفتارام دقت میکنم

    ۶ ساعت پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    1

    سهیلا شدیدا منم لجم در اومده

    ۱۲ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    سلام بچه ها👋🏼👋🏼 یه سوال ذهنمو درگیر کرده😐😐 چرا سمانه فقط ۳زور در هفته پارت میذاره😑😑 فکر شماهم مشغول نشده😅😅😉😉

    ۱۵ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اگه حمایت ها بره بالا روزای پارتگذاری و اضافه میکنم 🫠🫶🏻

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    عهه که اینطور خب پس دوستان عزیز، اقایون داداشای گلم😂😂، لِیدیز اند جنتلمنای گل گلاب😎😎 تورو جون هرکی دوست دارین اون قلب بی صاحابو قرمزش کنین دیگه😩😩 درضمن اون افرادی که ۱ستاره به رمان دادن کیان؟!😐🤨

    ۱۴ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    امان از خصومت که با آدم داشته باشن🥲 میان حرصشون و سر رمان خالی میکنن🙃

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    1

    دقیقا نسیم داشتم به همین فکر میکردم که امروز بیام درخواست کنم از سمانه جون که روزای پارتگذاری و حداقل یه روزم که شده اضافه کنه ولی خب حق داره حمایتا خیلی کمن💔

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    میدونم حق داره خداییشم خیلی حق داره حرف از خصومت میزنه من اصلا منظورشو نمیگیرم😐😅

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    1

    بابا نسیم منظورش اینه یه نفر باهاش لج بوده اومده از لجش به رمان رای منفی داده😁

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اهاا مدیونی فکر کنی نفهمیدماا الان کرکره ها کم کم داره میاد پایین دست خودم نیست😂😂🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۱۳ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    منم بچه ها موافقم با اضافه شدن روز پارتگذاری ولی خب سمانه حق داره لایکا خیلی پایینن

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اخ نگو ندا که دلم میخواد فحش بدم به اینایی که میان و میخوننو میرن نه تو نظرا همکاری میکنن نه لایکا( حالا بگو تو اصلا مگه فحشم بلدی😂😂 ته ته فحش من عوضی و بی تربیتو برو گمشوئه😉😉 انقدر بچه مثبتیم😂😂)

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    😑😑 منکه نفهمیدم😅😅 چه خصومتی؟!

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    2

    نسیم من منظور سمانه جون و گرفتم خیلیا حسودن میان از حرص و حسادت یه ستاره میدن😏

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اهاع یعنی از نویسنده هان؟! سماانه برو دور گوشیت یه اسپند دود کن یا یه تخم مرغ بشکن چشم بد دور شه😐😐

    ۱۴ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا نسیم جان لازمه یه اسپند دود کنم🥲

    ۱۳ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خصومت شخصی🙃

    ۱۴ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    🤨🤨😐😐 گیجتر شدم کهه😩😩

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اره میدونم کمه سارا حقم داره سمانه ولی من خداییش موندم ۹هزارو خورده ای نفر ( نمیدونم فکرم درسته یا نه ای ۹هزار نفر کسایین که رمانو خریدن دیگه) چرا فقط ۵۴ نفر لایک من خودم گوشی مامانبزرگمو گرفتم با اینکه دنبال نمیکنن ولی اومدمو رمانو لایکش کردم😂😂

    ۱۴ ساعت پیش
  • ندا (تلفن چی)

    1

    نه این ۹ هزار نفر البته ۱۰ هزارتا شد رمان😍 این بازدیده ولی خب هر کدوم اگه انگشت مبارک و بزنن رو اون قلب خیلی خوب میشه😑 خب بزن انگشتت و دیگه 😒

    ۱۳ ساعت پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    1

    بچه ها واقعا من جای سمانه خیلی دلم میگیره. معمولا تو فضای مجازی رمانا خیلی لایک میگیرن اما اینجا خیلی کم شده. سمانه گفت به خاطر همون تغییر الگوریتمه

    ۱۳ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    اره سهیلا منم همیشه فکر میکردم تو فضای مجازی( حالا هر مدلش) استقبالا بیشتره ولی اینکه اینجا چرا اینجوریه🤷🏼 ♀️🤷🏼 ♀️

    ۱۳ ساعت پیش
  • Narges

    در پارت 11

    خانم حسینی من زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم اما دلم نیومد این و ننویسم. این رمان چهارمین رمانیه که از شما میخونم و میخوام تشکر کنم ازتون بابت این نظم تو پارتگذاری چون هیچی واسه خواننده آنلاین خون مهم تر از نظم نیست. من عاشق قلم شمام و الانم با خورشید واقعا دارم زندگی میکنم😍

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدل🫠🫶🏻

    دیروز
  • سهیلا (ناظم گروه)

    در پارت 171

    بقیه بچه ها کجایید؟ ابرا، راحیل، لیلا، مینو، شقایق، ستاره، هانیه، نسیم دیگه کی و صدا نکردم😁 من ناظم گروهم باید حاضر غایب کنم

    ۲ روز پیش
  • ندا (تلفن چی)

    در پارت 171

    ما که حاضریم خانم ناظم😁✋🏻

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    با تاخیر اومدم 🥲

    ۲ روز پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    در پارت 171

    خوش اومدی بر تو کلاس اشکالی نداره😆

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    یعنی تنبیه ام نمیکنی 🥲🤣

    ۲ روز پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    در پارت 171

    نه بابا من ناظم مهربونی ام بیا یه ماچ بده🤣

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    😘😘 سهیلا بیا از را دور ماچت کردم 🤣

    ۲ روز پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    در پارت 172

    جوون چسبید ماچت 😌🤣

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 171

    خانم اجازه🙋🏻 ♀️🙋🏻 ♀️ من خواب موندم تازه اومدیم قبوله؟!😃😃

    ۲ روز پیش
  • سهیلا (ناظم گروه)

    در پارت 171

    آره قبوله بدو برو تو کلاس😁

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 171

    یه سوال🙋🏻 ♀️🙋🏻 ♀️ چرا فرخنده با زری عین خدمتکارا رفتار میکنه😠😠 و اینکه منم یکیو میخوام که چشم سوم داشته باشه ایندمو ببینه😅😅 خداییش زندگی من خیلی گنگ و مجهوله🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ ضمنا دلم برا گذشته زری کباب شد و هرچی رفت جلوتر جزغاله ترم شد بعضی وقتا ادما هرچی که خودشون صلاح میدوننو به بقیه

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 171

    میقبولونن و گاهی مجبور میکنن طرفو

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فرخنده کلا از همه طلبکاره یعنی شخصیتش کلا این شکلیه متاسفانه

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 171

    اهاع😐 ولی خیلی رومخه😑😑

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    فرخنده عوضی میگه ببرش بمیر به توهم میگن خواهر چندش

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    خیلی عوضی واقعا فرخنده انگار نه انگار خواهرشه

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    بخدا اصلا مگه این میتونه خواهرش باشه

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    به خدا خورشید اصلا بچه اینا نیست

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    منم به همین فکر می کردم انقد ازش متنفرن حاضرن سر به تنش نباشه اون مهرعلی آخ مگه تقصیر خورشید زنت اینجوری شد اون ی اتفاق بود شاید واسه خوده خورشید هم میوفتاد

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    اگه زری نبود این بچه می میرد زیر دست اینا

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    آره واقعا واقعا انگار مادر خورشیده

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    لیلا نکنه زری واقعا بچه خورشیده🤔 مغزم گوزپیچ شده 🤣

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    🤣🤣فک کنم بخاطره اینه که خودشو تو خورشید میبینه

    ۲ روز پیش
  • ندا (تلفن چی)

    در پارت 171

    داریم دیگه ماستا رو می ریزیم تو قیمه ها 🤣

    ۲ روز پیش
  • مینو

    در پارت 171

    سوال این جاست زری چجوری می تونه بچه خورشید باشه 🤔

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    وای مینو اینقدر تند تند نوشتم کلا اشتباه نوشتم الان فهمیدم سوتی دادم 🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نسترن جان من خودمم هنگ کردم از اشتباهت😆

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    همش تقصیر توعه سمانه جون بس که آدم فکر میکنه🤣

    ۲ روز پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    در پارت 171

    نسترن اشتباه نوشتی🤣

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    هانیه خودم تازه فهمیدم اشتباه نوشتم🤣

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    وایی زری ببین چیکار کردن باهاش حق داره خورشید هم داره زندگیش همنجوری میشه بابای زری به حقش رسید امیدوارم مهرعلی هم بمیره اونم یه بدترین شکل ممکن

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    برگام ریخت از سرنوشت بابای زری

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    منم حین خوندن پارت بغض کردم خیلی سختی کشیده

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 171

    دلم واسه بهمن کباب شد فکر کن پسر بیچاره عاشق بوده کشتنش🥺

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    آخ بمیرم آره چرا اینا عاشق هارو جدا میکنن 😔نکنین این کارو

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودمم جیگرم خون شد واسه زری و بهمن🥲💔

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    وایی سمانه جونم کاش اون بابای زری من میکشتم کلا میخوام مهرعلی داریوش یا اون عمادو بکشم🤣اجازه هست سمان جونم

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عماد و نه چون بعدا میفهمی چرا میگم نه😁 ولی داریوش و مهرعلی مال خودت هر کاری دوست داری بکن🤝🏻🤭

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    سمانه جون یعنی عماد نقش منفی نیست😐 چرا اینقدر مغز ما رو درگیر میکنی😭🤣

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سارا من چیزی‌نمیگم دیگه کم کم می‌فهمید خودتون😁

    ۲ روز پیش
  • مینو

    در پارت 171

    تخمه داری قربونت برم یا تهیه کنیم برات تا ما بفهمیم دوقل دیگه زایدم که 🤦😁

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    وایی ممنون سمانه جون ولی عمادم میخوام 🤣 چون اون استوریتو دیدم فک کنم عماد بود فک کنم عاشق خورشید میشه

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باشه عمادم مال تو ولی پارتای جلوتر میفهمی چرا گفتم نه😁

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    عاشقتم ❤️❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • مینو

    در پارت 171

    سمانه جون زری و بهمن واقعی هستن ینی قصشون واقعا اینطوری بوده

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره مینو جان قصه ی این عشق هم‌از واقعیت نوشته شده

    ۲ روز پیش
  • مینو

    در پارت 171

    دخترا حسم میگه خورشید دختر این خانواده نیست هرکس موافقه بزنه زنگو

    ۲ روز پیش
  • هانیه (شرور گروه)

    در پارت 171

    بدجور موافقم واقعا چون هیچکس نمیخوادش

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    میگم بچه ها راحیل نیست من نگرانش شدم🥲کجاست

    ۲ روز پیش
  • ندا (تلفن چی)

    در پارت 171

    آره ها راحیل نیست چرا🤔 راحیل کووجاایی

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    وایی خورشید بیچاره ببین به چه روز افتاده ایمان چیکار کردی تو بخدا اگه خودت رفته باشی و کسی زورت نکرده حتی اسمتم نمیارم

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    ایول لیلا دمت گرم ایمان بره دعا کنه مجبورش کرده باشن😡 وگرنه متنفر میشم ازش

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    🤣🤣وای سارا میگم میخوای ایمان بکشی

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    میخوام خفه اش کنم پسره ی دراز و😆

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    سارا تو دست به پسر من بزن قیمه قیمه ات میکنم🤣

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    من اصلا عاشق اینم که تو قیمه قیمه ام کنی😔🤣

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    🤣🤣سارا حالا وایسا شاید جدی تقصیری نداشته

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    لیلا فقط به خاطر تو صبر میکنم ولی بهش بگو با من حرف نزنه ایمان🤣

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    چشم عزیزم 🤣 فقط آروم باش

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    میگم به نظرم اصلا ایمانو مجبورش کردن وقتی اومد پیش خورشید اون حرفارو زد کلا صورتش زحمی بود فک کنم دروغ گفته که تصادف کرده

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    آره به خدا دروغ گفته🥺 یا اون اکبر آشغال کتکش زده یا داریوش

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    فقط این داریوش یا مهرعلی بیوفتن دستم میدونم باهاشون چیکار کنم یا اکبر آخه مگه نرفت چرا بره بزنه ایمانو

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    آخه چون با خورشید لج بود و عقده کرده بود حس میکنم بره سراغ ایمان

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    اینم ممکنه حالا ایمان اگه اومده بود توهم میزدیش

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    اما نمیدونم چرا دلم میگه مجبورش کردن تهدیدش کردن نمیدونم حالا

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    من شک ندارم مجبورش کردن🥺

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 171

    آره مجبورش کردن مهرعلی کثافت یا اون داریوش بمیرن همشون

    ۲ روز پیش
  • ابرا

    در پارت 171

    سلام من فکر میکنم که ایمان بخاطر خود خورشید اون رو از خودش دور کرد می خواد کمتر اذیت شه یه روزی مشخص میشه

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    منم دقیقا همین و میگم اما اختلاف زیاده بین بچه ها😁

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    نه من مخالفم آقا احتمالا میخواد زن بگیره زودتر

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    سارا آخر کلاس منتظر باش بیرون در من تو رو بگیرم بزنم🤣

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    بدو منتظرتما🤣

    ۲ روز پیش
  • مینو

    در پارت 171

    فکر نکنم زن بگیره می ره که زن نگیره دیگه

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 171

    من لج افتادم با ایمان 🤣

    ۲ روز پیش
  • شیما (فن ایمان)

    در پارت 171

    مینو این سارا رو ول کن کتک میخواد 🤣

    ۲ روز پیش
  • فن خورشید🌝

    در پارت 171

    منم با اینکه طرف خورشیدم اما حس میکنم شاید واقعا ایمان مجبوره

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️