رمان خانزاده و خون بس
- به قلم شیما فراهانی
- ⏱️۱ ساعت و ۲۶ دقیقه
- 68.9K 👁
- 324 ❤️
- 111 💬
خانزاده و خون بس روایت سیر زندگی مبتنی بر عشق پسری به نام یاسر و دختری به نام هیوا است که ابتدا ناخواسته و بنا بر یک رسم قدیمی سر راه هم قرار می گیرند و بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات متعدد آن چنان عاشق و دلباخته ی یکدیگر می شوند که عشقشان سالیان سال زبان زد عام خواهد بود... در نهایت فقط یک داستان است که ارزش روایت پیدا می کند، رمان خانزاده و خون بس راه طولانی را طی می کند تا نهایت از عشق سخن بگوید...
ـ به تو کاری نداره؛ ولی منو قطعاً مواخذه می کنه.
با چشمانی ریز شده به یاسین نگاهی انداختم و گفتم:
ـ چرا اون وقت؟!
یاسین:
ـ چون میگه تو برادر بزرگترش بودی باید میزدی توی دهنش که این جور جاها نره نه که خودتم باهاش بری.
چنان دوتایی زدیم زیر خنده که افرادی که میزهای کناری ما نشسته بودند نگاهشان سمت ما کشیده شد و همچنان که در حال شوخی و خنده بودیم پسر جوانی به سمت ما آمد و گفت:
ـ آقا چی میل دارید براتون بیارم؟
یاسین زودتر از من به خودش آمد و گفت:
ـ یه میز بچین در حَد پسرهای خان، نوشیدنی هم بیار.
آن پسر با گفتن (چشم آقا) رفت و ما هم به خواننده ای که در حال خواندن بود چشم دوختیم...
آن شب بعد از این که کلی نوشیدنی خوردیم و خندیدیم آخر شب به خانه باغی که در شهر داشتیم رفتیم و بعد از این که توی جایمان خوابیدیم یاسین به طرفم چرخید و بعد از یه مکث طولانی گفت:
ـ یاسر خوابیدی؟!
من که تازه داشت هوشم می برد چشم هایم را باز کردم و گفتم:
ـ نه بگو چی می خوای بگی؟
یاسین:
ـ دلم می خواد وقتی برگشتیم دِه به نیلوفر بگم عاشقش شدم به نظر تو چه جوری بهش بگم ناراحت نشه؟
یاسر:
ـ والا داداش، من که می دونی توی این جور چیزا کم تجربه ام؛ ولی من میگم مرد و مردونه برو بگو خانم من به شما علاقه پیدا کردم و می خوام زنم بشی.
یاسین:
ـ آخه دخترهای دِه که مثل شهر نیستن ناراحت میشن میگن آقا بی خود کردی برو گمشو.
قیافه ای متعجب به خودم گرفتم و گفتم:
ـ عقلت کم شده یا تاثیر مستیِ؟! اون از خداش باشه بیاد بشه زن تو زن پسر خان، اون دختره بری بهش بگی از خوشحالی بال درمیاره پرواز می کنه.
یاسین:
ـ تو مطمئنی؟!
یاسر:
ـ آره بابا پس چی اون حله فقط آقا و مامان شاید سنگ اندازی کنن.
یاسین نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ پس مشکل شد دوتا دختره و آقام.
پتو را روی خودم مرتب کردم و بعد از کشیدن خمیازه ای رو به یاسین گفتم:
ـ فعلاً بگیر بخواب داداش تا بعد یه فکری بکنیم.
یاسین:
ـ باشه شبت بخیر داداشی.
یاسر:
ـ شب توام بخیر.
(حال)
به خودم آمدم و دیدم آسمان هم مانند دل من ابری و بارانی است. چشمان خیس از اشکم را به سفیدی دیوار دوخته بودم. هیچ چیز مرا آرام نمی کرد هیچ چیز، فقط این روزها همدم من شده بود سیگار و یه زیر سیگاری پُر از ته سیگارهایی که از صبح تا شب جلوی چشمم خودنمایی می کرد. ذهنم را کمی از فکر و خیال رها کردم و داشتم روی تخت دراز می کشیدم که صدای در مرا به خودم آورد...
یاسر:
ـ بیا تو.
یاسمن لای در را باز کرد و سرش را داخل آورد و گفت:
ـ اجازه هست داداشی؟
روی تخت نشستم و گفتم:
ـ بیا یاسی معلومه که اجازه هست.
سریع با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و یاسمن بعد از این که کنارم روی تخت نشست گفت:
ـ یاسر ما همه چشم و امیدمون به توئه، با خودت این جوری نکن داداش.
آه از ته دلی کشیدم و گفتم:
ـ نمی تونم با نبود یاسین کنار بیام.
یاسمن:
ـ الان همه همین وضعیت رو داریم؛ ولی چاره ای نیست تو باید قوی باشی، مامان بابا رو که داری وضعیتشون رو می بینی، پس حداقل تو قوی باش.
یاسر:
ـ از صبح ازشون خبر ندارم حالشون چطوره؟
یاسمن:
ـ همون جوری، مامان که روحیش خیلی خرابه و آقاجون هم که دیگه خودت می دونی قلبش ناراحته.
نگاه کوتاهی به یاسمن انداختم و گفتم:
ـ تو حواست به مامان باشه من حواسم به آقا، آره حق با توئه باید قوی باشم.
یاسمن دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
ـ اجازه هست جای یاسین بغلت کنم؟!
تلخ خندی به روی یاسمن زدم و خواهرم را با تمام وجود به آغوش کشیدم و روی موهایش بوسه ای کاشتم...
4.اولین دیدار یاسر و هیوا
دریا
2چرت بود خیلی
۴ هفته پیشFereshteh
0رمان خوبی بود شخصیت های داستان تقریبا همه خوب بودن پیشنهاد میکنم این رو بخونید تجربه خوبیه برای زندگی
۴ هفته پیشHamide
4موضوعش خیلی جالب و زیبا بود اما خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد و خیلی خلاصه ش کرده بود کاش باجزئیات بهتر بهمون انتقال میدادی و همچنین هیجانی تر ولی بازم مرسی
۴ هفته پیشگل من
2موضوعش جالب بود ولی میتونست خیلی خیلی بهتر نوشته بشه
۴ هفته پیشزینب
2خوب و کوتاه بود
۴ هفته پیشزهرا
4خیلی سطحی و کلیشه ای بود اتفاقات خیلی سریع اتفاق میوفتاد هیوا ام فقط کتک میخورد
۴ هفته پیشفرشته
1خیلی سطحی و آبکی بود اصلا هیچ هیجانی نداشت ، به امید داستان های قویتر
۴ هفته پیشسووو
2خیلی رمان بدی بود واصلا دوست نداشتم
۴ هفته پیشسمیه
0عالی بود مرسی مخصوصا هیوا
۱ ماه پیشسوین
1خیلی رمان قشنگ و زیبایی بود توصیه میکنم حتما بخونیدش ^بخش مورد علاقه من از رمان صحنه فریاد زدن دوست دارم و اعتراف یاسر به هیوا هست ^من شخصیت جلال رو خیلی دوست داشتم چون خیلی نسبت به هیوا مهربون و دلسوز بود ^اگر میخواهید رمان عاشقانه ساده و بدون هیچ صحنه ای بخونید این رمان برای شماست
۱ ماه پیشF.k
0رمان خوبی بود اما میشد طولانی تر بشه
۱ ماه پیشآوا
3بینهایت قلم ضعیفی داره و ارزش وقت گزاشتن نداره
۱ ماه پیشمح
1عالی بود کاش این رسم از بین بره
۲ ماه پیش...
7خیلی خلاصه بود یاسر هرچی میشد کتک میزد دختره به عنوان خون بس پرو بود و کلا برای من خوب نبود
۳ ماه پیش
مهوا
0این چی بود خدایا😂😂😂😂