رمان معشوقه مهتاب
- به قلم محدثه ابوالقاسمی
- ⏱️۲۳ ساعت و ۵۵ دقیقه
- 133K 👁
- 1.1K ❤️
- 668 💬
معشوقه ماه(معشوقه مهتاب) داستان دختریه از یکی از ده های شهر شمال که علاوه بر شخصیت قشنگش چهره بسیار زیبایی داره...که باعث میشه ارباب ده بعد اینهمه زن صیغه ای داشتن عاشق شانِلی بشه و اونو واسه خودش بخواد. .شانِلی (دختر داستان) به خاطر خوشحالی پدر و مادرش قبول میکنه ولی روز عروسی شانِلی دزدیده میشه و اینجا آتش انتقام ارباب با دزد معشوق اش شروع میشه و اما کسی که شانلی رو دزدیده....پسری که بعد از ۱۲ سال برگشته ایران. ..عوض شده ...رحم نداره ...آتش انتقامش دامن شانلی و میگیره...
به سمت اتاقم راه افتادم امشب دلم یکم شیطنت میخواست ... سراغ کیف آرایشم رفتم ...اونم چه کیف آرایشی خلاصه میشد تو یه دو رنگ رژ لب و رژ گونه و خط چشم و مداد چشم ...باید از مامانجون ممنون باشم که دیگه اینو گیر نمیده ..خودشم دوست داره خوب بگردم ؛البته اونم محدود بود تو خونه وگرنه تو ده که عمرا ..خلاصه بگم اینم واسم غنیمته!! به خودم تو آینه نگاه کردم ..باید از خدا ممنون میشدم ..واسم چیزی کم نزاشته بود ...لبخندی رو لب هام نشست و شروع کردم یکم به خودم رسیدن... واسه دل خودم آرایش میکردم ..شاید تنها جایی که استرس نداشتم و آزادی داشتم همین بالای تپه بود ..یه خط چشم و مداد چشم کشیدم چشمام نماش دو برابر شده بود انگار دوتا گوی سبز افتاده بودن تو دو تا قاب مشکی ..یه رژ گونه و رژ لبم زدم ... لباسمم خلاصه شد به یه دامن بلند قرمز و لباس مشکی که یه جلیقه پولک دوزی شده قرمز روش میخورد .. روسری سه گوشمم مشکی رنگ بود بود که دور تا دورش پولک قرمز داشت.... فلوتم و از زیر تخت برداشتم و به سمت در اتاق راه افتادم که صدای مادر جون بلند شد...از تو اتاقش متوجه رفتن من شده بود..
-شانِلی کجا میری مادر؟
-مامانجون میرم بالای تپه ..
- هی میگیم خطر داره گوش نمیدی باشه برو ولی زود برگرد ...مثله دیشب نکنیا فکر نکن نفهمیدم کی اومدی..
ابروهام رفت بالا - شد من یه کار یواشکی انجام بدم؟؟اینم فهمیدی؟
مامان جون لبخندی زد -فکر میکنی انقدر بی خیالم که تا نیومدن دخترم راحت بگیرم بخوابم؟؟
- خودت و چرا اذیت میکنی ..بخدا طوریم نمیشه ..بخواب من زود برمیگردم ..
-برو در پناه خدا..
کفش هامو پوشیدمو راه افتادم ...
هوا پاییزی بود و نم نمکی بادی میوزید. ..
آروم آروم به سمت تپه راه افتادم ..دلم میخواست بیشتر تو این هوا بمونم ...
به بالای تپه که رسیدم یدفعه محو اون قصر غرق در نور شدم ..
قصر ارباب بیشتر از همیشه تو انبوهی از نور ها داشت واسم خودنمایی میکرد ...معلوم بود داخلش خدمتکارا هنوز مشغول کارند..
نشستم رو تپه و خیره شدم به ده ...همه جا تاریک بر عکس قصر ارباب...
چشم ازش گرفتم و فلوت و گذاشتم رو لبم و چشمام و بستم ناخودآگاه چیزی که به ذهنم اومد و رو فلوت اجرا کردم ...یه آهنگ غمگین ...یه چیزی که انگار دلم و آروم میکرد...موسیقی که از فکرم اومد و رو قلبم نشست ..و روحم و با خودش سخت در گیر کرد...پدرم خودش فلوت میزد ولی همیشه میگه من تو این کار استعداد خاصی دارم ..نمیدونم چرا ...شاید چون چیزی که اون لحظه به ذهنم میاد و رو نت ها میارم..
آهنگ که تموم شد چشمام و باز کردم و به ماه خیره شدم هوا بدجوری خراب بود نم نم بارون گرفته بود ...ولی خیلی کم ... زیر لب زمزمه کردم :
- شعر می ریزد اگر چشمم ببیند ماه را
می کند دیوانه جمع ظاهراً آگاه را
آسمان را زیر و رو کردم برای دیدنش
جز درون برکه ها پیدا نکردم ماه را
عشق ، من ، تو ، لحظه های ناب بی چون و چرا
سر براه عشق با هم می رویم این راه را
خواندنی تر از رمان عمر خود می دانمش
لحظه های ساده ی این قصه ی کوتاه را
آه سنگین است روی سینه ی غم دیده ام
تا دلم آرام گیرد شعله ور کن آه را
تا شعرم تموم شد صدایی از پشت منو غافلگیر کرد..
-تو ماهی؟؟
هینی گفتم بر گشتم به پشت ...قلبم تند تند میزد ...
خیره شدم به دوتا چشم قهوه ای که با حیرت داشت نگام میکرد...چشم هاش برق خواستی داشت...چیزی نگفتم که از اسبش پیاده شد و اومد سمتم...
- چرا چیزی نمیگی ؟ میگم تو ماهی؟؟
نگاش کردم ... تا حالا اینو تو این ده ندیده بودم ...البته کیو دیده بودم که این دومیش باشه ...یه مرد جذاب بود که بهش میخورد جا افتاده باشه ...
با تته پته گفتم - ماه؟؟
-خب خداروشکر که زبون داری داشتم کم کم میترسیدم که این فرشته که نمیدونم این وقت شب اینجا چیکار میکنه زبون نداره...
سعی کردم به خودم مسلط بشم ..
- زبون که دارم فقط به نظرم کار شما زیاد جالب نبود که یدفعه مزاحم خلوت مردم بشین ..
ابروهاش پرید بالا ...
-منو نمیشناسی؟؟
نه آرومی گفتم ..خود به خود از دستش عصبانی بودم...جایی که ۱۰ سال تنها ، شب هامو باهاش پر کردم حالا یکی اومده مزاحمم شده بود...
دورم چرخید ...
-منم تا حالا تو رو ندیده ام ..واسم خیلی عجیبه که همچین کسی تو این ده باشه و من ازش بیخبر باشم ...
-همچین میگه من ازش بیخبرم انگار پاسبان این دهه !
قه قهه ای زد من از سوتی که داده بودم لبم به دندون گرفتم ...حواسم نبود بلند گفته بودم !!
آقا جون آگه میفهمید نصفه شب دارم واسه یه مرد بلبل زبونی میکنم حتما سکته میکرد..
جلوم ایستاد... و خیره شد تو صورتم ...
-حالا جواب سوال اولم و بده ...
تو ماهی؟ یا از ماه اومدی؟
نگاش کردم - هیچ کدوم!!
- ولی صورتت که اینو نمیگه...انگار از تبار ماه اومدی. ..خودتم داشتی یه چیزی درباره ماه میخوندی...
نگاهش داشت رو موهای فرم میچرخید .. سریع موهایی که از روسریم بیرون زده بود و کردم تو ...
- نه انگار نمیخوای حرف بزنی!! بگو ببینم نسبت از کیه؟؟
اینو که گفت به خودم لرزیدم ...نره یه وقت پیش آقا جون ....
تند گفتم - من معشوقه مهتابم همین ...
تا اینو گفتم صدای رعد و برق بلند شد ..پشت سرش صدای شیهه اسبش. .به سمت اسبش رفت که رم کرده بود ...
منم دیدم حواسش نیس ..سریع دویدم سمت پایین تپه ...هرچی گفت صبر کن صبر کن هم گوش ندادم...
نفس زنون خودم و رسوندم اتاقم و طبق معمول وقتی که میترسم رفتم زیر پتو..
قلبم خودش و محکم تو سینه ام میکوبید ..
خداکنه دیگه نبینمش...
hana
0خیلی قشنگ بود ممنونم از نویسنده عزیز🩷
۶ روز پیشمعصومه
0بهترین رمانی بود که تا الان خوندم مخصوصا اونجاش که با اتان اشنا شد و اینو بهم یاد داد که قوی بودن از همه چی مهم تره خیلی خوب بود
۱ هفته پیشfatemeh sekhavat1389
0واقعا. رمان. خیلی. خیلی. زیبایی. بود😍
۳ هفته پیشمریم
0خیلی رمان قشنگی بود عاشقش شدممم😍
۳ هفته پیشآرینا
0معمولی بود کاملا،یه مقداری هم تینجری طور بود،اغراق هم درمورد شانلی خیلیییی زیاد بود ولی خب در هر صورت مرسی از نویسنده❤️
۴ هفته پیشفاطمه
0خیلی رمان قشنگی بود😍😍😍
۴ هفته پیشنازیلا
0ممنون از نویسنده عزیز من که خیلی لذت بردن
۴ هفته پیش....
1قشنگ بود ولی یسری ایرادا داشت
۴ هفته پیشتیناصالحی
4درکل رمان خیلی قشنگی بود ولی دیگه خیلی خیلی شانلی و تعریف میکردن حالا یه بار دوبار نه که همه تاچشمشون بهش می افتاد میگفتن عجب چیزیه و اینکه همه میخواستن بدزدنش حالاتو روستا شایداین کارو بکنن وتهران که اومد دیگه هیچکس ندیدید بدید نیست که تایه دختر ببینن کمین بگیرن برا فرار دادنش این دو مورد خوشم نیام
۱ ماه پیشفاطمه
2خوب بود ولی کاش از اولین شخص ویا دومین شخص صحبت میکرد وراوی الکی بوددرضمن اوایل خسته کننده بودکمی ویه چیز دیگه اینکه یه دختر از ٨سالگی میره بالای تپه عجیب نیس توی روستا چطور یه دختر دیپلم میگیره ارباب نمیبینه اونو؟درکل بد نبود اما اینقدباز ننویسن لطفا چون هرسنی ممکنه بخونن
۲ ماه پیشمعصومه
0خیلی زیبا بود ۳
۲ ماه پیشMobina
1عالی بود...
۲ ماه پیشمریم گلی
1زیبا بود و ارزش خوندن داشت خسته نباشید
۳ ماه پیشعباسی
1خیلی خوب بود ممنون ،موفق باشید نویسنده عزیز🌺
۴ ماه پیش
Mari
0رمان قشنگی بود از خوندنش لذت بردم ممنون از نویسنده ی عزیز🙏