پارت سیزده :

***
طبق عادت، آرام وارد شد و سلام کرد. مبینا که مشغول میناکاری روی کوزه‌ای بی‌رنگ بود، بدون این‌که سرش را بالا بیاورد زیرلبی جوابش را داد.
با قدم‌های بلند خودش را به چوب‌رختی افقی کوفته شده به دیوار رساند و پیشبند چرمی‌اش را برداشت. از پیشبند خوشش نمی‌آمد چرا که به نظرش با پوشیدن آن، بیشتر از این‌که یک سفالگر با روحی لطیف و رها باشد به قصاب‌ها می‌مانست.
پوزخندی به افکارش ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت هستی در رمان کبره هستی
تصویر شخصیت هیوا در رمان کبره هیوا
تصویر شخصیت دلنواز در رمان کبره دلنواز
تصویر شخصیت رایان در رمان کبره رایان
تصویر شخصیت آکهیرو در رمان کبره آکهیرو
تصویر شخصیت دیانا در رمان کبره دیانا
تصویر شخصیت سهیل در رمان کبره سهیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    وااا این مینا چقدر پر رو لابد سهیل کارش از اونا بهتر بوده که اخراج نشده

    ۴ ماه پیش
  • دلارام

    0

    پارت خوبی بود ممنون خسته نباشی عزیزم نمیدونم چرا سهیل و بیشتر از دیانا دوست داره

    ۴ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم سلامت باشی🤍 منظورت اینه که خودت سهیل رو بیشتر دوست داری؟ خب این‌که بد نیست😁🤝🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️