پارت هفده :

حدود یک ساعت بعد، هیوا جلوی کافه نگه‌داشت. از خانه تا آن‌جا حتی یک کلمه هم حرف نزده بودند.
در ماشین را گشود، اما تا خواست پایین برود دست هیوا مچش را اسیر کرد.
دیانا برگشت و تقریبا با ترس به او خیره شد. اکنون و این‌جا می‌خواست باز هم مخالفت کند؟
هیوا با دلسوزی گفت: هر وقت خسته شدی یا خواستی برگردی بهم زنگ بزن.
نفس حبس شده‌اش را نامحسوس بیرون فرستاد و سرش را بالا گرفت. لبخند م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت هستی در رمان کبره هستی
تصویر شخصیت هیوا در رمان کبره هیوا
تصویر شخصیت دلنواز در رمان کبره دلنواز
تصویر شخصیت رایان در رمان کبره رایان
تصویر شخصیت آکهیرو در رمان کبره آکهیرو
تصویر شخصیت دیانا در رمان کبره دیانا
تصویر شخصیت سهیل در رمان کبره سهیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    آفرین دیانا تا اینجا عالی بود تو میتونی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️