پارت هفده :

حدود یک ساعت بعد، هیوا جلوی کافه نگه‌داشت. از خانه تا آن‌جا حتی یک کلمه هم حرف نزده بودند.
در ماشین را گشود، اما تا خواست پایین برود دست هیوا مچش را اسیر کرد.
دیانا برگشت و تقریبا با ترس به او خیره شد. اکنون و این‌جا می‌خواست باز هم مخالفت کند؟
هیوا با دلسوزی گفت: هر وقت خسته شدی یا خواستی برگردی بهم زنگ بزن.
نفس حبس شده‌اش را نامحسوس بیرون فرستاد و سرش را بالا گرفت. لبخند م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    آفرین دیانا تا اینجا عالی بود تو میتونی

    ۱ ماه پیش
کپی شد!