پارت سوم :

سهیل سرش را بالا گرفت و به خاطر اختلاف قدی حدودا ده سانتی‌شان، زیرچشمی به برادرش نگاهی انداخت و گفت: و اون‌وقت چرا باید قبول کنم؟
آکهیرو بی‌حوصله بازویش را گرفت و در حالیکه او را دنبال خودش می‌کشید دهان گشود: چون چاره‌ی دیگه‌ای نداری جناب آقا. از دربه‌دری خسته نشدی؟ اگه یک سال پیش جواب تماس‌هام رو می‌دادی لازم نبود این همه مدت آوارگی بکشی.
آهسته گفت: آواره نبودم.
بازویش را از دست آکهیرو بیرون کشید و ایستاد. کلافه و خسته ادامه داد: بهتره راه خودت رو بری. اینجوری بدنامی من هم بهت سرایت نمی‌کنه. چه بخوای چه نخوای من یه انگلم که فقط...
حرفش با سیلی‌ای که به گوشش خورد نصفه نیمه ماند. با حیرت به برادرش نگاه کرد که هاله‌ای اشک در چشمان بادامی‌اش جمع شده بود.
آکهیرو فریاد زد: چرا اینقدر فهمیدنش برات سخته عوضی؟ تو تنها کسی هستی که توی این دنیا دارم. اول مامانم، بعد هم بابا... نمی‌خوام تو رو هم از دست بدم می‌فهمی؟ خسته شدم اینقدر دنبالت گشتم و ازم فرار کردی، خسته شدم از بس ریجکتم کردی. بابا منم آدمم خب... انتظار زیادیه دوست دارم داداش کوچولوم پیشم باشه؟
سهیل یک دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت. با شرمندگی گفت: معذرت می‌خوام، اما دست خودم نیست. نمی‌تونم به این فکر نکنم که همه رو ناامید کردم. نمی‌تونم به این فکر نکنم که اگه دخالت نمی‌کردم چقدر همه چیز فرق می‌کرد و درست پیش می‌رفت.
نگاهش را به چشمان آکهیرو پیوند زد و ادامه داد: به خودت نگاه کن... یکی از نخبه‌های داروسازی هستی. بابا جراح مغز و اعصاب بود، سیمین دکتر زنانه، سامیار دانشجوی تخصص قلب و عروق بود، ولی من چی؟ من، سهیل نداف، هیچی نیستم! یه سیاه چاله‌ نحس و تاریک بین ستاره‌های درخشان خانواده‌مم. بودن من کنار شما فقط باعث ننگ و بدنامیه. سیمین حق داشت که گفت دیگه نمی‌خواد ببینتم. مطمئن باش اگه اون اس‌ام‌اس خبر مرگ سامیار رو بهم نمی‌دادی، هیچ‌وقت مجبور نبودی دوباره من رو ببینی که در قبالم احساس مسئولیت کنی.
آکهیرو محکم هر دو بازوی برادرش را گرفت و کلمات را به آرامی، اما با تحکم از دهانش بیرون فرستاد: اون اتفاق تقصیر تو نبود و تو نمی‌خواستی اینطوری بشه. کف دستت رو که بو نکرده بودی، از کجا می‌دونستی یکهو... بیخالش! گذشته‌ت و حتی چیزی که الان هستی و ازش فرار می‌کنی پشیزی برام ارزش نداره. تو برادر منی و من دوست دارم. می‌فهمی؟ بی‌منت. برام مهم نیست دیگران درباره‌ت چه فکری می‌کنن، من می‌خوام تا وقتی راه خودت رو پیدا می‌کنی پیشم بمونی. فکر کردی نمی‌دونم شب‌ها توی کارگاه چوب‌بری دوستت می‌خوابی؟
به تلخی لبخندی زد و نرم ادامه داد: قلبم به درد میاد وقتی تو رو توی این وضعیت می‌بینم.
دست‌های سهیل را میان انگشتان بلند و کشیده‌اش گرفت و آن‌ها را اندکی بالا آورد.
- به این‌ها نگاه کن. این‌ها دست‌های توئن سهیل؟ این دست‌های ملتهب و پوسته‌پوسته شده، دست‌های برادر منن؟ دلت برای خودت نمی‌سوزه؟ بس نیست هرچی کشیدی؟
چنگال بغض چنان در گلوی سهیل گیر کرده بود که نمی‌توانست حرفی بزند.
آکهیرو خواست بوسه‌ای بر دستان سهیل بنشاند که سریعا کنار کشید و در عوض برادر بزرگترش را با تمام توانش در آغوش گرفت. آکهیرو عجیب برایش بوی امنیت می‌داد! بوی تکیه‌گاه و بوی یک حامی.
آکهیرو دست‌هایش را محکم به دور او حلقه کرد و زمزمه‌کنان گفت: من همیشه کنارتم سهیل! همیشه...
و چه بی‌شمارند انسان‌های مجروحی که روحشان به مثال ساختمانی فرسوده، با هر زلزله‌ی زندگی رو به ویرانی می‌رود و به کسی نیاز دارند که آن‌ها را بپذیرد، برای اندک لحظه‌ای به آغوش بکشد و زمزمه کند: من همیشه کنارتم!
لبه‌ی کلاهش را پایین‌تر آورد و با تردید گفت: می‌گم هیوا... مطمئنی این شغل برام مناسبه؟ آخه همین اول کاری من رو می‌خوای بذاری تو دهن مردم. بهتر نبود با نظافت یا یه همچین چیزی شروع کنم؟
هیوا خندید و چند ضربه‌ای میان کتف‌های دیانا زد. با صدای نازکی که از سنش بعید بود و همه را شگفت‌زده می‌کرد در جواب درآمد که: هیچ نگران نباش جونم همه چیز خیلی خوب پیش می‌ره! در حقیقت حتی نیاز نیست باهاشون صحبت کنی؛ خیلی وقت‌ها همین که سرت رو تکون بدی اون‌ها سفارش‌شون رو بهت می‌گن.
مچ دیانا را گرفت و او را پشت کامپیوتری که روی پیشخان قرار داشت نشاند و ادامه داد: فقط مراقب باش که سفارش‌ها رو درست و به تعداد وارد کنی. کار با پوز رو هم که بلدی... می‌مونه تحویل سفارش‌ها و لبخند زدن و تعارفات و این چرت و پرت‌ها که خودم انجامش می‌دم.
دستش را روی شانه‌ی او گذاشت، کمی خم شد و کنار گوشش با مهربانی گفت: یادت باشه تنها هدف‌مون اینه که تو از خلوت و انزوایی که تموم این سال‌ها داخلش گیر کردی خارج بشی، پس جرأت داشته باش دختر!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    سهیل چقدر مظلومه کنجکاوم بدونم تو گذشته چیکار کرده که اینطوری طرد شده

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    وقتش که برسه متوجه می‌شیم

    ۱ ماه پیش
  • الی

    0

    اون مرد اول داستان سهیل بود درسته؟

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آزه عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    0

    تو زندگی همه یه آکهیرو واقعا لازمه خسته نباشی نویسنده جان

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت، مرسی بابت کامنت🤍

    ۱ ماه پیش
  • افسون

    1

    سلام گلم خسته نباشی رفتیم آدما تو نگاه اول معصوم و زیبا میشن بعد کم کم به خودت میای میبینی چیا رو که مخفی نکرده بودن امیدوارم سهیل همونی باشه که نشون میده و برادرش نا امید نشه🥺

    ۲ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    برادرش از همه چیز خبر داره. ممنون از نظرت گلی🤍

    ۱ ماه پیش
  • صاد سین

    2

    سهیل معصوم به نظر میاد هرچند که ما راز پشت زندگیش و گذشتش رو نمی دونیم🥲🥲

    ۲ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    اوهوم🥲

    ۲ ماه پیش
کپی شد!