کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هجده :
نگاه دختر نوجوان به سمت او کشیده شد و در یک حرکت، دستش را تا آخرین حد ممکن بالا برد که این کار باعث شد آستین تیشرت گشادش تا بازوی لاغر و سفیدش پایین بیاید. در حالیکه دستش را توی هوا تاب میداد، با صدای بلندی گفت: آهای خانمِ خوشگلی که اونجا وایسادی! آره با خود توئم.. برای قرار وبلاگی اومدی؟
دیانا آب دهانش را قورت داد و چند باری پلک زد. گونههایش از شنیدن لفظ خانم خوشگل رنگ گرفته بودند. <
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...