لیست کلیه پارتهای رمان کابوس پرواز : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان کابوس پرواز - پارت 21
«*تبِ امتحان» "از زبان پناه" امتحانم را دادم و مثل همیشه نمرهی کامل گرفتم. با رضایت از جلسهی امتحان بیرون آمدم. حسابی سردم شده بود. طبق معمول مهام در ماشین منتظرم بود. او محافظ حامی بود و در نبود حامی، مرا به کارهایم میرساند. به محض نشستن در ماشین، گرمایی آرامشبخش، پوست صورت یخزدهام را نو...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 22
از شیشهی استوانهای روی میز، برایم داخل لیوان کجوکولهای که انگار مد بود ولی من از آن خوشم نمیآمد، آب ریخت. دستش را زیر سرم برد و خیلی ملایم سرم را بلند کرد و لیوان را روی لبم گذاشت. مقداری آب که خوردم، سرمایش انگار به من شوک وارد کرد. گلویم به قدری خراشیده و دردناک بود که نتوانستم آب را قورت...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 23
«کیه؟» «منم، حلیمه، باز کن!» «چشم، آقا.» درِ خانه را با شتاب باز کردم و از همان دم در فریاد کشیدم: «همتا!! کجایی همتا؟» حلیمه، خدمتکارش، با ترس و مِنمِنکنان به سمتم آمد و گفت: «آقا، طبقه بالا هستند.» سریع به سمت راهپلهها حرکت کردم. سهتا سهتا پلهها را بالا رفتم و به اتاقش رسیدم. در بسته ب...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 24
داد که نه، میشود گفت نعره کشیدم: «گمشو برو بیرون!» مایکروویو، گلدانها، تستر نان و هر چیزی را که دستم به آن میرسید، محکم به زمین میکوبیدم. جنون آنی بهم دست داده بود. «دهنت رو ببند! میدونی چند سال گذشته؟ ده سال و دو ماه و بیست و یک روز و هشت ساعت و چهل و سه دقیقه...» نگاهی به ساعت مچیام کردم...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 25
تا زمانی که داخل اتاق رفت، چشم من هم دنبالش رفت. با صدای بسته شدن در، سرم به سمت حامی چرخید. حامی: «پناه، این همتا، خواهر منه.» پناه: «اما تو که میگفتی خواهری نداری... گفتی کسی تو زندگیت نیست. حتی برای عقد و عروسیمون هم نیومد! حامی... راستش گیج شدم.» حامی دستم را گرفت و دنبال خودش به سمت اتاق ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 26
جفت دستهایش را در دستم گرفتم. باید دلداریاش میدادم، باید با یک حرف، با یک دلگرمی، با یک امید، آرامش میکردم. «به خاطر همتا منم خیلی ناراحت شدم. نگران نباش خدا کمک میکنه و دوباره حالش خوب میشه،مطمئن باش.» «نگرانم، هم برای تو و هم برای همتا.» «نباش.» «نمیشه نباشم، چون برام ارزش دارید و همه ب...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 27
لبخندی کج روی لبانم نشست. چون حالا خفنتر به نظر میرسیدیم؛ وقتی قرار است آدمها هر طور که دوست دارند قضاوت کنند، پس من هم آنها را از اشتباه که درنمیآورم هیچ؛ بلکه به سمت اشتباه فکر کردن هُل شان میدهم. آدمها همینطورند، با چشمهایشان قضاوت میکنند، چون با چشم میبینند. عقلشان در چشمشان است...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 28
#آغوش امن از زبان پناه دوست دارم پاشم از خوابو… تموم شه دردامو… زندگی کنم دیگه با خیال آسوده! پاشم از جامو باشه فردا و! یکی بهم بگه همه اینا خواب بوده پاک کنم اشکامو ببینی سرپامو بگی چطوری تو بگم حال من خوبه گوش کنی حرفامو بگی من اینجامو! روزایی که حالمونو بد کرد تمومه بیا ببین که حال عشق بدون تو...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 29
دوست داشتم با او همکلام شوم. به سمت یخچال رفتم؛ ابتدا باید صدای قار و قور شکمم را ساکت میکردم. از داخل یخچال، ساندویچ الویه و یک قوطی دلستر لیمویی برداشتم و به سمتش رفتم. هیچنگفت و من هم حرفی نزدم و مشغول خوردن شدم. من که بلد نبودم سر صحبت را باز کنم، پس سکوت کردم تا اینکه خودش مرا مخاطب قرار...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 30
خجالت میکشیدم، خندیدم: « این طوری نگو! راستی همتا، مشغول چی هستی؟» همتا پاسخ داد: «من دکترای کامپیوتر دارم، سایت میسازم و برنامهنویسی و از این کارها.» پناه : «چه جالب! رشتهات باید خیلی سخت باشه، نه؟» همتا گفت: «آره، سختتر از سخت. ولی خداییش من زیاد اذیت نشدم، چون استعداد زیادی توی این زمینه...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 31
با هیجان گفتم: «بیا بریم برای ناهار یه چیزی درست کنیم.» همتا با کمی بیحوصلگی پاسخ داد: «من زیاد اهل صبحانه نیستم. اگه اوکی هستی یه قهوه بخوریم.» با خوشحالی گفتم: «حله. لباسم رو عوض کنم بیام.» همتا با لحنی که انگار از این ایده خوشش نیامده بود، گفت: «خوبه، لباست رو عوض نکن. سخت نگیر.» گفتم: «عوض ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 32
بعد از راهی کردنش، سریع لباسهایم را عوض کردم و راه افتادم سمت خوزستان. باید کارها را سرو سامان میدادم. این چند وقت حسابی به خاطر همتا عقب افتاده بودم که البته جبران میکردم. مهیار را هم از خروجی تهران سوار کردم. «سلام رئیس.» «علیک.» فلش را سمتم گرفت. «بفرمایید.» «بزنش روی مانیتور ببینم.» «چشم....
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 33
« نه حامی.» حامی با لحنی دلگرمکننده: «خب پس گریه نکن. میدونم سخت بوده، ولی الان بهترین روز زندگیت پیشتم.» با آستین لباسم، چشمهایم را محکم پاک میکردم. مچ ساعد هر دو دستم را با یک دستش محکم گرفت و با غررو و قاطعیت گفت: «آروم چشماتو پاک کن، کندی چشاتو .» پناه: «حامی... مـ...» لبهایش را محکم رو...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 34
دستم را لای موهایش بردم و نوازششان کردم. موهایش را دوست داشتم، لطیف و نرم بود. نوازش کردن موهایش فانتزیهایم را برآورده میکرد. با موبایلم از دستهایم که لای موهایش بود، عکس گرفتم. همانطور که چشمهایش بسته بود، آرام گفت: «بریم؟» «کجا؟» «بیرون دور بزنیم.» «بشینیم، خوش تر نیست؟» «چرا، ولی من نبود...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 35
۵۶ با مشت به بازوی سفت و سنگینش کوبیدم تا حرصم خالی شود ولی خندید! خیلی جدی گفتم:«نخند، بیادب!» اما خندهاش قطع نشد و من هم دست از زدنش نکشیدم که دستم را گرفت. «خُب خُب پناه، چرا اینجوری عصبی میشی؟ ای بابا... مگه گرسنه نبودی؟ بخور دیگه!.» حامی را رها کردم و پیتزا را چسبیدم. روی پیتزا سس ریخت...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 36
چه آهنگ خوب حرف دلم را می گفت! آره، من به ظاهرسنگدل بودم، اما دلم برای صدای پناه لک زده بود. برای شنیدن صدای زنگش دلتنگ شده بودم. دوست داشتم خودش بهم زنگ بزنه و ازم کمک بخواد، اما این خیال خامی بود. از اخلاق پناه خبر داشتم؛ میدانستم که فکر میکند ممکن است مزاحم کارم شود، بهخاطر همین همیشه ملاح...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 37
«سریعترین بلیت برای ایتالیا رو رزرو کن.» «چشم، قربان. ریاحی رو چی کار کنم؟» «بکشیدش یا حافظهاش رو پاک کنید، بفرستیدش بره.» «چشم.» «خبر اوکیکردن بلیت رو تا یه ربع دیگه بده.» «چشم.» میخواستم بروم ایتالیا. احتمالاً چند روزی نبودم، برای همین مثل همیشه قبل از رفتن، از دور رفتم نگاهش کنم. سمت مطبش...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 38
«تشکر، عملشون چقدر طول میکشه؟» «حدود هفت، هشت ساعتی باید طول بکشه.» لعنتی! من باید پناه را میدیدم و بعد میرفتم، وگرنه اصلاً تمرکزی روی کارهایم نداشتم. به خصوص اینکه میدانستم پناه دوست دارد حامله شود و شاید تا الان هم شده باشد، چون هیچ جلوگیری نمیکرد. هرچند که میخواست این قضیه را از من مخفی...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 39
با دیدن وضعیتش و خرخر کردن و دست و پا زدن دختر زیر دستهای ظریف پناه، یکجوری شدم. انگار اصلاً انتظار نداشتم که پناه، خشونت نشان دهد. خشونت به پناه من نمیخورد. این روی او را تا حالا ندیده بودم. پناه با صدایی جدی و بیاحساس گفت: «دهنت رو ببند، وگرنه میکشمت و دیهات رو هم میدم، دختر حسود بیعرض...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 40
باید میایستاد و جوابش را هم میگرفت.با صدای لرزش گوشیام از جیب شلوارم درش آوردم و با گوشهی چشم به پیامی که نصفهونیمه روی صفحه افتاده بود، نگاه کردم. از مهام بود: «قربان براتون...» بقیهٔ جمله نیفتاده بود. قفل گوشی را باز کردم و متوجه نگاه کنجکاو دختر روی پسزمینهٔ گوشیام شدم. دختر با دقت و ک...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
