پارت بیست و پنجم :


تا زمانی که داخل اتاق رفت، چشم من هم دنبالش رفت. با صدای بسته شدن در، سرم به سمت حامی چرخید.
حامی: «پناه، این همتا، خواهر منه.»
پناه: «اما تو که می‌گفتی خواهری نداری... گفتی کسی تو زندگیت نیست. حتی برای عقد و عروسی‌مون هم نیومد! حامی... راستش گیج شدم.»
حامی دستم را گرفت و دنبال خودش به سمت اتاق کارش کشید. روی یکی از صندلی‌های اتاق کارش نشستم، البته بهتر است بگویم که حامی نشاندم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️