کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و پنجم :
تا زمانی که داخل اتاق رفت، چشم من هم دنبالش رفت. با صدای بسته شدن در، سرم به سمت حامی چرخید.
حامی: «پناه، این همتا، خواهر منه.»
پناه: «اما تو که میگفتی خواهری نداری... گفتی کسی تو زندگیت نیست. حتی برای عقد و عروسیمون هم نیومد! حامی... راستش گیج شدم.»
حامی دستم را گرفت و دنبال خودش به سمت اتاق کارش کشید. روی یکی از صندلیهای اتاق کارش نشستم، البته بهتر است بگویم که حامی نشاندم.
لطفا صبر کنید...
