پارت سی و سوم :

« نه حامی.»
حامی با لحنی دلگرم‌کننده: «خب پس گریه نکن. می‌دونم سخت بوده، ولی الان بهترین روز زندگیت پیشتم.»
با آستین لباسم، چشم‌هایم را محکم پاک می‌کردم. مچ ساعد هر دو دستم را با یک دستش محکم گرفت و با غررو و قاطعیت گفت:
«آروم چشماتو پاک کن، کندی چشاتو .»
پناه: «حامی... مـ...»
لب‌هایش را محکم روی لبم گذاشت و مرا به شدت بوسید. دردم گرفت، شل شدم اما از رو نرفتم به شوخی گفتم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    1

    عالی بود خسته نباشید ،فقط یسوال تااخر همش از رابطه حامی و پناه میگه. ؟ و دیگه زمان با مرگ پناه تموم میشه ؟ یا شخصیت جدید میاد منظورم دختر که حامی عاشق اون بشه

    ۷ ماه پیش
  • زهرا زارعی | نویسنده رمان

    رمان با مرگ پناه تمام نمیشود . 🙂‍↕️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️