کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت سی و سوم :
« نه حامی.»
حامی با لحنی دلگرمکننده: «خب پس گریه نکن. میدونم سخت بوده، ولی الان بهترین روز زندگیت پیشتم.»
با آستین لباسم، چشمهایم را محکم پاک میکردم. مچ ساعد هر دو دستم را با یک دستش محکم گرفت و با غررو و قاطعیت گفت:
«آروم چشماتو پاک کن، کندی چشاتو .»
پناه: «حامی... مـ...»
لبهایش را محکم روی لبم گذاشت و مرا به شدت بوسید. دردم گرفت، شل شدم اما از رو نرفتم به شوخی گفتم:

لطفا صبر کنید...

آیدا
1عالی بود خسته نباشید ،فقط یسوال تااخر همش از رابطه حامی و پناه میگه. ؟ و دیگه زمان با مرگ پناه تموم میشه ؟ یا شخصیت جدید میاد منظورم دختر که حامی عاشق اون بشه