کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و دوم :
از شیشهی استوانهای روی میز، برایم داخل لیوان کجوکولهای که انگار مد بود ولی من از آن خوشم نمیآمد، آب ریخت. دستش را زیر سرم برد و خیلی ملایم سرم را بلند کرد و لیوان را روی لبم گذاشت. مقداری آب که خوردم، سرمایش انگار به من شوک وارد کرد. گلویم به قدری خراشیده و دردناک بود که نتوانستم آب را قورت دهم و نالیدم:
«حالم بده.»
تبم خیلی بالا بود. حس میکردم که تمام وجودم میسوزد.
لطفا صبر کنید...
