کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت سی و پنجم :
۵۶
با مشت به بازوی سفت و سنگینش کوبیدم تا حرصم خالی شود ولی خندید! خیلی جدی گفتم:«نخند، بیادب!»
اما خندهاش قطع نشد و من هم دست از زدنش نکشیدم که دستم را گرفت.
«خُب خُب پناه، چرا اینجوری عصبی میشی؟ ای بابا... مگه گرسنه نبودی؟ بخور دیگه!.»
حامی را رها کردم و پیتزا را چسبیدم. روی پیتزا سس ریختم و شروع کردم به خوردن. حامی هم شروع کرد و منم تندتند پیتزا را بلعیدیم و قوطی دلستر
لطفا صبر کنید...
