کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و ششم :
جفت دستهایش را در دستم گرفتم. باید دلداریاش میدادم، باید با یک حرف، با یک دلگرمی، با یک امید، آرامش میکردم.
«به خاطر همتا منم خیلی ناراحت شدم. نگران نباش خدا کمک میکنه و دوباره حالش خوب میشه،مطمئن باش.»
«نگرانم، هم برای تو و هم برای همتا.»
«نباش.»
«نمیشه نباشم، چون برام ارزش دارید و همه برای چیزهای باارزششون نگران میشن.»
«درسته مهربونم،خب دیگه داره دیرم م
لطفا صبر کنید...
