لیست کلیه پارتهای رمان کابوس پرواز : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان کابوس پرواز - پارت 1
مقدمه : خواننده گرامی،کتابی که در دست دارید، سفری است به اعماق پرپیچ و خم ذهن انسان. جایی که مرز بین حقیقت و دروغ، عشق و نفرت، و واقعیت و کابوس به باریکی یک تار مو میشود. در این مسیر با پناه همراه شوید، دختری که ناگهان همه چیز را فراموش میکند. و با حامی؛ مردی که همه چیز را به خاطر دارد و بار سنگ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 2
دستم را نمیتوانستم بالا بیاورم و تلاشم برای باز نگهداشتن چشمهایم بینتیجه بود. احساس کردم مرا جایی گذاشتند. حدس میزدم ماشین بود. صدای تیکاف بلندی شنیدم، اما قدرت پردازش نداشتم. تمام بدنم لمس بود. چشمهایم تار میدید، یا شاید اصلاً نمیدید. محکم پلک زدم تا تاری دیدم کمتر شود، اما بدتر شد و دی...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 3
پوزخند از روی لبم کنار نمیرفت. «قاتل تو رو چه به ژل مو و این سوسولبازیها.» فریاد زدم: «مهام!» با اینکه چند ماه گذشته بود، ولی هنوز در اتاق را قفل میکردم. در با شتاب طاق به طاق باز شد، به دیوار پشت سرش خورد و گچ دیوار روی زمین ریخت. گفتم: «سوییچ رو بده.» داشت مِنومِن میکرد که فریاد زدم: ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 4
دو هفته از ماجرای پاک کردن نفوذیها میگذشت. در پارک شلوغی وسط شهر ایستادم، دستهایم را به میلهای ستون کردم. در ذهنم مأموریتهای روزهای بعد را تکتک مرور میکردم. میخواستم ذهن به شدت آشفته و خستهام را ساماندهی کنم. در همین فکرها بودم که صدای تند و محکم پایی، مرا از گرداب افکار پریشان و آینده...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 5
"از زﺑﺎن: ﺣﺎﻣﯽ" ﺳﺮﯾﻊ از ﻓﺮودﮔﺎه ﺑﯿﺮون زدم و ﺑﻪ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺎژ ﮐﻨﺎر ﻓﺮودﮔﺎه رﻓﺘﻢ. وارد ﯾﮑﯽ از ﺑﺮﻧﺪﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮوﺷﮕﺎهﻫﺎی آﻧﺠﺎ ﺷﺪم. دﻧﺒﺎل ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻣﯽﮔﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺮا از ﺷﺮ اﯾﻦ ﻟﺒﺎسﻫﺎی ﺗﻨﻢ ﺧﻼص ﮐﻨﺪ. ﺑﯿﺶ از دو روز ﺑﻮد ﮐﻪ ﻓﻘﻂ اﯾﻦ ﻟﺒﺎسﻫﺎ ﺗﻨﻢ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﺎ ﮐﻤﺎل ﺗﻌﺠﺐ ﻫﻤﺎن دﺧﺘﺮ آﺷﻨﺎ را دﯾﺪم ﮐﻪ آن ﺷﺐ از دﺳﺖ اراذل ﻧﺠﺎﺗﺶ داد...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 6
ولی یک سال دیگر نمیتوانستم داخل خوابگاه بمانم و باید دنبال سرپناه باشم. طی این پنج سال، سالی حدود صد و بیست میلیون کار میکردم که در کل سال فقط بیست میلیونش را خرج میکردم. بقیه را برای سرپناه پسانداز کرده بودم. پانصد میلیون داشتم. پانصد میلیونی که ذرهذره، با خون دل و دسترنج، بعد از پنج سال به...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 7
"از زبان: پناه" بالاخره دوره طرحم تمام شد و باید برای تخصص امتحان میدادم. این یعنی دوباره کار زیاد، درس زیاد، خواب کم و اسارت. خیلی خسته بودم، ولی باید طاقت میآوردم. دوست داشتم یک شب سرم را روی بالش بگذارم و به هیچچیز فکر نکنم؛ نه به پول درآوردن، نه به نداشتن آب و نان، نه به اینکه اگر سر کار ن...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 8
روی صورتش ماسک داشت روبه من کرد وگفت: «یه تشکر بهت بدهکارم.» با لحنی محکم گفتم: « وظیفه بود، بدهکار نیستی.» با شنیدن این حرف، ابروهایش بالا پرید و با جدیت و کمی هم تعجب به چشمانم خیره شد. اما سریع نگاهش را به جهت مخالف سوق داد. از حالت صورتش احساس کردم از آن دسته آدمهایی است که خیلی دیر متع...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 9
خداراشکر، کار در بیمارستان پول خوبی به من میداد. همانطور که کتابم را در دست گرفته بودم و زیر نکات مهم هایلایت میکشیدم، در ذهنم کمبود وسایل خانه را مرور میکردم. اما از همه اینها عجیبتر، صدای پیامک موبایلم بود. قرار نبود پیامکی داشته باشم. با کنجکاوی، سرم را از جزوه استاد بیرون کشیدم. با دیدن...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 10
وارد شدم. بوی عطرهای گرانقیمت با هم قاطی شده بود؛ جامعهٔ پولدارها و مرفههای بیدرد. کارمند آنجا با پرسیدن سؤالی مرا راهنمایی کرد که کجا بنشینم. دیدمش، مثل همیشه خوشتیپ بود، ولی امشب خوشتیپتر. با نزدیکتر شدنم به او، جدی سلام کردم، اما او نرمتر از من جوابم را داد. پرسید: «چیزی میخورید؟» م...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 11
با اینکه تمام حرفهای حامی به من امید میبخشید، اما حسی درونم میگفت این درست نیست. ادامه داد: «پس فکرتون رو بکنید.» نفهمیدم با چه لحنی گفت: «نوشیدنی تون سرد شد!.» دستم را دور لیوان حلقه کردم. تضاد جالبی بین دست سردم و بدنه گرم ماگ بزرگ شیرم ایجاد شده بود. انگار گرمای ماگ از دستم به تمام بدنم س...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 12
«مدار زندگیام روی حال تو میچرخد.» حامی: «ببین پناه، من تو رو برای زندگیم انتخاب کردم. حال تو خوب باشه، حال من و زندگیم هم خوبه. پس چرا باید این جور کلمات رو ازت دریغ کنم؟ مدار زندگی من روی حال تو میچرخه.» پناه: «خیلی خوب حرف میزنی. اما فکر نمیکنی داریم خیلی تندتند جلو میریم؟» پاسخ من فق...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 13
پناه:«حامی، تو مرد خوبی هستی...» لبخند تلخی روی لبهایم نشست. من خوب نبودم. من یک هیولا بودم... یک هیولای خونخوار... یک گرگ وحشی... شاید هم یک حیوان بودم. حس بدی درونم، مثل مار، میپیچید. من خیلی وقت بود حسی شبیه عذاب وجدان نداشتم، چون اصلاً وجدانی نداشتم. اما این حس بد... از قلب پاک این دختر ر...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 14
حامی که دستکش های چرم مشکی رنگم که آغشته به خونابه را در اوردم . پناه با من قرار گذاشته بود . همین کافی بود تا مردی که به سقف آویزان مانده را معلق در هوا رها کنم . من هیچ چیز را به پناه ترجیح نمیدادم. شخصیت او به قدری محکم و قوی بود که در برابرش ناخواسته تعظیم میکردی. عالوه بر این، او یک نابغه...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 15
از زبان: پناه:" هنوز درگیر ور رفتن با شالم بودم که صدای تکزنگ حامی روی گوشیام آمد. این یعنی پایین منتظرم است. با هیجان و استرس کفش اسپرت سفیدرنگم را پوشیدم و بندهایش را پاپیونی بستم. آنقدر هول کرده بودم که یادم رفت از آسانسور استفاده کنم و پلهها را یکییکی پایین رفتم. هیجان وصفناپذیری کل وجو...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 16
« *روشنای زندگی من» "از زبان: پناه" اصلا چه اتفاقی افتاده بود، من چه کار کرده بودم! این شناسنامه من بود که حالا اسم یک مرد در آن آمده بود! آن امضا در آن دفتر بزرگ جلد قرمز با دستهای خودم زده شده بود. من واقعاً عقد کرده بودم! به سالنی که کمتر از یک تالار عروسی نبود، خیره شدم. به گلدانهای پایه...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 17
«*شب بیانتها» "از زبان؛ پناه" دستهایش را محکم گرفتم. همان دستهایی که برای اولین بار به من زندگی میدادند. نمیدانستم ساعت چند است و چه روزی است. زمان از دستم خارج شده بود. با کمک حامی روی صندلی ماشین نشستم. لباسم به شدت سنگین بود. ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم. آهنگ ملایمی پخش میشد. گفته ...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 18
« *فرازتر از یک زن» "از زبان: پناه" نمیفهمیدمش. حامی برایم یک مسئلهی لاینحل بود. پیچیدگیاش گاهی من را شرمنده میکرد؛ منی که حتی بلد نبودم مثل او جملاتم را اینچنین بیان کنم. میدانید چرا جملات حامی اینقدر به دلم مینشست؟ چون از هیچ جا کپی نشده بود، نه در فیلمها بود و نه با یک سرچ دمدستی پ...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 19
«*یک سالِ عاشقی» "از زبان: پناه" روبهروی عمارت که شاید بهتر بود بگویم کاخ از ماشین پیاده شدیم. قدمهایم را که روی سنگفرشهایش میگذاشتم، حیرت میکردم. این همه عظمت؟ این خانه حتی در رؤیاهایم هم نمیگنجید؛ چیزی فراتر از هر تصوری بود. نمیتوانستم به خودم دروغ بگویم. قدمبهقدم که به قول حامی "خ...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان کابوس پرواز - پارت 20
«*توتفرنگی و یک امتحان "از زبان پناه" کلید فلزی را برداشتم. سرمایش به دستم سرایت کرد و نگاهم به یک آویز جاسوییچی توتفرنگی پشمالو افتاد که به آن چسبیده بود. با ذوق به حامی نگاه کردم. «این چیه حامی؟» «یه مطب، برای وقتی که درست رو تموم کردی.» از خوشحالی به سمتش پریدم و به او آویزان شدم، گونهاش ر...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
