کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت هفده :
«*شب بیانتها»
"از زبان؛ پناه"
دستهایش را محکم گرفتم. همان دستهایی که برای اولین بار به من زندگی میدادند.
نمیدانستم ساعت چند است و چه روزی است. زمان از دستم خارج شده بود. با کمک حامی روی صندلی ماشین نشستم. لباسم به شدت سنگین بود. ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم. آهنگ ملایمی پخش میشد.
گفته بودم دستهایش که رگهای برجسته داشتند، وقتی روی فرمان قرار میگرفتند
لطفا صبر کنید...
