کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت سیزده :
پناه:«حامی، تو مرد خوبی هستی...»
لبخند تلخی روی لبهایم نشست. من خوب نبودم. من یک هیولا بودم... یک هیولای خونخوار... یک گرگ وحشی... شاید هم یک حیوان بودم. حس بدی درونم، مثل مار، میپیچید.
من خیلی وقت بود حسی شبیه عذاب وجدان نداشتم، چون اصلاً وجدانی نداشتم. اما این حس بد... از قلب پاک این دختر روی وجدان پنهانشدهام اثر میگذاشت. شاید هم آدمهای اطرافم قلب پاکی نداشتند که وجدانم زن
لطفا صبر کنید...
