پارت سیزده :


پناه:«حامی، تو مرد خوبی هستی...»
لبخند تلخی روی لب‌هایم نشست. من خوب نبودم. من یک هیولا بودم... یک هیولای خونخوار... یک گرگ وحشی... شاید هم یک حیوان بودم. حس بدی درونم، مثل مار، می‌پیچید.
من خیلی وقت بود حسی شبیه عذاب وجدان نداشتم، چون اصلاً وجدانی نداشتم. اما این حس بد... از قلب پاک این دختر روی وجدان پنهان‌شده‌ام اثر می‌گذاشت. شاید هم آدم‌های اطرافم قلب پاکی نداشتند که وجدانم زن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️