کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت یک :
مقدمه :
خواننده گرامی،کتابی که در دست دارید، سفری است به اعماق پرپیچ و خم ذهن انسان. جایی که مرز بین حقیقت و دروغ، عشق و نفرت، و واقعیت و کابوس به باریکی یک تار مو میشود.
در این مسیر با پناه همراه شوید، دختری که ناگهان همه چیز را فراموش میکند. و با حامی؛ مردی که همه چیز را به خاطر دارد و بار سنگین یک راز پنهان را بر دوش میکشد.
این داستان، قصه تلاش برای به یاد آوردن نیست، بلکه حکایت دردناک روبرویی با حقایقی است که شاید فراموشیشان، از به یاد آوردنشان خوشایندتر باشد.
«کابوس پرواز»، فقط یک داستان نیست. آینهای است که در آن، تکه های گمشده روح، به هم پیوند میخورند. آماده این سفر پرماجرا باشید.
«سطر آغازین»
پرواز، همیشه هم رهایی نیست. گاهی تنها یک لحظه پرواز، کافیست تا یک عمر عشق، به کابوسی دردناک تبدیل شود.
جایی در انتهای یک دروغ بزرگ، روی لبه پرتگاه، باید انتخاب میکردی. یا در آغوش حقیقت تلخ فرو میرفتی یا دل به کابوس میسپردی و پرواز میکردی.
غافل از اینکه هرچه بالاتر بروی، سقوطت عمیق تر خواهد بود.
و آن روز، من پرواز را انتخاب کردم
---------------
"اززبان: پناه"
فصل اول: «نور پر درد حقیقت»
"پرتگاه سقوط"
شاید دروغ نبود. پنهان کردن بود. نگفتن حقیقت. اما گاهی، همین نگفتنها خاری در گلو میشوند، دردی که ریشه میدواند و پیچکوار دور پا میپیچد و درست وقتی فکر میکنی جلو رفتهای، به عقب میکشندت. باید نهال دروغ و پنهانکاری را از ریشه درآورد، وگرنه هرچه بگذرد، کندنش سختتر میشود.
بوی گَسِ فلز و خون، مشامم را پُر کرد. دستهای آغشته به خونابهاش را به سمتم گرفت و التماس کرد: «صبر کن... خواهش میکنم!»
سرم را دیوانهوار تکان دادم و فریاد کشیدم: «جلو نیا! به خدا میپرم! نزدیک نشو!»
نالان گفت: «این کار را نکن.»
با گریه فریاد زدم: «تو کُشتیش! خودم دیدم! تو قاتلی!»
صدایش در هیاهوی باد گم شد. با نگرانی گفت: «صبر کن. بذار توضیح بدم. قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست.»
تلاش کرد نزدیکتر شود: «پناه، وایسا! التماست میکنم. تا حالا از هیچکس اینطوری خواهش نکردم. نرو عقبتر...»
با هقهق، فریاد زدم: «نمیخوام... تو بهم دروغ گفتی! گولم زدی! تو... آدم بدی هستی...»
«من دوستت دارم. نرو عقب، میافتی تو پرتگاه، پناه...»
«تو اون آدمی نیستی که فکر میکردم... تو حامی من نیستی...»
فریاد زد: «پناه! اونا نمردن! این خون اونها نیست... خواهش میکنم، بیا عقب... میافتی لعنتی!»
«نمیخوام... تو دروغ گفتی! گول خوردم. تو... تو آدم بدی هستی... دروغگو!»
"گفته بودی دروغ نمیگی... قول دادی ولی عمل نکردی!"
با هقهق، و با آخرین جانی که در تنم مانده بود، نالیدم: «نمیخوام، لعنتی! من دوستت داشتم، بیرحم...»
«منم دوست دارم. عقب نیا. میافتی!... پرتگاهه، پناه... پناه...!! صبر کن...»
«تو یکی دیگه ای. تو حامی من نیستی!»
"حامی من آدمکش نبود... بیرحم نبود... میخوای چی بگی؟ تو آدم کُشتی!!..."
با فریاد گفت: «پناه، اونا زندهان! این خون اونها نیست... خواهش میکنم... بیا عقب، لعنتی! میافتی توی پرتگاه...»
«تو حرف نزن، تو یکی حرف نزن... به من دروغ گفتی. تو به من دروغ گفتی، میفهمی؟»
حامی با اندوهی آشکار نالید: «بذار توضیح بدم. فقط چند ثانیه...»
این حرفش بیش از پیش لجم را درآورد. دستم را محکمتر روی گوشم گذاشتم و با شدتی که از ته حنجرهام برمیخاست، فریاد زدم: «حرف نزن! نمیخوام صداتو بشنوم... خفه شو... خفه شو!...»
دستش را بالا آورد و گفت: «باشه، باشه، آروم باش...»
یک قدم دیگر مانده بود تا به پایین پرت شوم و بدنم تکهتکه شود. برای اولین بار، اشک را در چشمان حامی دیدم. اشک نمیریخت، اما چشمانش کاسه خونی بود؛ مضطرب نگاهم میکرد.
«تو رو خدا نکن... این کارو با من نکن... التماست میکنم پناه... بیا کنار... به عشقمون قسم... نکن! من بی تو دیگه من نمیشم...»
یکی از پاهایم را از روی صخره برداشتم. ارتفاع زیاد بود؛ چنانکه وقتی از آن بالا نگاه میکردم، سرم گیج میرفت. تنها پای راستم روی صخره باقی مانده بود.
با ضجهای که از دل برمیخاست، لب زدم:
موهایی را که تا بالای زانویم میرسید، جمع کردم و با دستهایی که از هیجان و ترس به شدت میلرزید، به سختی بریدم و به پایین پرت کردم. باد، موهایی را که برای بلند شدنش سالها تلاش کرده بودم، به ته صخره میبرد؛ شاید من هم مثل موهایم به باد سپرده میشدم. خودم را هم به باد میسپردم؛ آدمها دروغگو بودند! هرچه ساخته بودم، ویران شده بود. به همین راحتی... «این خانه از پایبست ویران بود.»
رو به حامی لب زدم: «خداحافظ...»
-----------------------
«بی خبری»
"از زبان:حامی"
فقط دیدم که دستهایش را باز کرد، چشمهایش را بست و پرید. بیتعلل. بدون ذرهای فکر. این یعنی تهِ خستگی. تهِ ناامیدی.
مغزم قفل کرده بود. بدنم بیحس شده بود، انگار هنگ کرده بودم. حتی نمیتوانستم داد بزنم تا خالی شوم. فقط زیر لب مثل دیوانهها میگفتم: "پناه... این خطای دید بود، مگه نه؟ امکان ندارد چنین چیزی. پناه الان خانه است و آرام روی تخت خوابیده، همانطور که موهایش روی بالشت پخش میشد... با لباس سفیدش...
این دیگر پناه نبود! حداقل، پناه من نبود. شاید تشابه اسم و چهره است!"
مهیار و مهام دستهایم را با تمام قدرتشان گرفته بودند. چرا اینقدر محکم گرفته بودند! برای اینکه نیفتم؟ من چرا نمیتوانستم تکان بخورم! فلج شده بودم؟! حالا چرا اینقدر محکم میکشیدند؟ساعد دستم داشت کنده میشد!. نمیخواستم بروم. باید مطمئن میشدم که او پناه نیست. خواستم از دستشان خلاص شوم، اما...
دیگر قدرتی برای تقلا کردن نداشتم. انگار تمام توانم پر کشیده بود و همراه پناه رفته بود. فقط حس کردم که محکم مرا گرفتهاند و آمپولی در رگ گردنم تزریق کردند. سرم گیج رفت و شقیقههایم تیر کشید. دوست داشتم موهایم را توی چنگم بگیرم، اما نشد.
لطفا صبر کنید...