کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت دوم :
دستم را نمیتوانستم بالا بیاورم و تلاشم برای باز نگهداشتن چشمهایم بینتیجه بود.
احساس کردم مرا جایی گذاشتند. حدس میزدم ماشین بود. صدای تیکاف بلندی شنیدم، اما قدرت پردازش نداشتم. تمام بدنم لمس بود. چشمهایم تار میدید، یا شاید اصلاً نمیدید. محکم پلک زدم تا تاری دیدم کمتر شود، اما بدتر شد و دیگر چیزی ندیدم. بالا و پایین شدن ماشین به خاطر سرعت زیاد... بعد صداها را هم نمیشنیدم و بیهوشی در دنیای بیخبری...
از جایی که قلبم را جا گذاشته بودم، دور میشدم.
«درد بی تفاوت»
چشمهایم باز شده بود، اما حسی نداشتم. به بیحسی مطلق رسیده بودم.
یک هفتهای از آن روز میگذشت. داخل ویلایی در شمال بودم، روی تختی زنجیر شده بودم و از اتاق بیرون نرفته بودم. اشک نداشتم، فقط از پنجره به قطرات باران خیره میشدم. هر وسیله تیز و برنده را از اتاق برداشته بودند.
هیچ حسی نداشتم، نمیتوانستم با کسی حرف بزنم. شاید دلیلی برای حرف زدن پیدا نمیکردم. عجیب در شوک فرو رفته بودم. ذهنم خالیِ خالی بود؛ یک خلاء مطلق.
پناهم رفته بود...
پناه برای من زندگی بود، نفس بود، خانواده بود، عشق بود، آرامش بود. همهچیز بود. حالا انگار کل زندگیام رفته بود؛ عشقم، آرامشم، انگیزهام... همه را با هم از دست داده بودم.
در این یک ماه، پانزده بار به سرم زده بود که خودم را از بین ببرم، اما نمیشد. آن سرمهای تقویتی مانند قطره آبی در کویر، به بدن خشک و بیحسم زندگی میدادند. انگار قطرهقطره که وارد رگم میشد، از آن دست و پا زدنهایم کم میکرد.
اما خودم هم میدانستم که دلیل اصلی رها نکردن خودم، این بود که میخواستم عذابی را که بیخ گردنم بود، کم کنم؛ عذابی که به خاطر از دست دادن پناه بود. این شکنجه را حق خودم میدانستم و نمیخواستم که ساده تمام شود. دوست داشتم عذاب بکشم تا جبران کنم برای کسی که دیگر او را ندارم.
بوی گَس فلزِ زنجیرهای دستم، دماغم را پر کرده بود. حالت تهوع داشتم. چشمهایم با کاسه خون تفاوت چندانی نداشت؛ از بس سرخ و متورم بود. نمیتوانستم اشک بریزم. انگار یک حفره از قلبم خالی شده بود و ضربان نداشت. دیگر حسش نمیکردم. دوباره به پنجره و قطرات باران روی شیشههایش خیره شدم.
حالا فهمیده بودم که همه مشکلات و غمهایی که قبل از دست دادن پناه داشتم، همه آنها عین یک سریال کمدی بودند. غم واقعی، از دست دادن کسی بود که مثل خون در رگهایت است. دوباره لحظهلحظههای ناب بودن با پناه برایم تکرار شد.
«انتقام یک عشق»
چند ماهی گذشته بود، اما هر وقت یاد موهای پناه میافتادم که با چاقو بریده شدند، دیگر نمیتوانم چاقو دستم بگیرم. خیلی مضحک بود؛ مرد قدرتمند و خلافکار بودم که نمیتوانست حتی یک چاقوی میوهخوری دستش بگیرد. وقتی چاقو را به دست میگرفتم، آنقدر دستهایم میلرزید که از دستم میافتاد.
پناه خودش را قربانی کرده بود تا من دیگر نتوانم چاقو دستم بگیرم و الحق که موفق شده بود. پناه همیشه موفق میشد.
امروز بعد از مدتها بلند شدم. عزاداری بس بود. به همان جاهایی رفتم که با پناه میرفتم. هنوز نمیتوانستم رانندگی کنم؛ مهام و مهیار مرا بردند.
به خانه رسیدیم. ماشین را پارک کردند. صبر نکردم و جلوتر از آنها وارد خانه شدم. بوی عطر پناه زیر بینیام پیچید. کل خانه را از عکسها و عطرش پر کرده بودم. پشیمان بودم که چرا هیچوقت حقیقت را نگفتم. شاید اگر حقیقت را میگفتم، کمکم میکرد. منِ احمق به خاطر کارم، او را از دست دادم.
لباسهایم را از تنم کندم و رفتم زیر دوش. تا کی باید تاوان پس میدادم؟ منتظر آمدنش بودم. شاید دیوانه شده بودم، اما یک حسی بهم میگفت پناه زنده است. مرگش را باور نمیکردم.
«غرش گرگ»
خالکوبی گرگی که روی کتفم بود، نگاهم را جلب کرد و دوباره ناله ام درآمدو به گذشته پرتاب شدم.
اما ناگهان لبخندی ناخواسته روی لبم نشست. یاد روزی افتادم که پناه برای اولین بار این خالکوبی را دید. مدام میگفت: "چه خفنه!"
آخر هم نفهمیدم از خفن منظورش چیست. پناه میگفت: "چون من کلاً خفنم" نمیدانم معنیاش چیست. خلاصه همیشه مرا آچمز میکرد. من که هیچ احدی برایم مهم نبود، اسیر یک دختربچه جیغجیغوی بامزه شده بودم.
یادش بخیر، وقتی برای اولین بار به خانه دعوتش کردم، گفت: "عجب چیزهایی داری! اگه میدونستم این همه پول داری، زودتر باهات دوست میشدم. من به خاطر فقیر بودنت باهات جور شدم. پرسیدم:" چرا؟ بلاخره چی برات مهمه؟ "
بیحواس لب زد: "چون لباس نداشتی و همش همین یکی رو میپوشیدی، مثل خودم بودی."
با جرقهای که در ذهنم خورد، دیگر نتوانستم آرام بمانم. سریع از حمام بیرون آمدم و یک تیشرت مشکی جذب، با کاپشن چرم مشکی، یک شلوار لگ مشکی و جوراب مشکی پوشیدم. نگاهی به آینه انداختم؛ موهایم کفی بودند. سرم را زیر شیر روشویی گرفتم و دوباره شستم. موهایم که خیس شد، دو سه بار دستهایم را مثل شانه در آن کشیدم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ملیکا
1سلام ببخشید بعد از مرگ پناه حامی عاشق یه دختر دیگه میشه یا معلوم میشه پناه زنده بوده ؟؟