پارت شانزده :

« *روشنای زندگی من»


"از زبان: پناه"
اصلا چه اتفاقی افتاده بود، من چه کار کرده بودم! این شناسنامه من بود که حالا اسم یک مرد در آن آمده بود! آن امضا در آن دفتر بزرگ جلد قرمز با دست‌های خودم زده شده بود. من واقعاً عقد کرده بودم!
به سالنی که کمتر از یک تالار عروسی نبود، خیره شدم. به گلدان‌های پایه‌بلند، به لیلیوم و ارکیده‌های سفید و به سفره پرزرق‌وبرقی که پهن شده بود. من اینجا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • M.D.M

    0

    خیلی مشکوک هست حامی کاملا می دونه کی روش انتخاب کرده پس معلومه داره نقش بازی می کنه درسته عاشقش شده ولی بقول خود حامی خورشید پشت ابر نمیمونه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️