پارت سوم :

پوزخند از روی لبم کنار نمی‌رفت. «قاتل تو رو چه به ژل مو و این سوسول‌بازی‌ها.»
فریاد زدم: «مهام!»
با اینکه چند ماه گذشته بود، ولی هنوز در اتاق را قفل می‌کردم. در با شتاب طاق به طاق باز شد، به دیوار پشت سرش خورد و گچ دیوار روی زمین ریخت.
گفتم: «سوییچ رو بده.»
داشت مِن‌ومِن می‌کرد که فریاد زدم: «سریع‌تر!»
هنگ کرده بود، سوییچ را دستم داد. با تنه محکم از کنارش رد شدم که به دیوار خورد. جا کفشی را باز کردم و اولین چیزی که دستم آمد، برداشتم؛ یک نیم‌بوت مشکی بود. بندش را عصبی و محکم بستم. در ورودی را باز کردم. قطرات باران روی صورتم می‌ریخت و باد سرد موهایم را جابه‌جا می‌کرد. به درکی گفتم و سوییچی که مهام دستم داده بود را فشار دادم. در ماشین را باز کردم و نشستم. محکم در را به هم کوبیدم. کسی جرئت نداشت طرفم بیاید. عصبی بودم، داغون بودم، شدیداً دلتنگ هم بودم.
ضبط ماشین روشن شد. هر آهنگی که می‌گذاشتم، با آن با پناه خاطره داشتم. یادم می‌آمد هر کلمه از آهنگ، حالت چهره‌اش چطور بود. پناه دیگر نبود. این سخت‌ترین واقعیتی بود که باید قبول می‌کردم، اما چطور به قلبم می‌فهماندم که او نیست! قلبی که باورش نمی‌شد و مدام سر مغزم فریاد می‌کشید: «پناه زنده‌ست.» کلافه مشتی به ضبط ماشین زدم که شکست و صدا قطع شد. پاهایم را روی گاز فشردم و سرعت را به دویست رساندم.
مثل آدم‌هایی بودم که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند؛ مثل آن‌ها که دیگر خودشان نیستند.
«پرتگاه رهایی»
رسیدم به پرتگاهی که پناه خودش را از آنجا پرت کرده بود پایین. نگاهم به عمق پرتگاه بود؛ ارتفاعی سرسام‌آور داشت که حتی نگاه کردن به آن هم سرگیجه‌آور بود. باد سردی از ته دره می‌وزید و انگار صدای سوت‌کشیدنش، فریاد بی‌صدای پناه بود که هنوز در فضا پیچیده بود. قلبم در سینه‌ام سنگین شده بود؛ مثل همان صخره‌های سیاهی که زیر پایم بودند.
با احساس گرمای آفتاب روی سرم، نگاهم را از پایین به بالا کشیدم. آن‌قدر غرق در این خلاء شده بودم که نفهمیده بودم ظهر شده است. داشتم بلند می‌شدم که چشمم به چند تار موی بور و نازک افتاد که لابه‌لای علف‌های زرد، مثل خورشید می‌درخشیدند. خم شدم و آن‌ها را برداشتم. تنها یادگاری من از «پناه» بود؛ تنها یادگاری‌ای که از آن عشق پاک باقی مانده بود. موهایش را به صورتم چسباندم و بوی شیرینی که سال‌ها بود فراموش کرده بودم، توی بینی‌ام پیچید. باز هم چشم‌هایم پر از اشک شد و این بار بی‌صدا روی گونه‌هایم چکید.
"کاش بودی پناه... آخ پناه لعنتی!..."
با مشت به سینه خودم کوبیدم: "لعنت به این دروغ‌ها، لعنت به این کثافت‌کاری‌ها..."
من پناه را از دست نداده بودم؛ او را کشته بودم؛ با تمام دروغ‌هایم، با تمام سیاهی‌های گذشته‌ام. همین لحظه، در همین مکان لعنتی، فهمیدم که باید برایش کاری می‌کردم. دیگر بس بود. از جایم بلند شدم. این پرتگاه، پایان زندگی پناه بود، اما می‌توانست نقطه شروع زندگی جدید من باشد. باید برمی‌گشتم خانه. باید زندگی‌ام را از این کثافت‌کاری‌ها پاک می‌کردم، برای پناه، برای همتا، و برای خودم. از اینجا به بعد، فقط برای او زندگی می‌کردم.
«دو سال قبل»
"از زبان: حامی"
"نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. شش و نیم صبح را نشان می‌داد. بعد از دو روز بی‌خوابی و فشار، مأموریت انجام شده بود. محموله رد شده بود و نفوذی‌ها را پاک کرده بودم. خیابان‌ها را با خستگی پشت سر می‌گذاشتم. آن‌قدر خسته بودم که پاهایم به سختی کشیده می‌شد.
بطری آبی که در دستم بود را روی سرم خالی کردم. کمی حالم جا آمد. بطری را پرتاب کردم که دقیقاً داخل سطل زباله افتاد. بدون توجه به پسرک تازه‌به‌بلوغ‌رسیده‌ای که دهانش باز مانده بود، به راهم ادامه دادم. قدم‌هایم را با آخرین توانم برمی‌داشتم. چشم‌هایم از خستگی بسته بود. ایرپاد داخل گوشم نمی‌گذاشت از پا بیفتم. صدای بلند آهنگ اعصاب نداشته‌ام را تحریک می‌کرد.
ناگهان چیزی با سرعت پرت شد در بغلم. با بی‌حوصلگی چشم‌هایم را باز کردم. از بازوی کسی که در بغلم افتاده بود، گرفتم و بالا آوردم. دستم را بالا بردم تا محکم بکوبم توی صورتش، اما با نگاه معصوم دخترکی که در بغلم بود، نمی‌دانم چه مرگم شد که محکم رهایش کردم و تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
رو به او گفتم: «احمق.»
دیگر نایستادم تا صورت عصبانی و حرصی‌اش را ببینم. مهام با یک تیکاف آمد جلویم که باعث شد آب‌های روی زمین روی دخترک بپاشد. با یک نیشخند سوار شدم و رفتیم.
بوی توت‌فرنگی... بوی توت‌فرنگی می‌داد. نگاهی به آستینم انداختم که بستنی توت‌فرنگی به آن چسبیده بود. حرصی مسیر نگاهم را تغییر دادم. از شدت خستگی چشم‌هایم روی هم رفت. حتی نتوانستم عکس‌العمل دختری که بوی توت‌فرنگی می‌داد را ببینم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    چرا اول داستان پناه نیست😭

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️