پارت ده :

وارد شدم. بوی عطرهای گران‌قیمت با هم قاطی شده بود؛ جامعهٔ پولدارها و مرفه‌های بی‌درد.

کارمند آنجا با پرسیدن سؤالی مرا راهنمایی کرد که کجا بنشینم. دیدمش، مثل همیشه خوش‌تیپ بود، ولی امشب خوش‌تیپ‌تر. با نزدیک‌تر شدنم به او، جدی سلام کردم، اما او نرم‌تر از من جوابم را داد. پرسید: «چیزی می‌خورید؟»

منوی روی میز را برداشتم. دوست داشتم حداقل طعم اینجا را بچشم، ببینم چقدر با ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️