پارت صد و بیست و هفتم :

رادمهر آرام وارد شد، لبخندی زد و سمتم آمد _ تو کی اومدی تو اتاق من نفهمیدم!؟ نمیدونی چه آبگوشتی شده انگشت هات و هم باهاش میخوری.
_ خداروشکر که خوب شده. حواست حسابی پرت بود. نخواستم مزاحمت بشم، اومدم اینجا یکم رفع خستگی کنم.
تکیه اش را به تخت داد و من را به سمت خودش کشاند. سر روی سینه اش گذاشتم و چشمانم را از دردی که مدام میگرفت و رها میکرد بستم. شاید اینگونه بهتر بود، صورتم را نمیدید و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shiva

    2

    از اون پارتای بود ک اشک ادمو در میاره🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهی🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • آیـــــــــدا

    0

    پارت قشنگی بود.... خدا قوت نویسنده جان 🌹

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم آیدای قشنگم♥️🥰

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    آخرشم این بهار خانم لجباز کار خودشو کرد،نذاشت شامشونو بخورن 😁🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گفتم که به باباش رفته😁

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    وایی خدا،واقعا حقه که مادر بعد دنیا اومدن بچه مثل روز تولد پاک و معصوم وبی گناه می شه،این همه عذاب،مثل مردن و دوباره زنده شدنه،پاداشش نباید کمتر باشه 🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم واقعا قشنگ گفتی🥺♥️

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    یعنی تنها رمانی که بعد از خوندنش با نیش باز میام کامنت میخونم و دردم یادم میره اینجاست😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بیا گلم هییع کامنت بخون هیییع روح و روانت هیییع شاد بشه هیییع🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    خیلی بامزه اید همتون خداوکیلی 😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ماهم بااین دیونه بازی ها غم و غصه ی خودمون رو فراموش میکنیم گلم

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    کار خوبی میکنید واقعا منم دیگه بازی از این به بعد🤞🏻😂

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    خوش آمدی گلم فقط باید مثل بقیه دیونه باشی و پایه

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    پایه ام حساااااااااابییییییی مخصوصا تو بحث زیبای کشتی نوح😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره دیگه هواست باشه مثل بعضیا تا بهت گفتن بالاچشمت ابرو قهرنکنی و بعد از دوروز بیای و کامنت بذاری تو که از همین الان دیوونه ای دختر🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    من دیوانه ای ام واسه خودم خیالت تخت😃🤪

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    وای جووونم بیچاره رادمهر کم تر از شیدا نبود،حالا خانوم دکتر شیدا بفهمه چه غر هایی میزنه سرش😂😂😂یعنی با هر کلمه زایمانش انگار خودم داشتم زایمان میکردم ،تو محیط بیمارستان که اونجوری همش مسکن و فلان... اونجوری درد می کشیدیم حالا ببین تو خونه آدم چه وضعی میشه🥺🥺🥺❤️

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یکی‌از سخت قسمتای این رمان نوشتن همین صحنه بود برام واقعا🥲

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    وای سمانه اینقدر باجزییات بود که یاد خودم افتادم وای هلاکم یه لیوان آب فند لطفا

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    من دردم گرفت دیگه شما خانوما که جای خودتون دارید🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    زهرمار نخند نمیدونی چه مصیبتیه تا مادرت تو رو بدنیا آورده🤨

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    ببشید حالا دعبام نتون دیده😔

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    برو کنار دارم آب قند میارم🍺 البته این آب قند نیشت ولی حالا بخور😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    وای خداخیرت بده حالم جاآمدولی فکر کنم مست شدم🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    من خودمم حین آوردن مست شدم🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    پس کی الان حواسش بهم باشه که چرت و پرت نگم

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    من اینجام بابا جان حواسم هست بهتون😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مرررسییی بببباااابببباااییی هییع سکسکه هم کردم اوضام خیلی بیریخت شد🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا نکشتت سرو🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    هیییع دست خودم نیست هیییع تقصیر هیییع سهیلا هییییع🤭

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    ترکیدم از خنده دختر🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    هیییع یعنی اینقدر هیییع اوضام هییع داغونه که هیییع بابام هیییع بهم میخنده هیییع

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای سهیلا فکر کنم من دوباره فارق شدم

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    بلاخره به آرزومون رسیدیم فسقل خانوم به دنیا اومد😍 حالا رادمهر بشینه در انتظار کشتی نوح😂

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بیچاره رادمهر😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مگه نخوندی گه چشماش خمار شده بود

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    رادمهر در برابر شیدا چشماش نشه عجیبه😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    این سهیلای خیر ندیده من رومست کرده

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خودم داغانممممممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بمیری بااین آب قند آوردنت همه دارن بهم میخندن🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    حالا یه لیوان دیگه خواستی بگو تروخداااااااااا تعارف نکن🤪

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    تو دیگه کلا هیچی نیار سهیلا خطرناکی 😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    نه دیگه من کم ظرفیم همین یدونه هم زیادی بود قربون دستت😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    جزئیاتش کمر خودم و خم‌کرد😄

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    2

    دستت درد نکنه سمانه جون عجب پارتی بود خدایی🤩

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    عالی بود این پار خدایی دستش دردنکنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فداتتتتتتتت

    ۴ ماه پیش
کپی شد!