جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و بیست و ششم :
کورمال کورمال، آرام و بی صدا اتاق را ترک کردم تا مزاحم خوابش نشوم. ساعت دیواری عدد یک ربع مانده به هفت را نشان میداد. عجیب بود! اما سر جمع فقط دو ساعت خوابیده بودم و حالا هم دل ضعفه نمیگذاشت دیگر بخوابم. صدای سوت کتری از آشپزخانه میگفت سلمابانو مثل همیشه بیدار است. قدم زنان به سمتش رفتم، پشت میز نشسته بود و عینک بر چشم، میان سایه روشن آشپزخانه، به دنبال گره
خوردگی کلافی که در دستانش بو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
واسه شام میخوان نذری بدن
۴ ماه پیشمیم
2چه تلاشی کرد وسط این مراسم دنیا بیاد،عجب شیطونیه،با این دردا حالت عادی بود از صبح ببمارستان بستری می شد طفلک 🥺
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به قول یکی از بچه ها به باباش رفته کلا عجیب غریبه😄
۴ ماه پیشصدرا
3من اومدم🤞🏻🥲 مرسی از این پارت قشنگ👌🏻 انتهای پارت کی بود اومد سراغ شیدا؟ پارت هدیه هم داریم؟
۴ ماه پیششقایق
3تو کجا بودی🤨 این همه دنبالت گشتیم🤨 سرو بدبخت دنبالت میگشت🤨
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خوش اومدی کجا بودی تو
۴ ماه پیشسرو
3زهرمارو آمدم درد وآمدم کدو گوری بودی این چند روز خیلی بیشعوری 😭😭🤧
۴ ماه پیشصدرا
3دلم گرفته بود کلا نیومدم سمت گوشی❤️ 🩹🚶 ♂️
۴ ماه پیشسرو
3نه دیگه بهت کامنت میدم نه جواب کامنت هات رو میدم 👿👿😡خون بجیگرم کردی بچه بخدا اگه دستم بهت میرسید تیکه بزرگت گوشت بود
۴ ماه پیشصدرا
3بیا دمپایی😭🩴
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حالا ببخشش گناه داره😁
۴ ماه پیشحنانه
2وای فکر کنم دیگه حالش بد بشه زایمان کنه با این اوضاع😲
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه کوچولو مونده
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2فکر نکنم بذاره شامو بخورن،چقدر طولش دادن،باید ناهار درستش می کردن نذریو 🙏🏻🤔