پارت صد و بیست و ششم :

کورمال کورمال، آرام و بی صدا اتاق را ترک کردم تا مزاحم خوابش نشوم. ساعت دیواری عدد یک ربع مانده به هفت را نشان میداد. عجیب بود! اما سر جمع فقط دو ساعت خوابیده بودم و حالا هم دل ضعفه نمیگذاشت دیگر بخوابم. صدای سوت کتری از آشپزخانه میگفت سلمابانو مثل همیشه بیدار است. قدم زنان به سمتش رفتم، پشت میز نشسته بود و عینک بر چشم، میان سایه روشن آشپزخانه، به دنبال گره
خوردگی کلافی که در دستانش بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    فکر نکنم بذاره شامو بخورن،چقدر طولش دادن،باید ناهار درستش می کردن نذریو 🙏🏻🤔

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واسه شام میخوان نذری بدن

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    چه تلاشی کرد وسط این مراسم دنیا بیاد،عجب شیطونیه،با این دردا حالت عادی بود از صبح ببمارستان بستری می شد طفلک 🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به قول یکی از بچه ها به باباش رفته کلا عجیب غریبه😄

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    من اومدم🤞🏻🥲 مرسی از این پارت قشنگ👌🏻 انتهای پارت کی بود اومد سراغ شیدا؟ پارت هدیه هم داریم؟

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    3

    تو کجا بودی🤨 این همه دنبالت گشتیم🤨 سرو بدبخت دنبالت میگشت🤨

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوش اومدی کجا بودی تو

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    زهرمارو آمدم درد وآمدم کدو گوری بودی این چند روز خیلی بیشعوری 😭😭🤧

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    دلم گرفته بود کلا نیومدم سمت گوشی❤️ 🩹🚶 ♂️

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    نه دیگه بهت کامنت میدم نه جواب کامنت هات رو میدم 👿👿😡خون بجیگرم کردی بچه بخدا اگه دستم بهت میرسید تیکه بزرگت گوشت بود

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    بیا دمپایی😭🩴

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا ببخشش گناه داره😁

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    2

    وای فکر کنم دیگه حالش بد بشه زایمان کنه با این اوضاع😲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کوچولو مونده

    ۴ ماه پیش
کپی شد!