پارت صد و بیست و سوم :

فریبا سیبی برداشت و نشست کنارم و همانطور که تند تند پوست میکرد انگار قصد داشت تمام دلشوره هایش را هم بیرون بریزد _ خیلی استرس دارم شیدا. اصلا یه حالی ام، حالا رامین برعکس منه، میبینی چقدر آرومه! انگار نه انگار! تو و رادمهرم همینجوری بودید؟
به یاد آن روزها لبخند زنان گفتم:
_ نه ما جفتمون داشتیم از استرس پس می افتادیم. یادته که برات تعریف کردم! اصلا قرار بود تهران جشن بگیریم اما یهویی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shiva

    2

    وای رمان ی طرف کامنتا ی طرف عالی هستین😂❤

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید تخمه دستت بگیری بخوری کامنت بخونی😂

    ۴ ماه پیش
  • ابرا

    1

    وای چه کردین با کامنت ها ترکوندین من این چند روز گرفتار بودم الان دارم پارتها رو می خونم یعنی قشنگ پکیدم از خنده یکم رعایت کنید بابا تو نیسان از این خبرا نبود

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    کلا اینجا همه چی قاطی پاتی شده دیگه🤭😂

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    بچه ها بیاید که کشتی نوح داشتیم اونم چجورم حسابی بعدش ضدحال خورد این رادمهر خان😁😁

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    1

    الهی بمیرم براش بچه مرد و زنده شد 🤭🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    چجورم تا عمر داره سراغ زنه حامله نمیره

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    نمیدونم خوشحال باشم که بعد از مدت ها به مراد دلش رسیده یا بگم رادمهر خدا خفت نکنه که اینقدر رو همه چی حساسی😂

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    1

    پسرمون نقره داغ شد قشنگ 🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    سرب داغ ریختن روش

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    1

    واکنش نی نی تو شکم شیدا= 👶🏻👀 اینجا چه خبره این چیههههههههههههه دیگهههههههههه من مامانم و میخوامممممممممم

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    1

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 نصف شدم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    خداخفت نکنه این دیگه که سمی بود بچه🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    1

    سمانه نوشت منم کامل توصیف کردم 🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    1

    اینقدر خندیدم اشکم اومد به خدا😆😆😆😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    وای شقایق همون بهتر که تو نسیان آقایون کامنت نمیذاشتن

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    1

    دقیقاااااااا وگرنه اوضاع از این بدتر میشد😆

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    وحشتناک میشد خدابهمون رحم کرد

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    1

    آره خدایی اینجا قد نسیان کشتی نوح نداشتیم اصلا

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    اونجا هر حرفی میزدیم تو حاشیه بود و اینقدر علنی حرف نمیزدیم فقط مسخره بازی بود و می خندیدیم

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    1

    تو رمان بعدی لشکر کشی میکنم خدا شاهده فقط منتظرم رمان بعدی منتشر بشه😂🤞🏻

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    واگه بخواد اینجوری پیش بری من که اصلا جوابت رو نمیدم آخه اصلا دهنت چفت و بست نداره و حدو حدود را رعایت نمیکنی🤨

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سقف پیاماش پر شد دوباره😄

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    بدرک از بس چرتو پرت گفت پسره ی بی ادب همون بهتر که سقف پیاماش پر شد وگرنه معلون نبود دیگه چی میخاست بگه اوف خوبه از همه کوچیکتره و اینجوری میگه اون آقا حسام بیچاره هیچی نگفت ولی این بچه ژیگول آبروی همشون رو برد خدا رحم کرد تو نسیان نبود وگرنه همه به فنا می رفتیم از دست این بچه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تو رمان بعدی دیگه نباید عضویتش و قبول کنم😄

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا من سعی میکنم تا جای ممکن کامنت ها رو مدیریت کنم یه وقتایی ولی واقعا از دستم خارج میشه🤦🏻‍♀️

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    خدایی ماهم تو نسیان خیلی چرتو پرت میگفتیم ولی در این حد نبود خیلی خودکشی میکردیم یه کشتی نوح میگفتیم و تموم مشد وبازم چرتو پرت میگفتیم و میخندیدیم این قدر علنی حرف نمیزدیم سمانه خودت که بودی و همه رو هم میخوندی خداوکیلی اینجور وحشتناک نبودیم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    موافقم واقعا با حرفت

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سمی ترین کامنت سال😂

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    بالاخره به سلامت رسیدن آلاشت خدارو شکر، این بچه با این همه داستانش گفتم آخرش یا تو کمپر دنیا میاد یا اون کلبه 😁🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بچه ی رادمهره دیگه عین باباش عجیبه 😄

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    حاجی رادمهر بعد از این همه مدت به مراد دلش رسید اونم با این دردای شیدا از دماغش زد بیرون😂

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    ترکیدم از خنده🤣🤣🤣 خدایی اومد یه دلی از عزا دربیاره آخرشم پشیمون شد

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    حقشه تا دفعه ی بعد از این حوسا به سرش نزنه

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    1

    به خدا ترکیدم از خنده خودش کرده خودشم خودش و فحش میده🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    یک نمونه از خودتونه اولش کورین بعدش هم که چشماتون وا میشه خودتون رو فوحش میدین

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    1

    به همین سوی چراغ قسم دست خودمون نیست اصلا🤣 آقایون شرمنده ام که دارم لو میدم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    همین سوی چراغ سوتون رو بگیره که مایه ی عذابید

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    وای😂

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    حقشه تا اون باشه جلو خودش رو بگیره

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخی بچم😁

    ۴ ماه پیش
  • ستایش

    1

    بچه هااااااااا اسم پیشنهاد بدید واسه نی نی مون😁 بهش چی بگیم؟ نبات خانوم خوبه؟😍

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    1

    اسمش و بذاریم شیوا مثل شیدا😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوخودااااااه نبات خانوم😍

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    1

    خب خداروشکر بلاخره رسیدن آلاشت خیالم راحت شد🥰 نی نی به دنیا بیا دیگهههههههه مردیم از چشم انتظاری

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میاد میاد🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!