جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و بیست و نهم :
با دیدن چمدانش گوشه اتاق دلم بیشتر گرفت! نشستم روی تخت و لب ورچیدم _ حالا نمیشد یکم بیشتر می موندی!؟ دایی که دیروز با بابا علیرضا رفت حالا نوبت تو شده راه بیفتی دنبال فریبا و رامین که برید تهران!؟ میخوای تنهام بذاری!
لبخند زنان نگاهمکرد
_ قربون چشمات برم من، خودت که میدونی دل کندن از فسقل خانم برام چقدر سخته! اما خب ده روزه اینجاییم، دیگه خودتم که حسابی حساب و کتاب مامان بودن دستت ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
خودمم دلم تنگ میشه🥲
۴ ماه پیشسهیلا
3واکنش بهار هر وقت رادمهر میاد سمت شیدا:👶🏻👀 اول با دقت نگاه میکنه بعد جییییییییییغ و گریه در حدی که کشتی نوح سوراخ بشه😆
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عالی بود سهیلا😆🤞🏻
۴ ماه پیشسرو
2یاد آخرین کشتی نوح میفته بچه وحشت میکنه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😆
۴ ماه پیشمیم
2خوش به حالشون دو روز قبل عید هنوز برف دارن،ما که سالهاست برف نداشتیم 🙏🏻💚
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
های آره واقعا❤️🩹
۴ ماه پیشمریم
3سلام عزیزم پارت هدیه نداریم؟
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام قشنگم احتمالا چند ساعت دیگه بذارم پارت هدیه رو♥️
۴ ماه پیشسرو
2نه دیگه پارت نذار زود تموم میشه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه تموم میشه دیگه❤️🩹🥲
۴ ماه پیشستایش
5چرا نمیخوام قبول کنم فقط سه پارت دیگه تا انتهای رمان داریم 🥺❤️ 🩹
۴ ماه پیشآهو
5وای منمممممممم😭 با شیدا و رادمهر واقعا زندگی کردم یعنی به معنای واقعی
۴ ماه پیشسرو
3عالی بود این دوتا یواشکی میخاستن برن کشتی نوح کح بهار نگذاشت و لوشون داد
۴ ماه پیشحنانه
5دیروزم پروانه جون نذاشت کشتی نوح به سرانجام برسه 🤭😁
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
از دست تو حنانه 😄
۴ ماه پیشمحمد
3کلا بهار اومده که رادمهر به مرز انفجار برسه😁
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😄
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Shiva
2وای دوس ندارم رمان قشنگ تموم شه سمانه جون دلم واسه رادمهر شیدا تنگ میشه العانم ک بهار خانوم اصافه شده🥺🥰❤