پارت صد و بیست و هشتم :

از میان پلک های سنگینم نگاهی به دور و اطرافم انداختم، اتاق تاریک بود و چشمانم ساعت را درست نمیدید، یک دستم هنوز در دست رادمهر بود و دست دیگرم با وجود سوزن سرمی که درونش بود کمی میسوخت. رادمهر با چشمان بسته سر به لبه ی تخت تکیه داده بود. با تکان آرام دستم به یکباره سر بلند کرد و نگاهش را به من دوخت_ شیدا... شیدا عشق من به هوش اومدی؟ خوبی؟ یه حرفی بزن خوبی؟
چشمانش از فرط اشک قرمز شده بودند و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shiva

    2

    ای بابا سمانه جون یکم به فکر ماهم باش من همش دارم گریه میکنم😂🤦 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهیییییی بگردممممممم ببخشید🙈

    ۴ ماه پیش
  • شبنم

    1

    وای خدا دعا میکنم حالاها تموم نشه وگرنه من چکارکنم🤔 😔 🥹

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چهار پارت دیگه تموم‌میشه🥲 اما اگه دوست داشتی تو رمان بعدی کنارم باش🥰♥️

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    سرو کجاست بچه ها کامنت نذاشته هنوز🤔

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    با من که قهر کرد نمیدونم کجاست🥲❤️ 🩹

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    3

    از بس تو اذیت کردی بچه ی بد🤨

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    آخ حق گفتی دختر جیگرم رو آتیش زده این بچه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هنوز نیومده

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    من آمدم عزیزم ببخشید دیر شد گیر بچه ها بودم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ووویییی ننه جووونم از الان دلم داره واسه عاشقانه هاشون حرفاشون تنگ میشههههه🥺🥺🥺🥺اوخودااا سماااانه حالا چیکار کنممم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودمم دلم تنگ میشه حقیقتا🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • هجران

    3

    آخ بهار خانوم تو چقدر عشقییییییییییی😭😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی🥰

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    4

    یه جوری داری این پارتای آخر و قشنگ مینویسی که دلم میخواد هر پارت و ده بار بخونم🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ شقایق هی اشکم و در بیار

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    حالا خوبه این بهارخانم خواب آلوئه هنوز هیچی نشده رادمهر اعتراضش دراومده😮🤩🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پدر و دختر به مشکل میخورن اینجوری🤭

    ۴ ماه پیش
  • مینو

    3

    فقط بهار خانومه که از پس رادمهر برمیاد خدایی😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا 🤞🏻😁

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    3

    واااااااااااااای بچه هاااااا کجایید رادمهر بازم کشتی نوحش سوراخ شد اینبار توسط پروانه جون🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حناااااااانههههههه😂

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    برو به خودت بخند به پسرم نخندددددددد😂

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    الهی بمیرم این بچه میترکه آخرش از انتظار🤣

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    3

    توانایی این و دارم که خط به خط این رمان و تفسیر کنم 🥺 خیلی قشنگید😭😍😭😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهی🥲♥️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!