جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت پنجاه و دوم :
همانجا ماند، انقدر که سیاهی خجالت زده عقب کشید و ناپدید شد.
از جایش بلند شد و شال نیکو را از دور دستش باز کرد.
آوش داخل شد و بی حرف به فرجام خیره شد:
-اوکی ای؟
سر تکان داد:
-بریم این قضیه رو جمعش کنیم.
-من پرس و جو کردم، فردا هیچ حرکتی نمی تونیم بزنیم.
-چرا؟
از اتاق نیکو بیرون رفتند:
-پس فردا فستیواله...یادت نرفته که؟ نصف بچه ها توی جنگل دارن تزئینات می بندن، اعضای ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلن
1امیدوارم همینطور که بچه ها به آرون شبیخون زدن باز اونا نقشه ای براشون نداشته باشن 🤲🤲
۲ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
انشالللههههه
۲ ماه پیشسهیل۲۹
1وای چه هیجان انگیز..نکنه کسی صداشونو بشنوه؟؟
۲ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
دعا میکنیم نشونوه😭
۲ ماه پیشنفس
0پارت هیجانی و زیبایی بود ممنون
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
1عالی بود ممنون خسته نباشید
۲ ماه پیشفرشته
1عالی بود😍❤️ خداکنه ترنم رو نجات بدن😍❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

غزل
2امیدوارم ماموریت نجات ترنم خوب پیش بره