جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت پنجاه و ششم :
وقتی همایون با اون قدم های استوار و هاله ی سنگینش به سمتمون اومد، نگاهم رو بهش دوختم، ولی نه به چشماش، اصلا امکان نداشت بشه به چشم هاش خیره شد!
نگاهش رو به دستش زخمیم دوخت و با سر به یکی از همراهانش اشاره زد، زن جوون جلو اومد و اکسیری زرد رنگ دستم داد:
-بخورش.
به حرفش گوش دادم، کار دیگه ای می تونستم بکنم؟
طعم تلخ اکسیر انقدر گلوم رو زد که بی هوا دستم رو جلوی دهنم گرفتم و عق بی صد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
0خیلی خیلی قشنگ بود منون خسته نباشید واقعا
۲ ماه پیشپانتءآ
2یعنی قضیه ی دخمه و هیربد و اینا ، کلا تموم شد؟ چرا هیچ اتفاق هیجانی نیوفتاد؟ اگه روند داستان اینجوری بخواد پیش بره که رمان خیلی حوصله سر بر میشه به نظرم هیجانی که اول رمان بود الان کم شده ، البته این نظر منه بقیه رو نمیدونم 🙄🙄
۲ ماه پیششیدا
0قضیه ی هیربد تموم نشده تو پارت آخر همایون گفت غیبش زده
۲ ماه پیشیاسی
1در حال حاضر تعجب کردم و هیچ نظری ندارم...
۲ ماه پیشهلن
3یه حسی بهم میگه که هیربد هنوز زندست و جادو هنوز کامل نشده
۲ ماه پیشنفس
1عالی بود مرسی عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
0شاهکاری جذاب و دلبر😍❤️