هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و چهارم :
(شیدا)
امیرمسعود کنارِ درِ اتاقِ ویولت نشسته بود که با دیدنِ شیدا و جاوید، که با عجله وارد راهرو بخش میشدند،اخمهایش درهم رفت. جاوید نگاهِ سرد و بدبینش را به امیرمسعود و بعد به شیدا دوخت، سپس نفسِ عمیقی کشید و دستش را پشتِ کمرِ شیدا گذاشت. شیدا چشمهای سرخش را به امیرمسعود دوخت و در یکقدمیِ او ایستاد و با صدایی تودماغی و پُرامید زمزمه کرد:
— واقعیت داره؟بههوش اومده؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
0احساس می کنم اون حسی که شیدا نسبت به دیدن ویولت داشت و منم قراره موقع دیدن مرجان بانو داشته باشم.🥲
۱ ماه پیش....
0ای خدا، امیرمسعود.🥲
۱ ماه پیشسارا
0مررررررجان پس امیر مسعود چی میشه 😭😭😭😭😭😭😭
۴ ماه پیشدنیز؛
2بمیرم برای امیر مسعود وای این پرستاره چرا اومد آخه عییی
۶ ماه پیشسروه
5ولی امیر مسعود زیادی مظلومه خیلی گناه داره😢
۷ ماه پیشHelia
1ای امید مسعود بیچاره
۷ ماه پیشReyhane
5کاش یه درمانی هم برای امیر مسعود بود..
۸ ماه پیشN.a
0مرجان قشنگ دخیل به خماری ما بستی
۸ ماه پیشحدیث شماره دو
1خب زنیکه میزاشتی حرفشو بزنه دیگ مثل قاشق نشسته خودتو انداختی وسط حرفش موند😑😡😂😂
۹ ماه پیشMw.
5پرستارررر چرااا نذاشتی حرفشو بزنهههههه
۹ ماه پیشالهه
0وااای به خدا از شدت غم دیوونه میشم 😭😭😭
۹ ماه پیشساتیا
4این جاویدم قرص هیس چیزی نیست خورده
۹ ماه پیشنگین
1به همون اندازه که ویولت آسیب دید امیر مسعودم دید
۹ ماه پیشHsti
1امیر مسعوددد😭 روحاننن وای😭 دلم چقد خونه واسه همشون خداا
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
0وای، گفته ویولت درحالی که به سختی نفس می کشید. این وقت کمی که براش مونده مکنه درحد چند دقیقه باشه، نرو شیدا😭