هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و یک :
شیدا حس کرد ضربان قلبش به نهایت رسیده. خون در رگهایش منجمد شد و تمامی احساساتش را برای لحظهای باخت. حس کرد آبی روان است که به بیراهه میرود. نفسش در سینه حبس شده و رنگ از رخش پریده بود. با دستی لرزان بهسختی گوشی را نگه داشته بود. تنها بهسختی توانست بگوید:
— ب… بله… جاوید… برای جاوید زنگ زدم… گفت شما راجعبه بیماریاش بهم توضیح بدید بهتره.
دروغ که حناق نبود… در آن لح
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0وااااایییییییی جاوید و شیدا ، آرین و اِلا ، چه قدر این دوتا شبیه هم بودن و حالا 😭
۴ ماه پیشدنیز؛
2میدونستمممم ارههههه بالاخرهههه برگشتنن😭😭🥲
۷ ماه پیشHelia
3فرانسه برگشتتتتت خدایا مرسی طلاق نگرفتنننن
۸ ماه پیشReyhane
8ویولت قشنگم حتما الان از دور داری به شیدا و جاوید نگاه میکنی و لبخند میزنی و روحان کنارت وایستاده:)) مرسی که باعث شدی جاوید برای عشقش مثل روحان صبر کنه..
۹ ماه پیشN.a
2وای بجه هاممممم به هم رسیدن
۹ ماه پیشرخساره
4خب الهی شکر حداقل واسه اینا
۹ ماه پیشنهان
7باورم نمیشه بالاخره میرن خوونشوون😭 شیدا و جاوید واقعا خیلی بهم میان
۱۰ ماه پیشسحر
4واو . ولی واقعا ابن کار از درکم خارجه . این عشق فراتر از جنونه که در آخر بازم بهت آسبب میرسونه . مثل معتادی که ترک میکنه اما باز برمیگرده سر خونه اولش !!
۱۰ ماه پیشپریا
1ولی تو خیلی قشنگ اشکمو درمیاری مرجان، اولین باره از کسی که قلبمو میشکنه تشکر می کنم، مرسی مرجان مرسی برای خلق هارمونیکا
۱۰ ماه پیشالهه
0ای جان 😭😭عاشقشونم کجان اونیی که میگفتن جاوید بده بیا عشقم نوش جونت
۱۰ ماه پیشAyda
1ولی عشق بین کاپلای این رمان تا ابد🫠🤍
۱۰ ماه پیشملورین
2نمیدونم چرا ولی یاد فریاد و نیاز افتادم🫠
۱۰ ماه پیشHsti
0وااااییی جییییییغ وااااییی من دورتون بگردممممم آخههههعهههههههههه
۱۰ ماه پیشنیایش
0واییییییییییی 😭🎀
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
0نمی دونم چی بگم، خوشحالم براشون🥲 خیلی زیااااد.. ناز باشین شما دوتا آخه گوگولیا:)))