هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت نود و هشتم :
کمی بعد از رفتنِ شیدا، مرد با سری خمیده به سمتم آمد.
عصبی، با فاصله، روی نیمکت کنارم نشست و سرش را میانِ دستانش گرفت.
متعجب به نیمرخش زل زدم؛ صورتِ کشیده و موهای پرپشت… بینیاش قوزِ ظریفی داشت.
هرچه بیشتر نگاهش میکردم، بیشتر گیج میشدم که شبیه کدام بازیگر بوده.
خیره به نیمرخِ جدی و کمی عصبانیاش گفتم:
— تو جاویدی؟
ناگهان یکهخورده سرش را بلند کرد و
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0اخ خدااااا 😭 انگاری همچینم شانسی نبوده که دفترچه به دست شیدا رسیده
۵ ماه پیشدنیز؛
2چقد خوبه همچین عشقایی رو میخوام منمممم
۷ ماه پیشHelia
5الان چند تا اتفاق افتاد هم جاوید فهمید امیر مسعور کیه هم ویولت کیه هم اینکه شاید همه چی بهتر بشه
۸ ماه پیشReyhane
8وای صحبت جاوید و ویولت از همه چیزی قشنگ تر بود
۹ ماه پیشN.a
6کل رمان یه طرف این صحبت جاوید و ویولت یه طرف
۹ ماه پیشرخساره
4عجب خونریزیه بد کرده دنیای من از تومو...
۹ ماه پیشنهان
10چقدر برخورد جاوید و ویولت قشنگ بووود :))))))
۱۰ ماه پیشغزال
3بمیرم براتون 💔😭
۱۰ ماه پیشالهه
8لعنتی خیلی غمگینم مثل جاوید و ویولت
۱۰ ماه پیشNiya
5الهی بچم باعث برگشتن هردوشون میشه😭
۱۰ ماه پیشپریا
1به خدا دارم خفه میشم
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
2امیرمسعود هم همینطور ویولت..اونم برات صبر میکنه:))چه چرخه ی جالبی شد..
۱۰ ماه پیشساتیا
0کیوت کیوتتتتت کیوتچهههههه
۱۰ ماه پیشSayan
2میدونی دارم خفه میشم چرا این اشک لعنتی نمیریزه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
1چقدر صحبت شون خاص و قشنگ بود؛ اصلا انگاری ویولت دفترچه شو گذاشته بوده تا شیدا و جاوید بخوننش:)))